| تعداد نشریات | 45 |
| تعداد شمارهها | 1,869 |
| تعداد مقالات | 15,212 |
| تعداد مشاهده مقاله | 43,097,412 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 17,152,266 |
بررسی تناسب لفظی در سیاق واژگانی قرآن؛ شواهدی از اعجاز واژگانی و سبکشناسی قرآنی | ||
| فنون ادبی | ||
| مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده، انتشار آنلاین از تاریخ 26 آذر 1404 اصل مقاله (568.28 K) | ||
| نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/liar.2025.145696.2475 | ||
| نویسندگان | ||
| فضل الله رضایی اردانی* 1؛ علیرضا فاضلی2 | ||
| 1دانشیار گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه فرهنگیان، تهران، ایران | ||
| 2دکتری مدرسی معارف قرآن و حدیث دانشگاه معارف اسلامی، قم، ایران | ||
| چکیده | ||
| پژوهش حاضر با هدف تبیین علمی و نظاممند یکی از مؤلفههای برجستۀ اعجاز بلاغی قرآن کریم، یعنی مطابقت دقیق واژگان با سیاق کلامی و مقام معنایی انجام گرفته است. مسئلۀ اصلی تحقیق، تبیین چگونگی هماهنگی و تعامل میان لفظ و سیاق در ساختار زبانی قرآن است؛ پدیدهای که بهمثابۀ جلوهای از نظام بلاغی خاص قرآن، نقش بنیادینی در انتقال پیامهای چندلایه و ژرف آن ایفا میکند. این مطالعه با اتکا بر روش توصیفی-تحلیلی و با رویکردی بینارشتهای، ابعاد معناشناختی، ساختاری، نحوی و صوتی واژگان قرآنی در پیوند با مقتضای حال و مقام کلامی را واکاوی میکند. اهداف اصلی این پژوهش شامل: ۱. کشف الگوی حاکم بر انتخاب واژگان متناسب با سیاقهای مختلف در قرآن، ۲. تحلیل کارکردهای بلاغی این تناسب در تولید معنا و اثرگذاری، و ۳. ارائۀ شواهدی مستند از جلوههای اعجاز واژگانی قرآن در ساختارهای نحوی، صرفی و سبکی است. براساس یافتهها قرآن کریم با بهرهگیری از شیوههای پیچیدۀ بلاغی نظیر تقدیم و تأخیر، التفات، تنوع سبک، انتخاب هدفمند افعال، اسماء و حروف معانی، ساختاری منسجم و معنادار پدید میآورد که در آن، هر لفظ بهگونهای انتخاب شده که حداکثر هماهنگی را با موقعیت معنایی و روانی مخاطب داشته باشد. این تطابق نظاممند، نهتنها بیانکنندۀ درک ژرف قرآن از ظرفیتهای زبانی است که مؤیّدی قوی بر اعجاز زبانی و بلاغی آن تلقی میشود. | ||
| کلیدواژهها | ||
| تناسب لفظ؛ سیاق حال؛ اعجاز بلاغی؛ سبکشناسی قرآنی | ||
| اصل مقاله | ||
|
قرآن کریم، کتاب آسمانی مسلمانان، از نظر پیام الهی و از دیدگاه زبانی و ادبی نیز اثری بیهمتا در تاریخ بشر است. سبک بیان قرآن، شیوۀ انتخاب و ترکیب دقیق واژگان، و تناسب کامل بین لفظ و معنا در سیاقهای مختلف، از مهمترین دلایل اعجاز آن به شمار میآید. قرآن با استفاده از الفاظی که همزمان چند سطح معنایی، بلاغی و صوتی را در بر میگیرند، تأثیری عمیق و چندلایه بر خواننده میگذارد. در این پژوهش با روش توصیفی-تحلیلی، پدیدۀ مناسبت لفظ با سیاق حال بهعنوان یکی از وجوه اعجاز واژگانی قرآن بررسی شده است. تناسب در قرآن به اشکال گوناگون نمود مییابد: گاه میان دو لفظ، گاه میان لفظ و معنای خود و گاه میان لفظ و معنای واژهای دیگر. در این مطالعه، مفهوم مناسبت در انتخاب و کاربرد واژگان در موقعیتهای مختلف کلامی تحلیل شده است. علمای بلاغت، مناسبت را مطابقت کلام با مقتضای حال دانسته و آن را از اصول اعجاز زبانی قرآن میدانند. این مفهوم هم در بُعد لغوی و هم در بُعد سیاقی جلوه دارد و نقش آن در پیوند میان لفظ، معنا و مقام گفتار اساسی است. پژوهش حاضر نشان میدهد قرآن با انتخاب دقیق واژگان و چیدمان هدفمند آنها، نهتنها پیام دینی خود را تقویت میکند، بلکه تأثیر آوایی و بلاغی ژرفی بر مخاطب میگذارد. بررسی تطبیقی میان کاربرد واژگان در زبان عربی و در قرآن نیز تفاوت آشکار میان بیان بشری و الهی را نشان میدهد. این پژوهش ضمن گردآوری مباحث پراکنده دربارۀ مفهوم «مناسبت» از حوزههای بلاغت، تفسیر و اعجاز، کوشیده است تا دیدگاهی جامع دربارۀ پیوند میان لفظ و سیاق ارائه دهد. اهمیت این پژوهش در آن است که با تحلیل دقیق سیاقهای لغوی و مقامی، نقش سیاق حال را در شکلدهی معنا و آهنگ کلام قرآنی آشکار میسازد. افزون بر جنبۀ علمی، انگیزۀ درونی پژوهشگر برای فهم عمیقتر اعجاز واژگانی قرآن نیز در پس این کار نهفته است. هدف نهایی، تبیین این پرسش بنیادین است که چگونه میتوان مناسبت میان لفظ و حالات مرتبط با مقام یا سیاق حال را بهصورت آشکار و تحلیلپذیر نشان داد؟ بهطور کلی در پیشینۀ پژوهشی و تاریخ نگارش اولین رسالههای مستقل دربارۀ ادبیات قرآن به اواسط قرن سوم هجری قمری بازمیگردد. پیش از آن، اگرچه میتوان نوشتههایی در این زمینه یافت، اما اغلب آنها بخشی از متونی بودهاند که عمدتاً برای تفسیر آیات و تشریح معانی آنها نوشته شدهاند. به نظر میرسد اولین رسالههای مستقل با موضوع اعجاز ادبی قرآن، که خود را متعهد به این موضوع کردهاند، تحت عنوان «نظم القرآن» بین سالهای 250 تا 300 هجری قمری نوشته شدهاند. این موضوع را نویسندگانی مانند جاحظ (متوفی 255 هجری قمری) و باقلانی در کتاب اعجازالقرآن بیان کردهاند (باقلانی، بیتا، ص6). شخصیتهایی چون ابوبکر سجستانی (سجستانی، ۱۹۳۲م، ص43)، ابوزید احمد بن سلیمان بلخی، و ابن اخشید (ابن ندیم، ۱۹۷۸م، ص. 153) نیز در ادامه این مسیر گام برداشتند، که در نهایت به تألیفاتی همچون آثار جرجانی و تفسیر کشاف منجر شد. هرچند این تصنیفات بسیار ارزشمند و خواندنی هستند، یکی از نقاط ضعف بزرگ آنها دعاوی افراطی است که گاه در متون به چشم میخورد. برخی از نویسندگان بر این باور بودند که بحث اعجاز ادبی قرآن را به انتها رساندهاند و دیگر چیزی برای بحث باقی نگذاشتهاند. این مسئله در آثاری مانند حججالنبوه جاحظ، اعجازالقرآن باقلانی و دلایلالاعجاز جرجانی مطرح شده است. عبدالقادر جرجانی نیز نوشته است: «من بیان خود را واضح میکنم و آن را پنهان نمیدارم و از هیچ مخالفتی نیز نمیترسم، راهی برای اثبات اعجاز در نظم قرآن جز آنچه که اکنون آشکار میسازم وجود ندارد» (جرجانی، ۱۹۸۴م، ص. ۳۰۱–۳۰۲ ). 1. مناسبت موجود بین معنای معجمی (لغتنامهای) لفظ و سیاق حالدر قرآن کریم، میان معنای معجمی هر واژه و سیاق حال آیه، هماهنگی شگرف و هدفمندی برقرار است؛ بهگونهای که انتخاب هر لفظ، نه تصادفی، بلکه مبتنیبر تناسب دقیق میان ریشۀ لغوی آن و مقام بیان است. واژگان قرآن در هیچ موردی جدا از زمینۀ معنایی و حال خاص نزول به کار نرفتهاند، بلکه معنای معجمی آنها با حالت روانی و موضوعی آیه پیوندی نظاممند دارد. در این سطح از اعجاز، قرآن با گزینش دقیق الفاظ، از میان واژگان مترادف آن واژهای را برمیگزیند که در اصل لغت با فضای عاطفی و معرفتی آیه هماهنگتر است. برای نمونه، در آیه «وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ» (فتح/۶)، واژۀ «غَضِبَ» بهجای «سَخِطَ» به کار رفته است. هرچند هر دو در لغت به معنای خشماند، غضب از نظر معجمی دلالت بر هیجان در مقام انتقام دارد؛ درحالی که سخط صرفِ نارضایتی است. سیاق آیه که بیانکنندۀ خشم الهی بر منافقان است، اقتضای شدت و تهدید دارد، ازاینرو لفظ «غَضِبَ» بهدلیل تناسب معجمی با حال آیه، برگزیده شده است. همچنین در آیه «إِنَّهُ کَانَ حَلِیمًا غَفُورًا» (فاطر/۴۱)، ترتیب دو صفت الهی بر مبنای معنای لغوی آنها استوار است؛ زیرا حلم در لغت بهمعنای بردباری پیش از مجازات و غفران به معنای بخشش پس از خطاست. بنابراین تقدیم «حلیم» بر «غفور»، نظم طبیعی حلم و مغفرت را در سیاق رحمت الهی حفظ میکند و هماهنگی بین ترتیب الفاظ و معنای آنها را نشان میدهد. در مواردی دیگر، تفاوت واژهها در سطح معجمی باعث تغییر دقیق در شدت یا نوع معنا شده است. برای مثال در آیۀ «وَجَاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ» (ق/۱۹)، واژه «سَکرة» از ریشهای است که در لغت به حالت بیخودی و اضطراب شدید دلالت دارد؛ درحالیکه در آیه «کَلَّا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ» (قیامة/۲۶) تعبیر جسمانیتر و سردتری از لحظه مرگ به کار رفته است. این تفاوت لغوی، شدت حالت را در سیاقهای متفاوت نشان میدهد و هماهنگی بین واژه و فضای آیه را برجسته میسازد. همچنین در آیه «ادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا» (اعراف/۵۶)، قرآن بهجای «خشیة» از «خوف» استفاده نکرده، زیرا خشیة از نظر لغوی ترسی آگاهانه است که بر معرفت مبتنی است و این با مقام دعا و حضور قلب در سیاق آیه تناسب بیشتری دارد. در برخی آیات نیز دو واژه بهگونهای در کنار هم میآیند که از نظر ریشۀ لغوی دارای ارتباط درونیاند و معنای واحدی را از دو زاویه تقویت میکنند. در آیه «فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا» (فرقان/۴۸)، واژه «ماء» و «طَهور» هر دو از ریشههاییاند که در لغت بر پاکی و زلالی دلالت دارند و این تقارن معنایی با سیاق نزول رحمت و حیات در آیه هماهنگ است. همچنین در آیه «یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ» (بقره/۱۸۵)، تضاد واژههای «یسر» و «عسر» که از ریشههای لغوی متقابلاند، تقابل روانی میان رحمت و مشقت را در بافت آیه آشکار میکند و از لحاظ موسیقی واژگان نیز توازن ایجاد مینماید. قرآن گاه نیز از واژههایی استفاده میکند که از نظر نحوی یا معنایی در ظاهر «زائد» به نظر میرسند، اما در حقیقت نقش بلاغی و عاطفی مهمی دارند. در آیه «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ» (آلعمران/۱۵۹)، حرف «ما» که در ظاهر زائد است، در حقیقت لطافت معنایی و شدّت عاطفه رحمت را افزایش میدهد. ریشۀ لغوی «لین» نیز به نرمی و ملاطفت اشاره دارد و با سیاق عفو و مدارا کاملاً هماهنگ است. همچنین در آیۀ «فَمَا لَهُم عَنِ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ» (مُدثّر/۴۹)، کاربرد «ما» برای تأکید بر بیمنطقی رفتار کفار است و شدّت انکار را تقویت میکند. این ظرایف زبانی، هرچند در ظاهر کوچکاند، در سطح بلاغت و موسیقی لفظی، تناسب میان معنا و حال را برجسته میسازند. از مجموع این شواهد برمیآید که در قرآن کریم، واژهها تنها بهخاطر معنای لغویشان برگزیده نشدهاند، بلکه با توجه به اقتضای مقام، روانشناسی مخاطب و فضای آیه انتخاب شدهاند. هر لفظ در جای خود نهتنها معنای معجمیاش را حفظ میکند، بلکه در پیوند با سیاق، بار عاطفی و معرفتی تازهای مییابد. بدینترتیب، قرآن در سطح واژه و معنا، ساختاری زنده و منسجم پدید آورده که مطابقت کامل با مقتضای حال دارد و این هماهنگی دقیق میان معنا و سیاق، جوهرۀ اعجاز واژگانی قرآن کریم است که بلاغت آن را از سخن بشری متمایز میسازد. 2. مناسبت بین صفت لفظ و سیاق حالنگاه به لفظ تنها، منحصر به معنای معجمی و لغتنامهای آن نیست، بلکه به موارد دیگری که فراتر از آن میرود ربط پیدا میکند. از آن جمله صفاتی که عارض لفظ میشود مدلول و معنایش یا از صیغۀ آن یا محیط گویشی و زبانی است که مردم در آنجا به کار میبرند و ممکن است از سیاقی که در آن آمده یا از ویژگی و مشخصۀ صوتی که از مادۀ آن تشکیل شده است، به دست میآورد. چنانکه یکی از شرایط بلاغت کلام آن است که لفظ با مقتضای حال مطابقت داشته باشد. بنابراین یکی از وجوه و انواع این مطابقت همان صفاتی است که لفظ به آن متّصف شده است؛ لذا این لفظ، از این جهت و منظور بیانکنندۀ مقام است. ابنابیالاصبع این مطلب را با عنوان،«فصل ائتلاف لفظ با معنی» توضیح میدهد و مینویسد خلاصۀ تفسیر این نامگذاری این است که الفاظ معنای مورد نظر باید با همدیگر سازگار و متلائم باشند و لفظی در آن نباشد که از دیگر الفاظ موجود در متن زننده، ناشایست و نامناسب با جایگاهش باشد. الفاظ و کلمات از حسن مجاورت برخوردار و متصفاند بهشکلی که اگر آن معنی کاملاً نامأنوس و غریب بود الفاظ آن نیز غریب محضاند و هرگاه معنی مولّد و نوظهور باشد، الفاظ نیز مولد و جدیدند و هرگاه معنی معتدل و میانه بین این و آن باشد الفاظ نیز اینگونه هستند؛ اگر معنا غریب و نامأنوس باشد، الفاظ نیز غریب و نامأنوس میشوند و هنگامیکه معنی بین مردم متداول و معمول باشد الفاظ آشنا و مستعمل به کار میرود؛ و چنانچه معنا ما بین غرابت و مستعمل بودن باشد کاربرد الفاظ نیز همانگونه خواهند بود (ابنابیالإصبع، بیتا، ص. ۷۷). اگرچه نظم حکیم قرآنی، توجه به معنای معجمی و لغتنامهای و مطابقت و ملائمت آن با حال و مقام مورد نظر داشته، باوجودِ این میبینیم که همواره صفت لفظ را نیز مراعات کرده است و برای هر موضع و یا مقام و حالی، لفظی برمیگزیند که مناسب آن باشد. صاحب کتاب الطراز میگوید: «قرآن کریم بر همین منهج و سبک آمده است؛ لذا هرگاه معنی دلالت بر هشدار و توبیخ و تهدید دارد و یا فرود آوردن عذابی و یا مشکل و مصبیتی پیش آید و واقع شود، کلمات نامأنوس و قوی میآورد و هرگاه معنی وعده و بشارتی باشد؛ الفاظ نرم و زیبا و شیرین میآورد (علوی، ۱۹۹۵م، ص. ۴۶۸). در آیات متعددی، صفات الهی دقیقاً با مضمون و حالت درونی جمله همخوانی دارد. برای نمونه، در آیۀ «وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» (بقره/۲۱۸)، دو صفت «غفور» و «رحیم» در سیاق دعوت به توبه و جهاد آمدهاند. از نظر لغوی، «غفور» بر پوشاندن گناه دلالت دارد و «رحیم» بر دوام رحمت و ترکیب این دو با فضای تشویقی و امیدبخش آیه تناسب کامل دارد. در مقابل، در آیهای چون «إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ ذُو انْتِقَامٍ» (آلعمران/۴)، دو صفت «عزیز» و «ذو انتقام» در سیاق تهدید به عذاب کافران آمده و بار عاطفی آیه را از لطف به هیبت و قهر منتقل کردهاند. بدینسان، گزینش صفت در هر مورد تابع حال و مقام است و دگرگونی در صفت، تغییر در روح آیه ایجاد میکند. این قاعده هم در صفات الهی و هم در اوصاف انسانها دیده میشود. در آیۀ «إِنَّ الإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا» (معارج/۱۹)، واژۀ «هلوع» از نظر معجمی بهمعنای انسانی است که در مواجهه با سختی بیتاب است و در رفاه حرص میورزد. این صفت، متناسب با سیاق آیات بعدی است که ضعف روحی بشر در برابر آزمونها را توصیف میکند. در آیه دیگر، «إِنَّ الإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ» (عادیات/۶)، صفت «کنود» که از ریشه «ک ن د» و بهمعنای ناسپاسی در لغت است، با سیاق مذمت انسان در برابر نعمتها متناسب است. هر دو نمونه نشان میدهند که قرآن در بهکارگیری صفات انسانی نیز تناسب روانی و معنوی را در نظر دارد. در مواردی نیز صفت با آهنگ لفظی و ساختار موسیقایی آیه هماهنگ است؛ چنانکه در آیۀ «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الأَعْلَى * الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى» (اعلی/۱-۳)، صفت «الأعلى» از نظر صوتی و وزنی با افعال پیدرپی «خلق، سوّى، قدّر، هدى» تناسب آهنگین دارد. معنای معجمی آن که به برتری و بلندمرتبهگی اشاره دارد، با مقام امر به تسبیح خداوند در آغاز سوره هماهنگ است. در همین راستا، صفت «العظیم» در آیه «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ» (واقعه/۹۶) نیز بهجای هر صفت دیگری چون «کریم» یا «رحیم» آمده است؛ زیرا سیاق سورۀ واقعه، ناظر به قدرت الهی در برپایی قیامت است و «عظیم» با آن مقام از جلال و کبریا سازگارتر است. نکتۀ قابلتوجه دیگر، هماهنگی میان ترتیب صفات و تطبیق آن با سیاق آیه است. در آیۀ «وَکَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا» (نساء/۱۷)، تقدم «علیم» بر «حکیم» تابع معنا و حال است؛ زیرا علم بر آگاهی از اعمال بندگان دلالت دارد و حکمت بر درستی داوری پس از علم؛ درنتیجه نظم طبیعی شناخت و قضاوت در زبان الهی حفظ شده و این ترتیب، تناسبی زیباشناختی و معنایی را القا میکند. همچنین در «إِنَّ اللَّهَ کَانَ سَمِیعًا بَصِیرًا» (نساء/۱۳۴)، آوردن «سمیع» پیش از «بصیر» متناسب با حال انسان است که نخست سخن میگوید و سپس عمل میکند؛ بدینسان، صفت با ترتیب طبیعی ادراک و فعل در انسان سازگار آمده است. حتی در صفاتی که جنبۀ تکراری دارند، هر بار حضور آنها با حال و مقام متفاوتی هماهنگ است. صفت «رحیم» در یک جا نشانۀ محبت و در جای دیگر نماد عفو است. برای مثال، در آیۀ «إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِیمٌ» (توبه/۱۱۷)، واژۀ «رؤوف» بر شفقت و «رحیم» بر استمرار محبت دلالت دارد و هر دو با سیاق ندامت و بازگشت توبهکنندگان تناسب تام دارند. از مجموع این شواهد روشن میشود که صفت در قرآن، عنصری صرفاً توصیفی نیست، بلکه وسیلهای بلاغی برای تقویت حالت و معنا در بافت آیه است. هماهنگی دقیق میان معنای معجمی صفت، جایگاه آن در جمله، و فضای معنوی و عاطفی آیه، وجهی از اعجاز لفظی و بیانی قرآن را نشان میدهد که در هیچ متن بشری نظیری ندارد. 3. مناسبت بین ساختار لفظ و سیاق حال1.3. ساختار اسمهاساختار در اسم ها نمایانگر شکل یا هیئتی خاص خود است و به شکلهای گوناگون میآید؛ چه با داشتن یک نشان و علامت ویژه و یا داشتن صیغه و ساختی معین؛ مانند: نکره و معرفه، مذکر و مؤنث، مفرد و مثنی و جمع و مانند اسمهای مشتق و یا غیرمشتق که صیغهها و شکلهای نامعینی دارند؛ مانند ضمایر و اسم های موصول و اسمهای اشاره و ظرفها. تمام این الفاظ بهجز نوع دوم که غیرمشتقاند، مدلول و معنای لغت نامهای و یا اجتماعی خود را دارند و همه در این امر مشترکند که دلالت و معنی صرفی دارند و از ساختار خود آنها سرچشمه گرفته است؛ برای مثال: کلمۀ (کذّاب) دلالت دارد بر شخصی که به دروغگویی متّصف است و این مدلول اجتماعی آن است و علاوه بر آن بهوسیلۀ صیغه و ساخت خود، مدلول دیگری پیدا میکند که به آن مدلول صرفی گفته میشود؛ مثلاً فعل (تنضخ) کلمهای است که دلالت بر رخنه کردن هر مایعی میکند که این معنی، همان مدلول اصلی و اساسی آن شمرده میشود؛ ولی از نظر زبانشناسان بهوسیلۀ ساختار صوتی و طبیعت آوا و صداهای حروفش، یک نوع قوّت و خشونت در معنا و دلالت اصلی کسب کرده است (ساقی، ۱۹۷۷م، ص. ۲۰۳). در قرآن کریم، انتخاب ساختار اسمی در جایگاه فعل از جلوههای اعجاز واژگانی است که تناسب دقیق میان لفظ و سیاق حال را نشان میدهد. اسم در زبان عربی دلالت بر ثبوت، دوام و استقلال معنا دارد، درحالیکه فعل وابسته به زمان و تجدد است. ازاینرو، قرآن در مواردی که هدف بیان حقیقتی پایدار و فرازمانی است، از ساختار اسمی استفاده میکند تا معنای استمرار و جاودانگی را القا نماید. در آیۀ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)، واژۀ «نور» در ساختار اسمی خود بر ثبوت و ذاتیت نور الهی دلالت دارد. اگر بهجای آن فعل «یُنیر» میآمد، معنا به عمل روشنکردن محدود میشد و با سیاق آیه که توصیف ذات الهی است، سازگار نبود. همچنین در آیۀ «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ» (عصر/۲)، اسم مصدری «خُسر» نشاندهندۀ حالت ثابت و فراگیر زیان در سرشت انسان است؛ درحالیکه اگر فعل «یَخسَر» یا «خَسِرَ» به کار میرفت، زیانکاری امری مقطعی تلقی میشد. بدینسان، ساختار اسمی در هر دو آیه زبان ثبوت است و با سیاق کلی و هشداردهندۀ آیات هماهنگی دارد. در صفات الهی نیز ساختار اسمی نشانۀ دوام و ازلیت است. آیات «إِنَّ اللَّهَ کَانَ سَمِیعًا بَصِیرًا» و «إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا» (نساء/۱۳۴، ۱۷) از صفات اسمی بهره بردهاند تا ثبوت و استمرار علم و آگاهی الهی را نشان دهند. اگر افعال «یَسمع» یا «یُبصِر» به کار میرفتند، معنا به زمان خاصی محدود میشد و با سیاق بیان صفات ذاتی خداوند تناسب نداشت. نمونهای دیگر در آیۀ «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ» (زمر/۶۲) دیده میشود که اسم فاعل «خالق» به جای فعل آمده تا خالقیت خدا را حقیقتی ثابت و فرازمانی بنمایاند؛ زیرا فعل، خواه ماضی یا مضارع، همیشه به زمان مقید است، اما ساختار اسمی بیانکنندۀ صفت ذاتی و مطلق است. از سوی دیگر، ساختار اسمیِ نکره یا معرفه نیز در هماهنگی با سیاق عمل میکند. در آیۀ «وَجَاءَ رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ یَسْعَى» (یس/۲۰)، نکره بودن «رجل» بر گمنامی و در عین حال عظمت ایمانی او دلالت دارد و کلیت پیام آیه را حفظ میکند. اگر واژه بهصورت معرفه میآمد، معنا به فرد خاصی محدود میشد و از عمق بلاغی سیاق میکاست. در مجموع، ساختار اسمی در قرآن زبانی برای بیان ثبوت، دوام و حقیقت ذاتی است. انتخاب اسم بهجای فعل، نه صرفاً نحوی، بلکه معنایی و بلاغی است؛ زیرا قرآن از این طریق، حقایق پایدار را در قالبی زبانی متناسب با سیاق حال بیان میکند. این هماهنگی میان شکل و معنا، نشان میدهد که در کلام الهی حتی نحوۀ صرف واژه نیز تابع مقصود بیانی است و همین پیوند دقیق میان ساختار و معنا از روشنترین مظاهر اعجاز واژگانی قرآن به شمار میآید.
2.3. ساختمان افعالدر زبان عربی، فعل واژهای است که معنایی در خود دارد و در عین حال با زمان همراه است؛ بدین معنا که هر صیغۀ فعل دو عنصر اصلی را در بر میگیرد: رویداد (حدث) و زمان. از دیدگاه علم صرف، معنای فعل ترکیبی است از این دو، و هیچیک را نمیتوان از دیگری جدا دانست. به تعبیر یعیش، فعل دلالت بر رویداد و زمان توأمان دارد و این دو عنصر، جوهر کارکرد صرفی آن را تشکیل میدهند (ساقی، ۱۹۷۷م، ص. ۲۰۴). بااینحال، دلالت فعل در قرآن تنها محدود به زمان و رویداد نیست؛ زیرا هنگامی که به فعل، حروف و زواید صرفی افزوده میشود، معنا و نقش بلاغی آن نیز تغییر میکند. این افزودهها میتوانند معانی فرعی و دقیقتری چون تعدیه، استمرار، مشارکت، مطاوعه، تحوّل، یا شدت را القا کنند و بدینسان ساختار صرفی فعل در قرآن با سیاق معنایی آیه پیوندی زنده مییابد. زبانشناسان قدیم گفتهاند «زیادی حروف، نشانه زیادی معناست»، از اینرو هر وزن و صیغۀ فعل، بسته به نوع زوائد و ساخت آن، معنا و کارکرد خاصی مییابد (ساقی، ۱۹۷۷م، ص. ۲۰۷). قرآن نیز در انتخاب هر صیغه، به سازگاری دقیق میان وزن، زمان و مقام سخن توجه دارد و همواره آن ساختی را برمیگزیند که مقتضای حال آیه را بهتر بازتاب دهد. در آیۀ «اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ» (رعد/۲۶)، افعال مضارع «یبسط» و «یقدر» بیانکنندۀ استمرار و تجدد فعل الهیاند. رزق و تقدیر الهی در هر لحظه در جریان است و انتخاب فعل مضارع در این مقام، هماهنگ با سیاق حال است که بر تداوم و پویایی دلالت دارد. اگر ساختار اسمی مانند «باسط» و «قادر» به کار میرفت، معنا حالت ایستایی مییافت و از پویایی فعل الهی کاسته میشد. در آیه «یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ» (نساء/۱۴۲)، فعل مضارع «یُخَادِعُونَ» استمرار رفتار نفاقآمیز منافقان را القا میکند. سیاق آیه در حال توصیف حالتی روانی و پیوسته است و ازاینرو مضارع معنا را زنده نگاه میدارد. اگر ماضی به کار میرفت، عمل به یک رفتار محدود در گذشته اشاره میکرد و با فضای مداوم نفاق سازگار نبود. از سوی دیگر، قرآن گاه برای بیان تحقق قطعی و وقوع بالفعل از فعل ماضی استفاده میکند. برای نمونه، در آیه «زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ اَلشَّهَواتِ...» (آلعمران/۱۴)، صیغۀ ماضی «زُیِّنَ» دلالت بر تحقّقیافتگی و ثبوت این میل در سرشت انسان دارد؛ یعنی گرایش به خواستههای دنیوی، امری تحققیافته و در نهاد بشر تثبیتشده است. اما در ادامه، در سیاقی دیگر، قرآن با آوردن فعل مضارع «وَیَسْخَرُونَ» تفاوت حال و موقعیت را نشان میدهد، زیرا تمسخر و استهزاء، رفتاری متغیر و وابسته به زمان و شرایط است. چنانکه زمخشری میگوید، کافران مؤمنانی چون ابنمسعود و صُهَیب را به سبب نداشتن بهرۀ دنیوی تمسخر میکردند و این رفتار، بسته به موقعیت و حال، پیوسته تجدید میشد (زمخشری، ۱۹۸۷م، ج. ۱/۲۵۵). ازاینرو، انتخاب ماضی در «زُیِّنَ» برای ثبوت و مضارع در «یَسْخَرُونَ» برای تجدد، جلوهای روشن از تطابق فعل با مقتضای حال است. نمونهای دیگر از کاربرد بلاغی زمان فعل در آیۀ «وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ» (بقره/۱۲۷) دیده میشود؛ باوجود آنکه حادثه در گذشته رخ داده، قرآن از فعل مضارع «یرفع» استفاده کرده است تا صحنه در ذهن مخاطب زنده گردد و حرکت ابراهیم در لحظه احساس شود. در مقابل، هنگامیکه مقصود تأکید بر قطعیت و تحقق معناست، فعل ماضی ترجیح مییابد، چنانکه در آیۀ «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» (مؤمنون/۱) ماضی «أفلح» بر وقوع قطعی فلاح دلالت دارد و با سیاق اطمینان و وعدۀ الهی سازگار است. در سیاقهای تربیتی و دعوتی نیز قرآن از افعال امر برای ایجاد درگیری عاطفی و مشارکت زبانی بهره میگیرد؛ مانند آیۀ «ادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا» (اعراف/۵۶) که امر «ادعوا» روح ارتباط و تضرع را در مخاطب زنده میکند. در سیاقهای عذاب یا تهدید نیز، تفاوت میان ماضی و مضارع کارکردی بلاغی دارد: ماضی برای تأکید بر وقوع قطعی و مضارع برای استمرار یا تجدید حالت. از مجموع این شواهد روشن میشود که ساختار فعلی در قرآن، فراتر از نشانۀ زمان، ابزاری بلاغی برای بیان حرکت، تجدد، استمرار و شدت معناست. هر صیغه و وزن فعل، با حال آیه و هدف خطابی آن متناسب است. زبان فعل در قرآن، زبانی زنده و جاری است که معنا را در بستر زمان و تجربۀ انسانی میپرورد 4. تناسب و رابطه بین حروف معانی و سیاق حالیکی از انواع کلمه در زبان عربی، حروف معانی است و نحویان کلمه را به سه دستۀ اسم و فعل و حرف، تقسیم کرده اند (نک. سیبویه، 1977م، ج. 1/12). البته حرف، معنای معجمی ندارد؛ منظور این است که معنای آن از کتابهای فرهنگ لغت به دست نمیآید؛ بلکه این حروف دارای معنی کاربردی هستند که نحویان آنها را در کتاب های نحو بیان کردهاند از طرفی ویژگی اشتقاقی دارند و صیغههای گوناگون ندارند، و کاربرد اصلی آنها تعلیق یا ایجاد ارتباط بین کلمات یک جمله است که چگونگی آن (ساقی، ۱۹۷۷م، ص. ۲۰۶) تنها در سیاق و قالب جمله فهمیده میشود و معنی تعلیق در این حروف، همانطور که تمام حسان بیان کرده است، ربط دادن اجزای کلام با هم و یا بیان کردن رابطههای موجود در سیاق جمله است (تمام حسان، 1998م، ص. 127) و از این سخن معلوم میشود که ارتباط دادن، یک معنی کاربردی است که با فرهنگ لغت به دست نمیآید. بنابراین حروف خارج از جمله، جایی ندارند؛ زیرا ساختن یک جمله نیازمند ضمایم است و یا به عبارت دیگر نیاز شدیدی به سیاق دارد. علاوه بر این کارکرد عام که در حروف و مشابه آن در بعضی از اسمها و فعلها وجود دارد، کارکرد فرعی دیگری نیز دارند؛ چراکه حروف به دستههای مختلف تقسیم میشوند و هر دستهای از آنها از کارکرد خاصی برخوردار است و به یک نام کلی معروف است؛ مانند نفی، تأکید، جر، معیت، قسم، استثنا و... که همۀ آنها ویژگی ربط دادن بین تمام اجزای جمله را به عهده دارند (حسان، 1998م، ص.۱۲۶). در حقیقت اسلوب و سبک قرآن با توجه به سیاق آیه، حروف را با دقت انتخاب میکند که با سیاق و منظور کلام متناسب باشد تا معنی معینی را که حرف دیگری نمیتواند، برساند، چه آن سیاق لغوی و چه اجتماعی باشد. هرکس در آیات قرآن بنگرد و بیندیشد، میبیند که در کاربرد بعضی از حروف جر درآیات، ترجیحی وجود دارد. به مثالی میپردازیم که مغایرت زیبایی بین حروف را به نمایش میگذارد و آن دربارۀ حرف (علی) است که معنی استعلاء دارد (ابنهشام، ۱۹۹۰م). خدای متعال میفرماید: «... وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَیْنِی» (طه/39) «تا زیر نظر من پرورش یابى» که در این موضع، حرف (علی) بر لفظ (عین) وارد شده است، سپس همان لفظ (عین) یا جمع آن در مواضع دیگری با حرف (ب) که معنی الصاق (ابنهشام، ۱۹۹۰م، صص. 1-118) و اتصال دارد، میآید، مانند قول خدای متعال «تَجْرِی بِأَعْیُنِنا........» «زیر نظر ما روان بود.» (القمر/14) و در آیۀ دیگری میفرماید: «وَ اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا...» (هود/37) «و زیر نظر ما و (به) وحی ما کشتی را بساز». هنگامیکه به حال و مقامهای آیات بالا بنگریم، متوجه این مغایرت و تضاد خواهیم شد: در آیۀ اول: «وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَیْنِی» (طه/39) «تا زیر نظر من پرورش یابى.» مقام، چگونگی نشئت و رشد موسی (ع) را نمایان میکند که در خانۀ فرعون مصر و تحت نظر او پرورش یافته و مورد توجهش بوده، درحالی که کودکان بنیاسرائیل که هم سن و سال موسی بودند، به دستور فرعون کشته میشدند و این هم اراده و مشیّت خدا و نشانهای از نشانههای اوست که فرعون در خانه خودش کسی را پرورش دهد که پیشگویان در بارۀ او پیشگویی میکنند و بدون اینکه فرعون بداند، باعث نابودی حکومتش شود. لذا حرف استعلای (علی) مناسب چنین مقام و حال بوده تا دلالت بر تحقق و کارگر افتادن ارادۀ خدا و برتری مشیّتش بر هر مشیّت و ارادۀ دیگری باشد، باتوجه به اینکه تربیت و پرورش یافتن موسی در خانۀ فرعون، دور از چشمها نبوده، بلکه جزئیات آن برای همه آشکار بوده است. ولی در دو آیۀ بعد: « تَجْرِی بِأَعْیُنِنا» (قمر/14) «[کشتى] زیر نظر ما روان بود.» و « و اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا» (هود/37) «و زیر نظر ما و [به] وحى ما کشتى را بساز.» مقام و حال در آنها آنچه را که در آیۀ اول میطلبید، طلب نمیکرد، چنانکه در بارۀ اظهار شیئی باشد که باید مخفی میماند. بلکه خداوند این قصد را داشت که عنایت و حفظ او از کشتی نوح و آنچه را که حمل میکرد، بیان و ابراز کند؛ چراکه این کشتی، تحت عنایت و امنیت خودش به حرکت در آمده؛ لذا حرف الصاق که نزدیک بودن را میرساند، در این مقام مناسبتر بود. «سهیلی» این معنی را بازبینی و بررسی کرده است و «زرکشی» از او نقل میکند و میگوید: آیۀ اول در بارۀ آشکار ساختن امری که مخفی بوده و نشان دادن چیزی است که پنهان بوده است. در حقیقت کودکان بنیاسرائیل در آن هنگام بهطور پنهانی بهوسیلۀ کسانشان مخفیانه غذا داده میشدند و پرورش مییافتند و هنگامیکه خداوند اراده فرمود که موسی را آشکارا و در امنیت، نه در حالت ترس و پنهانی، بپروراند و تغذیه کند و پرورش دهد، معنی استعلائی میدهد و استعلا در حقیقت نوعی آشکار شدن و نمایان ساختن است؛ گویا که خدای سبحان میخواسته اینگونه بیان کند: که در امنیت پرورش یابی، نه در ترس، و لفظ (عین) را آورد به خاطر اینکه معنی توجه و اهتمام را در بر دارد. و اما آنجا که فرمود: « تَجْرِی بِأَعْیُنِنا» (قمر/14) «[کشتى] زیر نظر ما روان بود.» و «وَ اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا» (هود/37) «و زیر نظر ما و [به] وحى ما کشتى را بساز». منظور این بوده که در مواظبت و حفظ ما (کشتی ساخته میشود و حرکت میکند) و نمیخواهد که چیزی را پس از مخفی بودنش آشکار کند و سخن، دیگر نیازی به معنی (علی) نداشت. 5. مناسبت بین نقش کاربردی لفظ و سیاق حاللفظ در ساختهای زبانی قرآن وظایف متعددی دارد و از سه بُعد اصلی معنا دریافت میشود: معنای معجمی، صرفی و نحوی. معنای نحوی یا کاربردی، همان نقشی است که واژه بهسبب جایگاهش در جمله میپذیرد؛ مانند فاعل، مفعول، حال یا تمییز. این نقشها بهواسطۀ قراین صوتی، صرفی و ترکیبی شکل میگیرند و معنا را از سطح واژه به سطح بافت زبانی میبرند. ازاینرو، هر واژه در موقعیت نحوی خاصی معنای متفاوتی مییابد و پیوند آن با دیگر اجزای جمله، درک دقیقتری از پیام آیه را ممکن میسازد. در قرآن کریم، تناسب میان نقش کاربردی لفظ و سیاق حال از روشنترین نمودهای اعجاز بیانی است. نقش کاربردی به جایگاه نحوی و معنایی واژه در جمله اشاره دارد و قرآن این جایگاه را همواره بر پایۀ مقتضای حال و مقام سخن انتخاب میکند. هر واژه در موضعی قرار گرفته که دقیقاً با هدف بلاغی و پیام آیه هماهنگ است. در آیۀ «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» (فاتحه/۵)، تقدیم مفعول «إیاک» بر فعل، معنای حصر و انحصار را القا میکند و با حال دعا و اخلاص در عبادت هماهنگ است؛ درحالیکه در ساختار عادی («نعبدک») این معنا از بین میرفت. همچنین در آیه «إِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» (فاطر/۲۸)، جابهجایی میان فاعل و مفعول، توجه را از ذات الهی به بندگان عالِم معطوف میکند تا نشان دهد تنها دانایان، عظمت خدا را درک میکنند. این تغییر نحوی ظاهراً غیرمعمول، عمیقاً بلاغی است و با مقام خشیّت سازگار. در زبان قرآنی، گاه واژه در موقعیتی میآید که انتظار میرود در جایگاهی دیگر باشد. این جابهجایی تابع سیاق گفتاری و مقامی است و برای تأکید و برجستهسازی معنا صورت میگیرد. چنانکه در آیۀ ۱۸ آلعمران آمده است: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ...» در این آیه، تأکید بر فعل «شَهِدَ» و عمل گواهی دادن خداوند است، نه بر فاعلان یا مفعولان. این انتخاب بلاغی، تمرکز معنا را بر «فعل شهادت الهی» میگذارد و محور آیه را از توصیف اشخاص به بیان حقیقت توحید منتقل میکند (بقاعی، ۱۹۹۵م، ج. ۷/۶۰۶). از جلوههای دیگر هماهنگی لفظ و حال، تقدیم و تأخیر در ساخت جمله است. در آیۀ «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» (بقره/۱۵)، تقدیم اسم جلاله بر فعل، شدت مقابله و تقابل الهی را برجسته میکند؛ حال آنکه در ساخت طبیعی «یَسْتَهْزِئُ اللَّهُ بِهِمْ» این تأکید از بین میرفت. نیز در آیۀ «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ» (آلعمران/۱۵۹)، تقدیم جار و مجرور بر فعل «لِنتَ» علت نرمخویی پیامبر (ص) را پیش از خود عمل بیان میکند تا رابطۀ مستقیم میان رحمت الهی و سیره نبوی را بنمایاند. در آیۀ «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ» (زخرف/۲۶)، آوردن ضمیر «إنی» در آغاز جمله، بیانگر شدت ایمان و ثبات موضع ابراهیم (ع) است. همچنین در آیۀ «وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» (یوسف/۵۳)، معرفه آمدن واژه «النفس» کلیت و شمول طبیعت انسانی را نشان میدهد و با مقام اعتراف و توبۀ آیه هماهنگ است. بدینسان، جایگاه نحوی واژه در قرآن همواره تابع حال و مقام بیان است. هر تغییر در ترتیب، تعریف یا تنکیر، تأکید یا حذف، حامل معنایی بلاغی است که سیاق آن را اقتضا کرده است. این هماهنگی میان موقعیت نحوی و نیاز بیانی، از بنیادیترین مظاهر اعجاز زبانی قرآن کریم است؛ زیرا در آن، هیچ لفظی تصادفی بهکار نرفته، بلکه هر کلمه دقیقاً در جایی نشسته که معنا و حال به اوج همخوانی برسند. 6. مناسبت بین عدول لفظ از اصل ترکیبی (جمله) و سیاق حالجمله در زبان عربی از دو بخش اصلی تشکیل شده است: مسند (فعل یا خبر) و مسندٌالیه (فاعل یا مبتدا). در جملههای فعلی، فعل نقش مسند را ایفا میکند و فاعل یا نائبفاعل مسندٌالیه است. در جملههای اسمی نیز خبر نقش مسند و مبتدا نقش مسندٌالیه را دارد. عناصر فرعی همچون مفعول، حال، تمییز و شبهجمله اجزایی هستند که اگرچه حذفشان خللی در صحت جمله ایجاد نمیکند، اما در ساخت معنا و سیاق جمله نقش تزیینی و بلاغی دارند. بر ساخت جمله قواعدی استوار است که نحویان در تنظیم اجزا بر اساس آنها تأکید دارند؛ بااینحال، قرآن کریم در مواردی بهصورت آگاهانه از این نظم صرف عدول میکند و این عدول هرگز از سر بینظمی یا تصادف نیست، بلکه بهتناسب حال، مقام، و هدف بیانی صورت میگیرد. عدول نحوی در قرآن زمانی مشروع و بلاغی است که: ۱. فاقد ابهام بوده و فایدۀ معنایی یا عاطفی تازهای پدید آورد، ۲. بر قاعدهای کلی و قابل تکرار استوار باشد،
در غیر این صورت، عدول نادر یا استثنائی تلقی میشود و غالباً به ضرورت یا تأکید خاص بازمیگردد. این خروج از نظم نحوی میتواند منشأ دستوری، بلاغی یا تفسیری داشته باشد و همواره با هدف تقویت دلالت معنایی آیه انجام گیرد. به تعبیر علمای نحو، عدول نحوی گاه واجب و گاه جایز است، اما همواره باید توجیه بیانی داشته باشد تا از تکلف زبانی به دور بماند. از برجستهترین جلوههای عدول، تقدیم و تأخیر اجزای جمله است که نهتنها برای اغراض نحوی، بلکه برای تأکید معنایی و هماهنگی با سیاق بهکار میرود. این پدیده در قرآن از ابزارهای مهم اعجاز بیانی است؛ زیرا از طریق تغییر جایگاه کلمات، توجه مخاطب به محور معنا سوق داده میشود (حسان، ۱۹۹۸م، ص. ۱۴۸). نمونۀ روشن آن، تقدیم خبر بر مبتداست که غالباً بر اختصاص و انحصار دلالت دارد. چنانکه «ابناثیر» میگوید: هنگامی که گفته شود «قائمٌ زیدٌ»، قیام تنها برای زید اثبات میشود، درحالیکه در «زیدٌ قائمٌ» احتمال تعدد حالات وجود دارد (ابنالاثیر، ۱۹۹۰م، ج. ۲/۳۸).. این قاعده در بسیاری از آیات قرآن کاربرد یافته است. از جمله در آیۀ «هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ» (حشر/۲)، خبر «مانعتُهم» بر مبتدا «حصونُهم» مقدم شده است. این عدول، مطابق با سیاق آیه و در ارتباط با باور نادرست یهود بنینضیر به استحکام قلعههایشان آمده است. آنان بر اساس تجربۀ تاریخی، خود را در حصون نفوذناپذیر میپنداشتند و گمان میکردند هیچ نیرویی توان اخراجشان را ندارد. اما قرآن با تقدیم خبر بر مبتدا، این باور واهی را بهصورت بلاغی برجسته میسازد تا تضاد میان پندار و واقعیت را بنمایاند. چنانکه «ابنعطیه» گزارش میکند، این آیه دربارۀ بنینضیر نازل شد، زمانی که پس از شکست اُحُد، به خیانت و مکاتبه با قریش روی آوردند و پیامبر (ص) آنان را محاصره و از مدینه بیرون راند (ابنعطیه، ۱۹۹۳م، ج.۵/۲۸۳).. «ابوالسعود» نیز تصریح میکند که آنان نسلی بودند که هرگز از سرزمین خود تبعید نشده بودند، و اطمینانشان به استحکام دژها سبب شد ساختار نحوی آیه با تأکید بر همین پندار شکل گیرد (ابوالسعود، بیتا، ج.۵/۷۰۱).. تقدیم «مانعتهم» بر «حصونهم» ازاینرو معنایی عمیق دارد که هم سیاق تاریخی آیه را حفظ میکند و هم تکیه بر باور باطل آنان را در قالب نحوی بازتاب میدهد. نمونههای مشابه در قرآن فراوان است؛ از جمله در آیۀ «إِیَّاکَ نَعْبُدُ» (فاتحه/۵) که تقدیم مفعول بر فعل، معنای حصر عبادت در خدا را القا میکند و در «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ» (آلعمران/۱۵۹) که تقدیم جار و مجرور بر فعل، بر علت و سبب نرمخویی پیامبر (ص) تأکید میورزد. همچنین در «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» (بقره/۱۵)، تقدیم اسم جلاله بر فعل، مقابله و انتقام الهی را برجسته میکند و با سیاق تمسخر منافقان تناسب کامل دارد. عدول نحوی در قرآن تنها به تقدیم و تأخیر محدود نمیشود، بلکه حذف برخی اجزای جمله نیز یکی از شگردهای آن است. در آیۀ «وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ» (یوسف/۸۲) فعل «اسأل» در ظاهر متعدی به «القریة» شده، اما مراد «اهل القریة» است. این حذف، ایجاز بیانی و فصاحت را افزایش داده و معنا را در عین اختصار کامل کرده است. یا در «وَقِیلَ لَهُمُ ارْکَعُوا لَا یَرْکَعُونَ» (مرسلات/۴۸)، حذف فاعل در جملۀ دوم موجب عمومیت خطاب شده و حالت تحقیر و بیپاسخی کافران را القا میکند. چنین حذفهایی دقیقاً در راستای سیاق حال، برای بیان شدّت بیاعتنایی و انکار آنان به حق صورت گرفته است. به همین صورت، قرآن گاه از الفاظ زائده بهره میبرد تا معنا را قوت بخشد، مانند «فَبِمَا نَقْضِهِم مِیثَاقَهُمْ» (نساء/ ۱۵۵) که «ما» زائده برای تأکید بر علت آمده است. یا در «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (شوری/۱۱) که حرف «کاف» در «کمثله» زائده به نظر میرسد، اما در حقیقت برای تأکید بر نفی هر گونه همانندی با خداوند آمده است. بنابراین عدول از اصل ترکیبی در قرآن کریم، نظمی تازه اما هدفمند میآفریند؛ نظمی که متناسب با حال، مقام و غرض بیانی هر آیه است. در پرتو این عدولها معنا جان میگیرد، تأکید شکل میگیرد و سیاق آیه در قالب نحوی و ترکیبیاش بازتاب مییابد. 7. مناسبت بین تنوع سبک و سیاق حالپدیدهای در نظم حکیم قرآنی وجود دارد که بسیار شایان توجه است و آن تنوع سبک و شیوۀ بیان یا به تعبیر دیگر، انتقال از سبکی به سبک دیگر است؛ حالتی که همواره بر اساس علتی خاص و هدفی حکیمانه رخ میدهد. زرکشی میگوید: قرآن کریم با وجود انتقال از یک شیوۀ بیان به شیوهای دیگر، در هر تغییر، فایده و حکمتی نهفته است؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید:«کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ» (هود/۱)؛ «کتابى است که آیاتش استوار گردید، سپس از جانب حکیمى آگاه به روشنى بیان شد.» زرکشی در تفسیر این آیه میگوید که نیامدن تعبیر «من رحمن» یا «من رحیم» به جای «من حکیم خبیر» برای آن است که تأکید شود هر تغییر در سبک، نتیجۀ حکمتی خاص است (زرکشی، بیتا، ج. ۱/۱۲۴). این پدیده در قرآن به دو شکل اصلی ظاهر میشود:
در ادامه، این دو نوع از تنوع سبکی در نظم حکیم قرآن و تناسب هر یک با سیاق حال بررسی میشود.
1.7. التفاتالتفات در زبان قرآن پدیدهای بیانی و سبکی است که به کلام تنوع و تحرک میبخشد و روحی زنده به متن الهی میدهد. ابناثیر آن را چنین تعریف میکند: «انتقال از صیغهای به صیغۀ دیگر، مانند انتقال از خطاب حاضر به غایب یا از غایب به حاضر» (ابنالاثیر، ۱۹۹۰م، ج. ۲/۳). این تغییر صرفاً زبانی نیست، بلکه وسیلهای بلاغی برای انتقال تدریجی معنا، تحریک اندیشۀ مخاطب و نشان دادن تحول در حال و مقام خطاب است. به تعبیر ابناثیر، فایدۀ عمومی التفات در این است که هرجا به کار رود، معنا را به موقعیت خاص خود پیوند میزند و به کلام جاذبه و عمق میبخشد. زمخشری، نخستین کسی است که با بررسی بلاغت قرآن، اعجاز آن را از رهگذر صنعت التفات اثبات کرده است. او در الکشاف ضمن تفسیر آیات، انواع گوناگون التفات مانند تغییر در ضمایر، زمان افعال، حروف اضافه و ساختار نحوی را معرفی میکند و هدف گوینده از این تغییر را در پیوند با موقعیت بیانی و حال مخاطب میداند. زمخشری التفات را جلوهای از ظرافت علم معانی میداند که بدون آن فهم دقیق بلاغت قرآن ممکن نیست. او میگوید این تغییرهای سبکی سبب تنوع، بیداری ذهن شنونده و انتقال حالت روحی در سیاق سخن میشود و بدینسان، نشاندهندۀ پیوندی عمیق میان ساختار لفظی و مقتضای حال در بیان قرآنی است(رادمرد و رحمانی، 1392، ص. 101). از زیباترین شواهد این نوع التفات، آیۀ شریفۀ زیر است: «هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتّى إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَجَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِها جاءَتْها رِیحٌ عاصِفٌ...» (یونس/22ـ23). در این آیات، ضمیر خطاب در «کُنْتُمْ» به ضمیر غایب در «بِهِم» تبدیل شده است، سپس در «أَنْجَیْتَنا» به خطاب بازمیگردد و دوباره در «أَنْجاهُمْ» به غیبت تغییر مییابد. این تنوّع در ضمایر نشاندهندۀ تغییر تدریجی حال انسانها در برابر نعمت و بلاست. ابناثیر بیان میکند که این تغییر برای ایجاد تعجب در شنونده است؛ تا او از حال چنین مردمی شگفتزده شود و به اندیشه فرو رود (ابنالاثیر، ۱۹۹۰م، ج. ۲/۱۰). اما «ابوحیان» تفسیر ژرفتری ارائه میدهد و این عدول را ناشی از تفکیک میان مؤمن و کافر میداند. به نظر او، آغاز آیه با خطاب مستقیم نشانۀ لطف الهی است که شامل همه میشود، اما چون در ادامه سخن از ظلم و بغی است، سیاق از خطاب به غیبت میچرخد تا مؤمنان از این سرزنش مبرّا باشند (ابوحیان، ۱۹۹۳م، ج. ۵/۱۴۲). این تحلیل با سیاق حال آیه سازگار است، زیرا تغییر ضمیر نشاندهندۀ تغییر در مقام و حال مخاطب است؛ از لطف به عتاب، از رحمت به توبیخ. نمونهای دیگر از همین اسلوب در آیۀ «وَإِذَا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَى بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ» (فصلت/51) دیده میشود. در این آیه نیز التفات بین صیغههای مختلف، برای نشان دادن دو حالت متضاد انسان است: غرور هنگام نعمت و فروتنی هنگام بلا. «سیوطی» این آیه را شاهدی میداند بر اینکه قرآن با تغییر در ضمایر، حالات روانی انسان را مجسم میسازد؛ گویی تصویر متغیر نفس انسانی را در دو آینۀ نعمت و مصیبت نشان میدهد (السیوطی، ۱۹۹۷م، ج. ۳/۲۵۵) از دیگر شواهد برجسته، آیۀ 24 سورۀ زمر است: «أَفَمَنْ یَتَّقِی بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذَابِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَقِیلَ لِلظَّالِمِینَ ذُوقُوا مَا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ»؛ در اینجا تغییر از غیبت در «یَتَّقِی» به خطاب در «ذُوقُوا» ناگهانی است، اما از نظر بلاغی دقیقاً با سیاق سازگار است، زیرا لحظۀ عذاب، لحظۀ مواجهۀ مستقیم است؛ گویی کلام از روایت به صحنۀ حضور منتقل میشود. همچنین در آیۀ 102 سورۀ انعام: «ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ» انتقال از غیبت «هو» به خطاب «فاعبدوه» نمود دیگری از التفات است که هدفش تغییر زاویۀ ادراک مخاطب از شناخت نظری خدا به دعوت عملی برای عبادت است؛ یعنی از توصیف به تکلیف. بنابراین، التفات در قرآن تنها آرایهای بیانی نیست، بلکه وسیلهای شناختی و روانزبانشناختی است که مخاطب را درگیر متن میسازد و او را از حالت شنوندۀ منفعل به شرکتکنندۀ فعال در معنا تبدیل میکند. قرآن با این روش، سیاق را زنده نگه میدارد و پیام را در بستر حال مخاطب جاری میکند. به این ترتیب، میتوان گفت که تنوع سبک و تغییر در ساخت ضمایر و صیغ، با سیاق حال رابطهای ارگانیک دارد؛ تغییری که از تحول در مقام گفتار، نوع احساس مورد نظر و سطح مخاطبۀ الهی ناشی میشود. التفات نهتنها از زیباترین مظاهر اعجاز بیانی قرآن است، بلکه به گفتۀ ابناثیر و سیوطی، یکی از دقیقترین ابزارهای آن برای پیوند معنا با حال و مقام بیان است.
2.7. مغایرت لفظیدر نظم قرآنی گاه میان ساختارهای مشابه، مغایرتهایی در ترتیب الفاظ دیده میشود؛ یعنی واژهای در موضعی مقدّم و در موضعی دیگر مؤخّر میآید. این تفاوت نه نحوی که مدلولی و معنوی است و هدف آن تأکید، تنوع بیانی و هماهنگی با سیاق حال است. چنانکه در الاقصیالقریب آمده، تقدیم و تأخیر تابع هدف گوینده و اقتضای مقام است؛ زیرا هر سیاق مقتضی نظمی خاص است که معنا را به بهترین وجه میرساند. نمونۀ روشن این امر در آیۀ «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ» (آلعمران/106ـ107) دیده میشود. تقدیم «تَبْیَضُّ» بر «تَسْوَدُّ» از نظر بلاغی نشانۀ تکریم اهل ایمان است و در ادامه، با ذکر سیهرویان، تقابل معنایی کامل میشود. این آرایش کلامی، توازن و تأثیر عاطفی را میافزاید (السیوطی، 1997م، ج. 3/37). همین قاعده در دو آیۀ مشابه نیز جاری است: «وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ» (بقره/58) در برابر «وَقُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا» (اعراف/161). در نخستین آیه، ورود مقدّم شده، چون فرمان عملی و فوری است؛ در دومی، ذکر «حطة» پیش افتاده تا بر توبه و استغفار پیش از عمل تأکید شود. این جابهجایی ترتیب، بیانگر تطابق کامل ساختار لفظی با حال و مقام خطاب است. نمونهای دیگر، آیۀ «یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا» (روم/24) است که در آن، تقدیم «خوف» بر «طمع» دلالت طبیعی دارد؛ زیرا انسان نخست از صاعقه میترسد و سپس به باران امیدوار میشود. سیوطی میگوید این ترتیب بازتاب واقعیت طبیعی حوادث آسمانی است. در آیات: «اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ» (آلعمران/191) و «وَإِذَا مَسَّ الْإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَائِمًا» (یونس/12)، تفاوت ترتیب حالات نشاندهندۀ دو وضعیت متضاد انسانی است: در حالت عبادت، حرکت از قیام به خشوع و سجود است، اما در حالت بلا، مسیر از درماندگی به آرامش پس از اجابت دعاست. همچنین در «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ» (بقره/148) و «سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ» (حدید/21)، تقدیم و تأخیر در فعل و هدف، تفاوت در مقام خطاب را نشان میدهد؛ اولی بر انگیزۀ درونی و دومی بر مقصد بیرونی تأکید دارد. ابنعطیه (1993م، ج. 5/283) تصریح میکند که این تغییرات از روی تفنن صرف نیست، بلکه برای هماهنگی دقیق با مقتضای حال و مقام گفتار است؛ گاه برای تشریف و گاه برای تهدید. بدینسان، مغایرت در ترتیب الفاظ در قرآن نه نشانۀ بینظمی بلکه جلوهای از اعجاز بیانی و بلاغی آن است؛ زیرا هر تقدیم و تأخیر، معنا و عاطفه را در هماهنگی کامل با سیاق به مخاطب القا میکند. نتیجهاین پژوهش در هفت بخش به بررسی یکی از وجوه اعجاز لغوی قرآن، یعنی مناسبت لفظ با سیاق حال پرداخته است. نتایج نشان میدهد قرآن کریم در انتخاب الفاظ متناسب با موقعیت کلامی و روحی، دقتی اعجازگونه دارد. سیاق حال در قرآن، باتوجه به عواملی چون اسباب نزول، وضعیت روحی مقام، و حالت مخاطب شکل میگیرد و همان است که علمای بلاغت از آن با تعبیر مقام یا مقتضیحال یاد کردهاند. از دیدگاه بلاغی، مناسبت لفظ با سیاق حال همان مطابقت کلام با مقتضای حال است که اساس بلاغت قرآن به شمار میرود. قرآن کریم در توجه به لفظ، همۀ جنبههای معنوی، مدلولی، ساختاری و کارکردی آن را در نظر گرفته است؛ بهگونهای که سیاق حال بر انتخاب، چینش و تقدم الفاظ اثر مستقیم دارد. هر لفظ در جای خود برگزیده شده تا دقیقترین معنا را منتقل کند. ویژگیهای لفظ مانند تفخیم، مبالغه، غرابت یا تحقیر نیز در هماهنگی با موقعیت حال و از طریق عناصر صوتی و عرفی بیان میشود. همچنین، تنوع سبکها و ساختارهای زبانی در قرآن تنها برای زیبایی نیست، بلکه وسیلهای برای تأکید بر مقتضای حال و هماهنگی کامل لفظ با معناست. درنتیجه، قرآن کریم با بهرهگیری از تکنیکهای پیچیدۀ بلاغی و زبانی، رابطهای عمیق میان لفظ و سیاق حال برقرار کرده و بدینسان، وجهی روشن از اعجاز لغوی و بیانی خود را آشکار ساخته است.
| ||
| مراجع | ||
|
قرآن کریم ابنأبیالإصبع المصری، زکیالدین عبدالعظیم (بیتا). بدیع القرآن ( تحقیق حفنی محمد شرف. قاهره). نهضة مصر. [به عربی] ابنالأثیر، ضیاءالدین نصرالله (1990م). المثل السائر فی أدب الکاتب و الشاعر (تحقیق محمد محییالدین عبدالحمید). المکتبة العصریة. [به عربی] ابن عطیه، عبد الحق بن غالب (1993م). المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز (تحقیق عبدالسلام عبدالشافعی محمد). دارالکتب العلمیة. [به عربی] ابنندیم (۱۹۷۸م). الفهرست (ج. ۱). بیروت. [به عربی] ابن هشام، عبدالله جمالالدین (1991م). مغنی اللبیب عن کتب الأعاریب (تحقیق محمد محییالدین عبدالحمید). المکتبة العصریة. [به عربی] ابوالسعود، محمد بن احمد (بیتا). تفسیر ابی السعود - إرشاد العقل السلیم إلی مزایا الکتاب الکریم. دارالفکر. [به عربی] ابوحیان، محمدبن یوسف (1993م). البحر المحیط (تحقیق عادل احمد عبدالموجود و دیگران). دارالکتب العلمیة. [به عربی] السیوطی، جلالالدین عبدالرحمن (1997م). الإتقان فی علوم القرآن (تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم). المکتبة العصریة. [به عربی] باقلانی، محمد بن طیّب (بیتا). اعجاز القرآن. [به عربی] بقاعی، ابراهیم بن عمر (1995م). نظم الدرر فی تناسب الآیات و السور (عبدالرزاق غالب المهدی، ویراستار). دارالکتب العلمیة. [به عربی] حسان، تمام (1998م). اللغة العربیة معناها و مبناها. عالم الکتب.[به عربی] جرجانی، عبدالقاهر (1984م). دلائل الإعجاز (تحقیق محمود محمد شاکر). مکتبة الخانجی. [به عربی] زرکشی، بدرالدین محمد بن عبدالله (بیتا). البرهان فی علوم القرآن (تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم). مکتبة دارالتراث. [به عربی] زمخشری، جارالله محمود بن عمر (1987م). الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فی وجوه التأویل (تحقیق مصطفی حسین احمد). دار الریان للتراث؛ دارالکتاب العربی. [به عربی] ساقی، فاضل مصطفی (1977م). أقسام الکلام العربی من حیث الشکل و الوظیفه. مکتبة الخانجی. [به عربی] سجستانی، محمد بن عزیز، و عنانی بک، مصطفی. (۱۹۳۲م). غریب القرآن. سید موسی شریف. [به عربی] سیبویه، عمرو بن عثمان (1977م). الکتاب (تحقیق عبدالسلام محمد هارون). الهیئة المصریة العامة للکتاب. [به عربی] رادمرد، عبدالله، و رحمانی، هما (۱۳۹۲). روند تاریخی و بازنگری معنایی التفات بلاغی. فنون ادبی، 5(1)، 97-122. https://liar.ui.ac.ir/article_19689.html علوی، یحیی بن حمزه (1995م). الطراز المتضمن لأسرار البلاغة و علوم حقائق الإعجاز (تحقیق محمد عبدالسلام شاهین). دارالکتب العلمیة. [به عربی]
References Abu al-Suʿud, M. i. A. (n.d.). Irshād al-ʿAql al-Salīm ilā Mazāyā al-Kitāb al-Karīm (Tafsīr Abī al-Suʿūd). Dār al-Fikr. [In Arabic] Abu Ḥayyān, M. i. Y. (1993). Al-Baḥr al-Muḥīṭ (1st ed.; ʿĀ. A. ʿAbd al-Mawjūd et al., Eds.). Dār al-Kutub al-ʿIlmiyyah. [In Arabic] Al-Baqillānī, M. i. Ṭ. (n.d.). Iʿjāz al-Qurʾān. [n.p]. [In Arabic] Al-Biqāʿī, I. i. ʿU. (1995). Naẓm al-Durar fī Tanāsub al-Āyāt wa al-Suwar (ʿA. R. Ghālib al-Mahdī, Ed.). Dār al-Kutub al-ʿIlmiyyah. [In Arabic] Al-ʿAlawī, Y. i. Ḥ. (1995). Al-Ṭirāz al-Mutaḍammin li-Asrār al-Balāghah wa ʿUlūm Ḥaqāʾiq al-Iʿjāz (M. ʿA. S. Shāhīn, Ed.). Dār al-Kutub al-ʿIlmiyyah. [In Arabic] Ibn Abī al-Iṣbaʿ, Z. ʿA. (n.d.). Badīʿ al-Qurʾān (Ḥ. Muḥammad Sharaf, Ed.). Nahḍat Miṣr. [In Arabic] Ibn al-Athīr, Ḍ. N. (1990). Al-Mathal al-Sāʾir fī Adab al-Kātib wa al-Shāʿir (M. M. ʿAbd al-Ḥamīd, Ed.). Al-Maktabah al-ʿAṣriyyah. [In Arabic] Ibn ʿAṭiyyah, ʿA. Ḥ. i. Gh. (1993). Al-Muḥarrar al-Wajīz fī Tafsīr al-Kitāb al-ʿAzīz (1st ed.; ʿA. S. ʿAbd al-Shāfiʿī Muḥammad, Ed.). Dār al-Kutub al-ʿIlmiyyah. [In Arabic] Ibn Hishām, ʿA. J. (1991). Mughnī al-Labīb ʿan Kutub al-Aʿārīb (M. M. ʿAbd al-Ḥamīd, Ed.). Al-Maktabah al-ʿAṣriyyah. [In Arabic] Ibn al-Nadīm. (1978). Al-Fihrist (Vol. 1, p. 57). Beirut. [In Persian] Jurjānī, ʿA. Q. (1984). Dalāʾil al-Iʿjāz (M. Muḥammad Shākir, Ed.). Maktabat al-Khānjī. [In Arabic] Radmard, A., & Rahmani, H. (2013). Historical process and semantic study of rhetorical apostrophe. Literary Arts, 5(1), 97-122. https://liar.ui.ac.ir/article_19689.html?lang=en [In Persian] Sāqī, F. M. (1977). Aqsām al-Kalām al-ʿArabī min Ḥayth al-Shakl wa al-Waẓīfah. Maktabat al-Khānjī. [In Arabic] Sijistānī, M i. ʿA., & ʿAnānī Bek, M. (1932). Gharīb al-Qurʾān (Vol. 1). Sayyid Mūsā Sharīf. [In Arabic] Sībawayh, ʿA. i. ʿU. (1977). Al-Kitāb (ʿA. S. Muḥammad Hārūn, Ed.). Al-Hayʾah al-Miṣriyyah al-ʿĀmmah lil-Kitāb. [In Arabic] Suyūṭī, J. A. R. (1997). Al-Itqān fī ʿUlūm al-Qurʾān (M. Abū al-Faḍl Ibrāhīm, Ed.). Al-Maktabah al-ʿAṣriyyah. [In Arabic] Tamām Ḥassān. (1998). Al-Lughah al-ʿArabiyyah: Maʿnāhā wa Mabnāhā. ʿĀlam al-Kutub. [In Arabic] Zamakhsharī, J. A. M. i. ʿU. (1987). Al-Kashshāf ʿan Ḥaqāʾiq Ghawāmiḍ al-Tanzīl wa ʿUyūn al-Aqāwīl fī Wujūh al-Taʾwīl (M. Ḥusayn Aḥmad, Ed.). Dār al-Rayyān lil-Turāth; Dār al-Kitāb al-ʿArabī. [In Arabic] Zarkashī, B. M. i. ʿA. (n.d.). Al-Burhān fī ʿUlūm al-Qurʾān (M. Abū al-Faḍl Ibrāhīm, Ed.). Maktabat Dār al-Turāth. [In Arabic]
| ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 133 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 27 |
||