| تعداد نشریات | 44 |
| تعداد شمارهها | 1,902 |
| تعداد مقالات | 15,443 |
| تعداد مشاهده مقاله | 45,433,485 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 18,353,733 |
نقدی بر نظریۀ منطق مکالمۀ باختین | ||
| فنون ادبی | ||
| مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده، انتشار آنلاین از تاریخ 16 فروردین 1405 اصل مقاله (553.94 K) | ||
| نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/liar.2026.147020.2522 | ||
| نویسندگان | ||
| هادی طیطه1؛ فاطمه مدرسی* 2 | ||
| 1دکتری تخصصی زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه ارومیه، ارومیه، ایران | ||
| 2استاد گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه ارومیه، ارومیه، ایران | ||
| چکیده | ||
| میخاییل باختین از جمله تأثیرگذارترین متفکران حوزۀ نقد ادبی و فلسفۀ زبان در قرن بیستم است که «منطق مکالمه» را بهعنوان هستۀ مرکزی اندیشۀ خود مطرح کرد. این نظریه با تأکید بر چندصدایی، بینامتنیت و سرشت دیالوژیک زبان، درک ما را از پدیدة گفتوگو و شکلگیری معنا دگرگون ساخته است. پژوهش حاضر با روش توصیفیتحلیلی و با تکیه بر منابع کتابخانهای با هدف واکاوی انتقادی مبانی نظری منطق مکالمه و دلالتهای آن در حوزة نقد ادبی انجام شده است. یافتههای تحقیق نشان میدهد که هرچند این نظریه از لحاظ فلسفی و زیباییشناختی غنی و انقلابی است، با چالشهای بنیادینی همچون ابهام در تعریف مکالمه و غفلت از نقش روابط قدرت در عرصۀ گفتمان مواجه است. همچنین، این نظریه در تبیین نقش مؤلف و مسئولیت اخلاقی اثر با کاستی روبهرو است و در تطبیق با متون غیررمان و بافتارهای فرهنگی - تاریخی خاص، محدودیتهای روششناختی آشکاری از خود نشان میدهد. از سویی دیگر، مکالمه به سبب حقیقت متکثر نمیتواند بهتنهایی بازگوی تمام حقیقت باشد. | ||
| کلیدواژهها | ||
| نقد و نظریۀ ادبی؛ باختین؛ منطق مکالمه؛ چندصدایی | ||
| اصل مقاله | ||
|
مقدمه در مرکز تمامی نظریهها، فعالیتها و آرای فلسفی ادبی زبانشناختی و جامعهشناختی میخاییل باختین و همچنین، در خزانة واژگان بنیادین او «منطق مکالمه» یا «مکالمهگری» وجود دارد. به عبارت دیگر، میتوان گفت تمامی آنچه مجموعة نظریات آرا و اندیشههای متفکری چونان باختین را تشکیل میدهد، بهنحوی حول این اندیشۀ محوری دور میزند (ر.ک: مقدادی، 1378، ص. 490). به زبان بسیار سادهتر این نظریة کلیدی منطق مکالمه به شکل جنینی بسیاری از اندیشههای کلیدی او را در بردارد (ر.ک: گاردینر، 1381، ص. 34)؛ البته باختین را نمیتوان مبدع منطق مکالمه دانست. بسیاری از اسلاف او این رهیافت را در مرکز توجه فلسفی خود قرار دادند و نیز اخلاف او این راه را ادامه داده، به بسط و گسترش آن پرداختند (ر.ک: احمدی، 1375، ص. 98)؛ برای مثال، مارتین بوبر که معاصر باختین بود، خود فیلسوف اصیل مکالمهگری بود تا جایی که در کتاب من و تو به آن پرداخت (ر.ک: بوبر، 1380، ص. 415) و یا فرانسیس ژاکِ فیلسوف در کتاب مکالمهها از آن سخن گفت (ر.ک: مکاریک، 1384، ص. 415). فرمالیستهای روسی معاصر که برخی از آنها همفکر باختین بودهاند، نیز به اهمیت مبحث مکالمه پی برده بودند؛ برای مثال، وینو گرادف در تحلیل داستان همزاد داستایفسکی به اهمیت منطق مکالمه اشاره داشت؛ بدین صورت که او از دیدگاه زبانشناختی، گفتار شخصیت اصلی، داستایفسکی، گولیاد کین را با دیگر شخصیتها در تقابل و بررسی، قرار و نشان داد که در این داستان تقابل اصلی میان سخن «تک گفتار» و «منطق مکالمه» است. کوینسکی نیز بعدها این بحث را دنبال کرد و در مقالهای با عنوان «دربارة مکالمه» از برتری منطق مکالمه یاد کرد که همهجانبه و کامل است نسبت به سخن تک گفتاری که یک سونگر است (ر.ک: احمدی، 1375، ص. 98). یاکوبسن هم دربارة پیشینة «سخن مکالمهگون» در سدههای میانی پژوهش کرد و آن را به سدههای جدید مرتبط ساخت برای مثال او از اشعار کهن چک یاد کرد که مکالمۀ میان جسم و جان را تا سالها منطق زیباییشناسی میدانستند (ر.ک: احمدی، 1375، ص. 98)؛ حتی تا سالها پس از باختین افراد و متفکرین دیگری مکالمه را گسترش دادند؛ برای مثال، سارتر بیآنکه از رمان چندصدایی سخنی بگوید، در مقالۀ «آقای فرانسوا موریاک و آزادی» رمان و مکالمه را به یک معنا دانست و همچون باختین از اصل مکالمهای دفاع کرد: «نویسنده خدا نیست. خود در جنگ شرکت میکند» (ر.ک: احمدی، 1375، ص. 101) یا ژولیا کریستوا بــر ایــن اعتقاد بود که هر اثر ادبی مکالمهای است با آثار دیگر و این همان مفهومی است که از آن با عنوان بینامتنیت یاد میکنیم؛ اما تفاوت در اینجاست که هیچکدام همپای باختین نبودند و به اندازة وی تأثیرگذار نشدند؛ زیرا به گمان باختین، مکالمه بهعنوان «بنیان سخن» معرفی شد (ر.ک: احمدی، 1375، ص. 98) و بهعنوان الهام بخش و راهنمای نقد مکالمهای در زمرة نظریهپردازی انتقادی قرار گرفت (ر.ک: مکاریک، 1384، ص. 415). به این اعتبار، کار باختین کاری تازه است؛ البته نباید فراموش کرد که کاربرد این واژه با اسم باختین پس از ترجمۀ آثار او در دهههای ۷۰ و ۸۰ در متون غربی پدیدار شد (ر.ک: مقدادی، 1378، ص. 491). تزوتان تودورف، مایکل هولکوییست و آندره بلووکن هر شکوپ از جمله افرادی بودند که در اشاعۀ افکار میخاییل باختین سهم بهسزایی داشتند (ر.ک: مکاریک، 1384، ص. 419). با وجود این، نکتة جالب و درخور توجه این است که هرچند باختین را بهعنوان بنیانگذار منطق مکالمه میدانند، در زمان حیاتش هیچکدام از آثار و آرایش موضوع مکالمه قرار نگرفت و او قربانی مکالمه شد (ر.ک: احمدی، 1375، ص. 95-96). باختین نخستینبار این واژه را در کتاب مسائل بوطیقای داستایفسکی در سال ۱۹۲۹ به کار برد و آن را بهعنوان اندیشۀ محوری کارهای خود معرفی کرد؛ اما درحقیقت معتقد بود این رهیافت مکالمهای بهمنزلۀ ابزاری برای نشاندادن گرایش داستایفسکی به خلق یک فضای متنی به کار رفته است. فضایی که در آن چندین صدا بهوضوح شنیده میشوند. صداهایی که در تقابل با هم هستند، با هم حرف میزنند و پاسخ یک دیگر را میدهند؛ اما هیچیک بر دیگری برتری ندارد (ر.ک: مکاریک، 1384، ص. 416). بهعلاوه باختین معتقد بود که معنا را فقط در مناسبت میان افراد میتوان ساخت؛ بهعبارتی معنا در مکالمه ایجاد میشود. او بر این باور بود که زبان مفرد و تکآوایی نیست، بلکه جمعی و چندوجهی است. باختین در این کتاب، داستایفسکی را خالق رمان چندآوایی معرفی میکند درواقع کثرت صداها و آگاهیهای جداگانه و چند آوایگی اصیل صداهای کاملاً معتبر مشخصة اصلی رمانهای داستایفسکی است (ر.ک، مقدادی، 1378، ص. 491). باید افزود که باختین گفتمان مکالمهای رمان داستایفسکی را در مقابل تکگویی گفتمان سنتی مؤلفمحور قرار میدهد که در آن یک صدا بر صداهای دیگر تسلط دارد. فیالواقع باختین تمایز دقیق میان تکگویی با گفتار و مکالمه را شناخت و به شرح آن پرداخت (ر.ک: مکاریک، 1384، ص. 416). از نظرگاه وی تکگویی، تکگفتاری، تکآوایگی یا مونولوگ در تضاد با بک آگاهی خارج از خود است که با آن مخالفت میورزد و نسبت به پاسخ دیگران یک ناشنوا است (ر.ک: مقدادی، 1378، صص. 491-492). مکالمه در کاربرد روزمرهاش به معنی تبادل کلامی میان دو فرد یا افراد است؛ اما از نظر باختین، تأثیراتی که الفاظ مختلف روی هم میگذارند، واقعیت زبان را میسازند. زبان هیچگاه در انحصار یک فرد نیست؛ بلکه تأثیرات و مبادلات کلامی بین دو یا چند نفر منجر به تولد زبان میشود. از نظرگاه باختین، هیچ کلمهای خنثی نیست. همۀ کلمات دست دوم هستند و به دیگران تعلق دارند کلمه و برای به دست آوردن کلمه و معنا استفادهکنندگان هرزبان باهم درگیر مکالمه میشوند و کلمات را از دست صاحبان سابق در میآورند. کلمه برای باختین بهمنزلة لباسی است که از فردی به فرد دیگر دست به دست میشود و رایحة صاحب قبلیاش را هرگز از دست نمیدهد. از طرف دیگر، باختین تأکید دارد که شکل بیانی گفتار، یعنی آنچه به واقعیت زبان وابسته است، جریان اجتماعی آن است. زبان پدیدهای اجتماعی ایدئولوژیک است که شدیداً تحت تأثیر شرایط مادی و اجتماعی است. برای او گفتار بهخودیخود بیمعناست؛ زیرا به گونهای ضروری پاسخی است به گفتار دیگر. معنا در رابطه با دیگران ساخته میشود و گفتار هیچگاه خنثی و بی مخاطب نیست. به بیان دیگر، بر گفتار منطق مکالمه حکمفرماست. آنچه در نظر باختین بحثانگیز است، این است که برای او فردیت مستقل سرابی بیش نیست. به نظر او ما خود را از چشم دیگران میشناسیم، ما لحظات تغییر اندیشة خود را در مناسبت با دیگری باز مییابیم و حتی تولد و مرگ و زندگی خود را در مقایسه با تولد و مرگ دیگران درک میکنیم و در یک کلام بازتاب زندگی خویش را در آگاهی افراد دیگر در مییابیم ما هرگز خود را در ساحت بیرونی خویش نمیبینیم تنها بازتاب حضورمان را در دیگران مییابیم (ر.ک: مقدادی، 1378، ص. 491). در نتیجه منطق مکالمه یا گفتوشنودی فلسفهای است که آغازگر آن باختین است. این فلسفه در حوزههای مختلفی از جمله زبانشناسی، ادبیات و انسانشناسی وارد شده است. بر طبق این، فلسفه زبان دارای منطق گفتوشنودی است؛ بدین معنا که کلماتی را که یک گوینده از آنها استفاده میکند، خنثی نیستند (ر.ک: مقدادی، 1378، ص. 493)، بلکه همانطوری که جرمی هاثورن میگوید: «آنها (همۀ کلمات) دست دومی هستند که به افراد دیگری تعلق داشتهاند و فرد با گنجاندن آنها در زبان خویش مجبور به واردشدن به گفتوشنود با آن فرد دیگر و تلاش برای خـارجکردن مالکیت آنها از دستان صاحب یا صاحبان قبلی آنها است» (Hawthorn, 1992, p. 40). از نگاهی دیگر، میتوان چنین استنباط کرد که خصوصیت دیگر زبان این است که دارای سویۀ بینامتنی است. آنچه برای باختین اهمیت دارد، گفتار است که طبق گفتة تودوروف محصول عمل (لانگ) و زمینة آن است. مهمترین خاصیت و مشخصة این گفتار منطق گفتوشنودی آن به شمار میرود. هر سخن در باب موضوعی مشخص خواه ناخواه در گفتوشنود با تمامی سخنهایی است که پیشتر از آن دربارة موضوعی گفته شده و علاوه بر این هر سخن در گفتوشنود با تمامی سخنهایی است که پس از آن خواهد آمد و واکنش آن را این سخن از پیش میبیند و در نظر قرار میدهد (ر.ک: مقدادی، 1378، ص. 494). همانطور که تودوروف میگوید: «هر صدای منفرد تنها میتواند از طریق آمیختن با مجموعة پیچیدهای از همسرایان، خود را به گوش برساند و این مجموعه از صداهایی تشکیل میشود که از قبل حضور داشته و طنینانداز بودهاند. این امر نهتنها دربارۀ ادبیات، دربارۀ تمامی سخنها صدق میکند» (تودوروف، 1377، ص. 486). دلایل قوی و متقن زیادی وجود دارند که تماماً گویای این حقیقت هستند که آرا و اندیشههای باختین ریشه در فلسفۀ کانت دارند بهویژه آن دسته از آرا و اندیشههای فلسفی کانت که با پیشرفت علمی مدرن سازگاری دارند و ورای قلمرو فلسفه هستند. کانت خودش هم قبل از اینکه اولین نقدش را به چاپ برساند و بهعنوان یک فیلسوف مشهور شود، سالیان درازی را به تدریس موضوعات علمی پرداخت؛ تا جایی که در حوزههای فیزیک ریاضیات و فیزیولوژی افرادی نظیر ارنست ماخ و ویلهلم و ون هلمهولتز تحقیقاتی را در سطح وسیعی بر معرفتشناسی متفکرانة کانت به انجام رساندند؛ اما این تحقیقات در زمینة فلسفی آرای کانت نبوده است؛ بلکه در آزمایشگاههای علمی بود که این دانشمند راههای جدیدی را در علم فیزیک و فیزیولوژی ایجاد کرد (Holquist, 1994, p. 16). اما نزدیکترین پیشینة فلسفی منطق مکالمه را باید در تلاشهای انجامشدۀ نئو کانتیها جستجو کرد که بر آن بودند تا بتوانند فاصله بین ماده (جسم) و روح را پر کنند. بعد از مرگ هگل، این فاصله بهطور قابل ملاحظهای برجسته شد که ناشی از تضاد و عدم سازگاری علم و فلسفه بود؛ ازاینرو، منطق مکالمه بخشی از آن تمایل و رغبت در تفکر اروپایی است که سعی دارد تا مطابقتی بین معرفتشناسی و انواع جدید ذهنیتها و افکار و نمونههای انقلابی جهانی که در حال پدیدارشدن در علوم طبیعی قرن ۱۹ بود، برقرار کند. کوششی که هدفش این بود تا تئوری دانش را در عصری که تئوری نسبیت فیزیک و گیتیشناسی را فرا گرفته بود و پرسشهای زیادی را دربارة وجود و حیات فکر و ذهن ایجاد کرده بود، در برگیرد (Holquist, 1994, p. 17). باختین با این گفتۀ کانت موافق است که بین فکر (ذهن) و جهان فاصلهای پرنشدنی وجود دارد؛ اما تفاوت وی با کانت در تصور این مسئله است که هر چیزی اساس به خودی خود وجود دارد، ممکن است چیزها در خارج از فکر ما وجود داشته باشند، اما به خودی خود چیزی نیستند؛ بنابراین، ناهمسانی فکر و جهانبینی مفهومی است که منطق مکالمه یا گفتوشنودی باختین بر آن استوار است. مایکل هالوکوییست در این باب میگوید: «تفکر باختین تأملی است در چگونگی شناخت. تأملی که دقیقا بر گفتوشنود است؛ زیرا برخلاف همة تئوریهای شناخت جایگاه دانشی را که فرض میکند، هیچگاه واحد نیست» (Holquist, 1994, p. 17). باختین از آغاز کار خویش به نوع معرفتشناسی رایج در سرتاسر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم معترض بود؛ زیرا معتقد بود زمانی یک تئوری دانش به یک مکتب معرفتشناسی تبدیل میشود که خودآگاهی بینظیر و واحدی را فرض کند و سرچشمة هر قطعینگری خود آن تئوری است که نمیتواند آگاهی را خارج از خود متصور شود. در منطق مکالمه یا گفتوشنودی قابلیت داشتن آگاهی بر اساس «دیگر بودگی» است؛ البته این آگاهی یک آگاهی متحد و واحد و قائم به خویش نیست؛ بلکه آگاهی بر اساس دیگر بودگی است. به عبارت دیگر، در منطق مکالمه آگاهی دیگر بودگی وجود دارد. منطق مکالمه یا گفتوشنودی رابطة متمایزی است بین یک مرکز و هر آنچه که در آن مرکز نیست؛ اما باید دقت داشت که مفهوم مرکز در منطق شنودی چیزی مطلق نیست، بلکه کاملاً نسبی است به این اعتبار از این نظر هم، این رهیافت از گزند «کلام «محوری» و «توهم حضور» میگریزد (Holquist, 1994, p. 18 به نقل از غلامحسینزاده و غلامپور، 1387، ص. 72-93).
پیشینۀ پژوهش تاکنون پژوهشهای زیر در باب نظریۀ باختین به انجام رسیده است:
حقیقت و مکالمه نخستین رهیافت را به سوی نظریۀ باختین در این گفتار او میتوان جستوجو کرد: «معنا در مکالمه ایجاد میشود»، یعنی زمانی ما با مکالمه روبهرو هستیم که حقیقت را از گفتوگوی میان افراد متوجه شویم، به عبارتی باختین معتقد است که هدف از مکالمه رسیدن به حقیقت و معنا است. از سویی باختین خود از کلاممحوری میگریزد؛ اما در واقعیت، مکالمه هرگز کامل نمیشود. از آنجا که حقیقت همیشه امری نسبی است، از سویی دیگر ذات مکالمه نیز مبتنی بر تأویل است. در علم معانی و بلاغت بحثی با عنوان اغراض ثانویه مطرح است که در بدترین حالت ممکن هر دیالوگ خود مبتنی بر یک ژرفساخت است که ممکن است هیچ یک از واژگان به تنهایی آن غرض ثانویه را نرسانند، بلکه مجموعۀ کلمات در محور همنشینی منجر به ایجاد آن غرض ثانویه شود؛ ضمن آنکه هر دیالوگ در ارتباط با دیالوگهای دیگر نیز دچار تغییریافتگی معنا میشود؛ زیرا هر آنچه بر متن افزوده شود، بر معنا نیز تأثیر خواهد گذاشت. هر دیالوگ در بافتاری قرار میگیرد که معنای خود را با توجه به آن به دست میآورد، جدای آنکه آن دیالوگ به شکل مستقل نیز معنامند است. اگر ذات مکالمه بر تأویل استوار است و حقیقت، نسبی است، پس مکالمه نمیتواند به یک «معنای نهایی» یا «حقیقت قطعی» بینجامد؛ بنابراین، ادعای باختین دربارۀ شکلگیری معنا در مکالمه، همواره با یک وضعیت تعلیق و ناتمامی روبهروست. این ایده از چند منظر تقویت میشود: پارادوکس مرکززدایی و جستوجوی معنا: باختین با گریز از «کلاممحوری»، در پی مرکززدایی از یک آگاهی مسلط و قطعی است؛ اما همین امر، بهطور متناقضنمایی، امکان دستیابی به یک حقیقت یا معنای نهایی را سلب میکند. اگر هیچ صدایی بر صداهای دیگر برتری ندارد، معنا همواره در حال شدن و بازتعریف در تقابل آگاهیها است و هیچگاه به پایان نمیرسد. این همان «ناتمامی» ذاتی زندگی و مکالمه است که باختین خود به آن معترف است؛ اما پیامدهای آن را برای ادعای شکلگیری «معنا» بهطور کامل پیگیری نمیکند. ابهام در معیار «حقیقت» در دیالوگ: پرسش کلیدی اینجا است که اگر معنا در مکالمه ساخته میشود، معیار ارزیابی صحت یا حقیقتنمایی آن معنا چیست. آیا هر مکالمهای به یک اندازه در ساختن حقیقت مشارکت دارد. نظریۀ باختین ابزاری روشن برای تمایزنهادن بین «معنا»ی ساختهشده در دیالوگ و «حقیقت» عینی ارائه نمیدهد. این همان نکتهای است که با عنوان «غرض ثانویه» و «ژرفساخت» پیش از این مطرح شد. هر دیالوگ میتواند لایههای پنهان و اهدافی داشته باشد که خود را در قالب معنا نشان میدهند؛ اما در واقعیت، بخشی از یک بازی زبانی برای اعمال قدرت یا فریب هستند. بینامتنیت و بیثباتی معنا: همانطور که اشاره شد هر آنچه بر متن افزوده شود، بر معنا نیز تأثیر خواهد گذاشت. این ایده، همان مفهوم «بینامتنیت» است که باختین و بهویژه ژولیا کریستوا بر آن تأکید داشتند. اگر هر متن، پاسخی به متون پیشین و پرسشی برای متون پسین باشد، آنگاه معنای آن در شبکۀ بیپایانی از ارجاعات، بهطور مداوم «تغییر مییابد» و هرگز تثبیت نمیشود. این بینامتنیت، بر ناتمامی ذاتی هر مکالمه مهر تأیید میزند.
ابهام در تعریف «مکالمه» و عدم تمایز دقیق بین انواع گفتمان ابهام مفهومی در هستۀ نظری «منطق مکالمه»، نخستین و بنیادیترین چالشی است که منتقدان به آن اشاره دارند. باختین هرگز تعریف روشن، سیستماتیک و عملیای از «مکالمه» ارائه نمیدهد و این مفهوم را در سطوح مختلفی از تبادل کلامی روزمره تا تقابل صداهای مستقل در رمان و حتی یک اصل فلسفی هستیشناسانه برای شکلگیری معنا و خودآگاهی به کار میبرد. این امتزاج سطوح، منجر به یک ابهام روششناختی میشود که تفسیر و تطبیق نظریۀ او را با دشواری مواجه میسازد. مکالمه در کاربرد روزمرهاش به معنی تبادل کلامی میان دو فرد یا افراد است؛ اما از نظر باختین تأثیراتی که الفاظ مختلف بر هم میگذارند، واقعیت زبان را میسازند. در اینجا، تعریف سادۀ «روزمره» بلافاصله به یک تعریف پیچیدۀ «فلسفی - زبانشناختی» ارتقا مییابد و این پرسش اساسی را ایجاد میکند که آیا همۀ «تأثیرات الفاظ بر یکدیگر» را میتوان مصداق «مکالمه» به معنای باختینی دانست. چنین تعریف گسترده و غیرقابل اندازهگیری، نظریه را به یک بینش اثباتناپذیر تبدیل میکند. این ابهام بهویژه در کاربرد ادبی نظریه، یعنی «چندصدایی»، مشکلساز میشود. باختین داستایفسکی را بهعنوان اوج رمان چندصدایی میستاید و توصیف میکند که «کثرت صداها، آگاهیهای جداگانه، چند آوایگی اصیل و صداهای کاملاً معتبر، مشخصة اصلی رمانهای داستایفسکی است»؛ با این حال، او هرگز معیار عینی و دقیقی برای تشخیص یک «صدا»ی مستقل یا سنجش «درجه چندصدایی» یک متن ارائه نمیدهد. عبارت «صداهای کاملاً معتبر» خود بسیار مبهم است؛ معیار اعتبار چیست و آیا هیچ اثری میتواند کاملاً عاری از کنترل و طراحی یک مؤلف باشد. نظریۀ باختین بیشتر یک «فلسفۀ ادبیات» یا یک «جهانبینی» غنی باقی میماند تا یک «روش نقد ادبی» دقیق و سیستماتیک. این ویژگی، اگرچه از غنای اندیشگی نظریه حکایت دارد، قابلیت کاربست استوار و عینی آن را در مواجهه با متون متنوع، بهویژه متون غیررمان و غیرغربی، با چالش مواجه میسازد.
غفلت از نقش قدرت و نابرابری در گفتمان نقد دیگر عمدتاً معطوف به این است که باختین با وجود توصیف غنی چندصدایی، هیچ تبیین سیستماتیکی از نقش نهادهای قدرت در شکلگیری، محدودسازی و جهتدهی به همین مکالمهها ارائه نمیدهد. در فضای ایدئال باختین، صداها در شرایطی برابر به گفتوگو میپردازند؛ اما در واقعیت اجتماعی، همیشه روابط قدرت نابرابر (چه در سطح دولت، چه نهادهای اجتماعی و چه روابط بین افراد) وجود دارد که بر پویایی مکالمه تأثیر میگذارد و حتی میتواند آن را به کلی خنثی یا مصادره کند. این نقد عمدتاً از منظر اندیشمندانی مانند میشل فوکو مطرح میشود که گفتمان را نه بهعنوان فضایی آزاد، بهعنوان عرصهای برای اعمال قدرت میدانند. این نگاه نقادانه، بر نظریۀ باختین پرتو میاندازد: آیا همۀ صداها به یک اندازه امکان بروز و تاثیرگذاری دارند؛ درحالیکه مکانیسمهای سانسور، انحصار رسانهها، و نابرابری در دسترسی به عرصههای بیان عملاً میتوانند برخی صداها را حذف یا حاشیهنشین کنند و به اصطلاح، «مکالمه» را به یک «تکگویی پنهان» تبدیل کنند. درواقع، منطق مکالمه باختین فاقد یک تئوری برای مقاومت در برابر قدرت است و به همین دلیل، در مواجهه با ساختارهای سرکوبگر ممکن است بیش از حد آرمانگرا به نظر برسد. وقتی باختین از چندآوایگی اصیل سخن میگوید، معیار این اعتبار چیست و چه کسی آن را تعیین میکند. آیا این «اعتبار» در گرو پذیرش توسط نهادهای مسلط نیست. این در حالی است که «اعتبار» یک گفتمان همواره خنثی نیست و میتواند محصول روابط قدرت باشد. همچنین، تأکید باختین بر اینکه معنا را فقط در مناسبت میان افراد میتوان ساخت، بدون در نظر گرفتن اینکه این «مناسبت» میتواند یک رابطۀ سلطهگرانه باشد، ناقص به نظر میرسد. در چنین شرایطی، «معنا» ممکن است نه در فضایی دیالوگی، بلکه تحت اجبار و به نفع طرف قویتر ساخته شود؛ حتی توصیف نظریۀ باختین با این عبارات که «کلمه برای باختین بهمنزلة لباسی است که از فردی به فرد دیگر دست به دست میشود و رایحة صاحب قبلیاش را هرگز از دست نمیدهد»، اگر با نظریۀ قدرت خوانش شود، این پرسش را برمیانگیزد که آیا این «رایحه» میتواند حامل ایدئولوژی مسلط و ابزاری برای بازتولید قدرت باشد. میتوان گفت که اگرچه نظریۀ باختین در توصیف امکان چندصدایی متعالی است، در تبیین محدودیتهای عینی و مادی این چندصدایی در جوامع نابرابر ناتوان میماند. یک تحلیل کامل از هر پدیدۀ گفتمانی، نیازمند تلفیق بینش عمیق باختین نسبت به دیالوگ و بینش تیزبینانۀ فوکو نسبت به سازوکارهای قدرت است. کمرنگشدن نقش مؤلف و مسئولیت اخلاقی اثر در بستر نظریۀ منطق مکالمه و چندصدایی باختین، یکی از انتقادات بنیادین، بهویژه از منظر فلسفۀ اخلاق و نظریۀ ادبی، معطوف به «کمرنگشدن نقش مؤلف و مسئولیت اخلاقی اثر» است. باختین با تأکید بر چندصدایی و استقلال آگاهیهای شخصیتها در رمان بهویژه در تحلیل آثار داستایفسکی در عمل مؤلف را از جایگاه سنتی خود بهعنوان خالق مقتدر و ناظر بر معنا خلع میکند. در این الگو، مؤلف نه بهعنوان سوژهای تعیینکننده، بهمثابۀ «سازماندهندهای» عمل میکند که فضایی برای تقابل و گفتوگوی صداهای مستقل فراهم میآورد. این دیدگاه، هرچند از منظر زیباییشناختی انقلابی به شمار میآید، از نظر اخلاقی و فلسفی مسئلهساز است؛ زیرا با حذف مرجعیت مؤلف، پرسش از «مسئولیت اخلاقی» در قبال محتوا و جهتگیری اثر به حاشیه رانده میشود. در سنت فکری غرب، بهویژه در حوزۀ نقد ادبی و فلسفۀ هنر، مؤلف همواره بهعنوان منبع اصلی تولید معنا و بارزترین تجلی «نیت» اثر (یا متن) در نظر گرفته شده است. این نیت مؤلف نهتنها در تفسیر متن نقش کلیدی دارد، مبنایی برای ارزیابی اخلاقی اثر (یا متن) نیز هست؛ اما در نظریۀ باختین، با پررنگ شدن «دیالوگ» و «چندصدایی»، مؤلف بهعنوان سوژۀ خودبنیاد و مسلط بر اثر تضعیف میشود. در چنین فضایی، هر صدا حتی صداهای متضاد با دیدگاه مؤلف از حق حضور و اعتبار برخوردار است، بیآنکه الزاماً به موضع اخلاقی یا جهانبینی یکپارچهای وابسته باشد. این امر میتواند به نوعی «بیمسئولیتی گفتمانی» بینجامد؛ زیرا متن در خلأ و در نبود یک مؤلف بهعنوان مرجع نهایی، شکل نگرفته است و ضمن آنکه پاسخگویی اخلاقی در قبال پیامهای اثر (یا متن) نیز پراکنده و نامشخص میشود. اگر همه صداها به یک اندازه معتبر باشند و هیچ دیدگاهی بر دیگری برتری اخلاقی نداشته باشد، آنگاه معیاری برای قضاوت اخلاقی دربارۀ محتوای اثر باقی نمیماند. این نکته بهویژه در مواجهه با آثاری که به ترویج گفتمانهای تبعیضآمیز، خشونتطلب یا غیرانسانی میپردازند، بحرانآفرین میشود. آیا میتوان گفت در رمانی چندصدا، صداهای نژادپرستانه یا زنستیزانه نیز صرفاً به دلیل حضور در بافتاری دیالوژیک از مشروعیت برخوردارند. اینجاست که نادیدهگرفتن نقش مؤلف بهعنوان «سوژۀ مسئول» میتواند به توجیه اخلاقی چنین گفتمانهایی بینجامد. علاوه بر این، باختین با تعمیم منطق مکالمه به تمامی سطوح زبان و زندگی اجتماعی، در عمل مرز بین «گفتوگوی ادبی» و «گفتوگوی اخلاقی» را مخدوش میکند؛ درحالیکه در حوزۀ اخلاق، ما ناگزیر از اتخاذ موضعی هستیم و نمیتوانیم همۀ صداها را به یک میزان معتبر بدانیم. این ابهام در تعیین مرز مسئولیت، نظریۀ باختین را در مواجهه با پرسشهای بنیادین اخلاقی ناتوان میسازد. به بیان دیگر، هرچند باختین با کشیدن مرز بین «تکصدایی» و «چندصدایی» به مبارزه با اقتدارگرایی گفتمانی برمیخیزد، در عین حال، با کمرنگکردن نقش مؤلف، امکان صورتبندی یک «اخلاق ادبی» روشن را نیز تضعیف میکند. در ادامۀ بررسی انتقادی نظریه منطق مکالمه باختین و در پیوند مستقیم با مسئلۀ کمرنگشدن نقش مؤلف و مسئولیت اخلاقی، میتوان به این پرسش بنیادین پرداخت که آیا این نظریه، با تأکید افراطی بر گشودگی و سیالیت دیالوگ، «محدودیتهای ذاتی و ساختاری زبان و خلاقیت ادبی» را به اندازۀ کافی در نظر گرفته است. به عبارت دیگر، باختین در ستایش از چندصدایی و بینهایت بودن معنا، از این واقعیت غافل مانده است که هر متن صرفنظر از میزان چندآوایی آن، ناگزیر در چارچوبهای مشخص زبانی، تاریخی، ژانری و ساختاری عمل میکند که خود صورتبندی دیالوگ را محدود و جهتدار میسازند. از منظر زبانشناسی ساختاری و پساساختارگرا، زبان صرفاً یک رسانۀ شفاف و بیطرف برای مکالمه نیست؛ بلکه خود یک «ساختار» پیشینی است که مشروط به قواعد دستوری، الگوهای گفتمانی، دالها و دلالتهای از پیش تعیین شده است. این ساختار، اگرچه خود محصولی اجتماعی و تفاهمی است، در هر لحظۀ تاریخی، امکانات و در عین حال محدودیتهای مشخصی را برای بیان ایجاد میکند. خلاقیت ادبی، حتی در رادیکالترین اشکال خود، هرگز در خلأ رخ نمیدهد؛ بلکه همواره نوعی «بازی در حیطۀ قواعد» است؛ کنشی که هم از ساختارهای موجود استفاده میکند و هم در برابر آنها مقاومت میورزد. نظریه باختین با تمرکز بر پویایی بیناذهنی و «امر بیناگفتمانی»، ممکن است به این جنبۀ «ساختارمند» و محدودکنندۀ زبان کمتر توجه نشان دهد. این غفلت نظری، مستقیماً به مسئلۀ مؤلف و مسئولیت اخلاقی باز میگردد. اگر زبان و ژانرهای ادبی صرفاً بسترهای خنثی برای مکالمه نباشند، بلکه خود حامل بار ایدئولوژیک، تاریخی و فرهنگی باشند، آنگاه مؤلف بهعنوان کسی که آگاهانه یا ناخودآگاه از درون این قالبها مینویسد، نقش انکارناپذیری در انتخاب، بازتولید یا زیرورو کردن این ساختارها ایفا میکند؛ حتی اگر مؤلف باختینی، خود را پشت چندصدایی پنهان کند، باز هم انتخاب او برای استفاده از یک ژانر خاص، یک سبک روایی مشخص یا حتی گزینش شخصیتهایی که صدایشان شنیده میشود، یک کنش مبتنی بر مسئولیت است. این انتخابها در بستر ساختارهای موجود رخ میدهند و نمیتوانند کاملاً آزاد و نامشروط باشند؛ برای مثال، یک رمان تاریخی، حتی اگر کاملاً چندصدا نوشته شود، ناگزیر است در چارچوب گفتمانهای تاریخی مسلط زمانۀ خود یا در تقابل با آنها عمل کند. این چارچوب، دایرۀ امکانات زبانی و موضوعی را برای مؤلف محدود میکند؛ بنابراین، ایدۀ مکالمه باختینی که در آن همۀ صداها به شکلی خودمختار و خارج از این قیدوبندها با هم گفتگو میکنند، میتواند نوعی آرمانگرایی انتزاعی تلقی شود که پیچیدگی «میدان نیرو»های گفتمانی (به تعبیر پیر بوردیو) و وزن تاریخی ساختارهای زبانی را دست کم میگیرد.
عدم توجه کافی به بسترهای تاریخی - فرهنگی خاص هرچند باختین بر ماهیت بیناذهنی و دیالوژیک زبان تأکید میورزد، این دیالوگ در نظریۀ او غالباً بهمثابۀ پدیدهای جهانشمول و تقریباً فارغ از شرایط عینی و تاریخی شکلدهنده به گفتمانها تصویر میشود. از منظر مطالعات فرهنگی و تاریخگرایی نوین، هر گفتوگو و هر متنی در درون یک «گفتمان مسلط» و در بستر مناسبات قدرت خاص تاریخی − فرهنگی تولید میشود. این بسترها نهتنها موضوعات قابل گفتوگو را تعیین میکنند، حتی ساختارهای زبانی، سبکهای بیانی و حیطۀ امکانات معناسازی را نیز پیشاپیش مقید میسازند؛ برای نمونه، دیالوگ در یک جامعه فئودالی با سلسلهمراتب سخن سفت و سخت، با دیالوگ در یک جامعۀ دموکراتیک مدرن از بنیان متفاوت است. باختین با وجود اشاره به جنبۀ اجتماعی زبان، هیچ نظریۀ نظاممندی برای تحلیل چگونگی تأثیر این بسترهای خاص بر پویایی دیالوگ ارائه نمیدهد. این کاستی بهطور مشخص در کاربرد نظریۀ او در تحلیل متون متعلق به بافتارهای غیراروپایی یا دورههای تاریخی دوردست آشکار میشود. وقتی باختین رمان داستایفسکی را بهعنوان الگوی آرمانی چندصدایی معرفی میکند، درواقع آن را براساس شرایط فرهنگی و گفتمانی روسیه قرن نوزدهم میسنجد؛ اما این الگو را به شکلی جهانشمول تعمیم میدهد. این در حالی است که مفهوم «صدا»ی مستقل در بسترهای فرهنگی مختلف میتواند معانی کاملاً متفاوتی داشته باشد. در برخی فرهنگها، «دیالوگ» ممکن است نه به معنای تقابل آزاد آگاهیهای مستقل، بهمثابه یک آیین ارتباطی تنظیمشده و مبتنی بر سلسلهمراتب تعریف شده باشد. علاوه بر این، نظریه باختین قادر به تبیین این مسئله نیست که چگونه برخی از صداها در طول تاریخ به کلی خاموش یا حذف شدهاند. تاریخ تنها عرصۀ گفتوگوی صداها نیست، بلکه عرصۀ حذف نظاممند برخی صداها نیز هست. یک نظریۀ دیالوژیک که فاقد ابزار تحلیل این حذف تاریخی باشد، در مواجهه با متونی که از دل تجربههای استعماری، شوکهای تمدنی یا سکوتهای اجباری برآمدهاند، ناتوان خواهد بود. این مسئله مستقیماً به دو نقد پیشین نیز مرتبط میشود: از یک سو، «غفلت از نقش قدرت» باعث میشود، باختین نتواند توضیح دهد که چگونه روابط قدرت نابرابر در یک بستر تاریخی خاص، امکان بروز برخی صداها را مسدود میکند. از سوی دیگر، «کمرنگشدن نقش مؤلف» در اینجا به شکل جدیدی ظاهر میشود: اگر مؤلف ناگزیر در یک بستر تاریخی - فرهنگی خاص میاندیشد و مینویسد، آیا نمیتوان گفت که او تا حد زیادی محصول همان بستر است و بنابراین، نمیتواند به کلی از محدودیتهای گفتمانی عصر خود فراتر رود. اینجاست که مسئولیت اخلاقی مؤلف نه در گرو خلاقیت مطلق، بلکه در گرو «آگاهی انتقادی» او نسبت به همان بسترهای محدودکننده و انتخابهای او در مواجهه با آنها معنا مییابد. به نظر میرسد نظریه باختین برای تبدیلشدن به ابزاری کارآمد در نقد ادبی، نیازمند تلفیق با رویکردهایی است که بر تاریخمندی و موقعیتمندی فرهنگی گفتمانها تأکید میورزند. تنها از این طریق است که میتوان هم به چندصدایی اثر ادبی توجه کرد و هم آن را در چارچوب شرایط تاریخی - فرهنگی خاصی فهمید که در آن تولید و دریافت میشود.
مشکلِ تطبیق نظریه با متون غیررمان حقیقت آن است که دستگاه مفهومی باختین از «چندصدایی» و «منطق مکالمه» گرفته تا «کارناوال» عمدتاً در کورۀ خوانش رمانهای داستایفسکی و در تقابل با سنت تکصدایی رمانهای تولستویی نضج گرفت و بالید. این خاستگاه خاص، باعث میشود تطبیق این نظریه بر فرمهای ادبی دیگر مانند شعر غنایی، حماسه، یا نمایشنامههای کلاسیک با دشواریهای روششناختی مواجه شود. دلیل این امر را میتوان در چند محور خلاصه کرد: نخست، ذات روایی رمان است که فضای لازم برای ظهور «صدا»های مستقل و خودآگاه شخصیتها را فراهم میکند. در یک شعر غنایی، بهطور مثال، غزلیات حافظ یا سوناتهای شکسپیر ما عمدتاً با یک آگاهی واحد و یک صدای مسلط شاعرانه روبهرو هستیم که جهان درونی گوینده را باز میتاباند. بهعبارتی، دیالوگمحور نیست و ما حقیقت را در شعر غالباً در قالب مکالمه در نمییابیم؛ از این رو است که باختین نیز بهصراحت از عدم تطبیق نظریه با متون شعری سخن میگوید: « از نظر باختین، شعر ذاتا ژانری تکصدایی است. بنا به استدلال او، در شعر غنایی و همچنین در شعر حماسی، شاعر باید لحن یکدست و واحدی را اتخاذ کند و بنابراین، نمیتواند بیان غیررسمی را با بیان رسمی درهمآمیزد؛ زیرا تنافر این دو سطح از زبان، یکپارچگی لحن را در شعر از بین میبرد» (پاینده، 1402، ص. 4). در چنین فضایی، آیا میتوان از «مکالمۀ» اصیل باختینی، یعنی تقابل آگاهیهای برابر و خودمختار سخن گفت. به نظر میرسد در اینجا ما بیشتر با یک «تکگویی» زیباشناسانه سروکار داریم که حتی اگر به شکل مناظره یا گفتوگو هم درآید، در خدمت بیان دیدگاهی واحد قرار دارد. دوم، مسئلۀ «کارناوال» است که باختین آن را فضایی برای زیرپاگذاشتن سلسلهمراتب و برساختهای قدرت میدانست. این مفهوم بهخوبی بر ژانرهایی مانند «مناظره»های شاعرانه در سنت کهن فارسی انطباقپذیر است؛ جایی که شاعر از زبان یک فرودست یا یک موضوع پیشپاافتاده سخن میگوید و نظم مسلط را به چالش میکشد؛ با این حال، حتی در این موارد نیز، این صداها اغلب نه بهعنوان آگاهیهای مستقل، بلکه بهمثابۀ ابزارهای بلاغی در خدمت بیان نگاه کلی شاعر عمل میکنند. این همان «تکصدایی پوشیده در لباس چندصدایی» است که میتوان به آن اشاره کرد. سومین و اساسیترین مشکل، مسئلۀ «بینامتنیت» در متون غیرغربی است. باختین بر این باور بود که هر سخنی، پاسخی به سخنان پیشین و در انتظار پاسخ سخنان آینده است. این ایده، اگرچه در ظاهر جهانشمول است، وقتی به متونی از سنت ادبی ایران مانند شاهنامۀ فردوسی یا متون عرفانی میرسیم، نیاز به بازخوانی دارد. در این متون، «مکالمه» تنها با متون مکتوب دیگر نیست؛ بلکه با سنتی شفاهی، با باورهای اساطیری، و با لایهای از مفاهیم دینی و عرفانی درگیر است که شاید در شبکۀ ارجاعات بینامتنی نظریۀ باختین بهراحتی نگنجند؛ بنابراین، تطبیق صرف و مستقیم این نظریه بدون در نظر گرفتن «بافت» خاص فرهنگی - تاریخی این متون، میتواند به تحریف و سادهانگاری بینجامد. نظریۀ باختین، اگرچه ابزار تحلیلی قدرتمندی برای گشودن لایههای پنهان رمان و بهطور کلی نثر فراهم میکند، به دام «مرکزیتبخشیدن به رمان» بهعنوان والاترین فرم ادبی میافتد. استفاده از این نظریه برای متون غیررمان، نهتنها نیازمند احتیاط روششناختی بسیار است، مستلزم «بازخوانی انتقادی» و «بومیسازی» مفاهیم کلیدی آن در بستر جدید است تا بتواند به جای تحمیل خوانش، به کشف معنا بینجامد.
چالش «دیگری» بهمثابۀ شرط هویت بخش: خطر نسبیگرایی مطلق در کانون منطق مکالمه، این اصل قرار دارد که خود تنها در مواجهه با دیگری و از رهگذر همین مواجهه است که میتواند به هویت و خودآگاهی دست یابد. همانگونه که اشاره شد، ما خود را از چشم دیگران میشناسیم، بازتاب زندگی خویش را در آگاهی افراد دیگر درمییابیم. این بینش انقلابی، پایههای یک سوژۀ منفرد و خودبسنده را متلاشی میسازد؛ با این حال، این همان نقطهای است که خطر نسبیگرایی افراطی از آن سر برمیآورد. اگر هویت خود کاملاً وابسته به بازتاب دیگری است، و اگر این دیگری خود متکثر، سیال و نامتعین است، آنگاه بر چه مبنای استواری میتوان به تعریف یا ارزیابی یک هویت، یک حقیقت یا یک موضع اخلاقی پرداخت. به بیان دیگر، اگر تمامی معناها در گرو زمینۀ ارتباطی و گفتوگویی لحظهای باشند، آیا در نهایت با دریایی از تفسیرهای همارزش و فاقد معیاری فراتر از مکالمه روبرو نیستیم که هیچیک را نمیتوان بر دیگری برتری داد. این همان شکافی است که نظریه باختین قادر به پُر کردن آن نیست؛ زیرا منطق مکالمه، فرآیند شکلگیری معنا را توصیف میکند؛ اما معیاری فرادستی برای سنجش اعتبار آن معناها ارائه نمیدهد. این مسئله را میتوان از منظری هایدگری نیز پیگیری کرد. اگر بودن (در) جهان، همواره بودن (با) دیگران است، پرسش از اصالت سوژه در این میان چگونه پاسخ مییابد. آیا فرد در این میدان نیروهای گفتمانی متقابل، از هرگونه عاملیت و توانایی برای اتخاذ موضعی اصیل تهی میشود و صرفاً به عرصهای برای تقاطع گفتارها تبدیل میشود. اینجاست که خطر نیستیگرایی پستمدرن در افق پدیدار میشود؛ جایی که هیچ حقیقت متعالی یا بنیاد استواری برای اتکا وجود ندارد و همهچیز به بازی بیپایان دالها و تفاسیر تقلیل مییابد. میتوان گفت که درحالیکه باختین شرط امکان هویت را به درستی در دیگری مییابد، از تبیین شرط امتناع نسبیگرایی مطلق در این پارادایم ناتوان میماند. این نقد، نظریۀ او را در موقعیتی پارادوکسیکال قرار میدهد، از سویی، با نفی هرگونه حقیقت مطلق و فراترین، دروازه را به روی نسبیگرایی میگشاید و از سوی دیگر، خود در عمل بر اعتبار و برابری صداها بهعنوان نوعی ارزش کمابیش جهانشمول پای میفشارد، ارزشی که در چهارچوب خود نظریهاش فاقد توجیه متافیزیکی استوار است. این تنش حلنشده، یکی از نقاط ضعف اصلی فلسفی در دستگاه فکری باختین به شمار میآید.
تقلیلگرایی در تفسیر پدیدههای پیچیدۀ انسانی محوریتیافتن «منطق مکالمه» در نظریه باختین، با همه غنای تحلیلی که برای خوانش متون ادبی فراهم میآورد، میتواند به نوعی تقلیلگرایی در تفسیر پدیدههای پیچیدۀ انسانی بینجامد. این تقلیلگرایی از آنجا ناشی میشود که باختین میکوشد تقریباً تمامی وجوه حیات اجتماعی، روانشناختی و حتی هستیشناختی انسان را ذیل الگوی کلان «دیالوگ» و «چندصدایی» توضیح دهد. در این الگو، انسان پیش و بیش از هر چیز، «حیوان دیالوگگر» تعریف میشود که هویت، آگاهی و معنا را صرفاً در رابطه با «دیگری» و از مجرای مکالمه میسازد. اگرچه این بینش دستاوردی بزرگ در نقد فلسفۀ خودبنیاد سوژۀ مدرن محسوب میشود، تبیین همهسویۀ پیچیدگیهای تجربۀ انسانی را ممکن نمیسازد. از سوی دیگر، تمرکز افراطی بر بعد زبانی و گفتمانی کنش انسانی، موجب غفلت از ابعاد مادی، اقتصادی و نهادی شکلدهنده به زندگی اجتماعی میشود. اگرچه باختین زبان را پدیدهای ایدئولوژیک و اجتماعی میداند، تحلیل او از نحوۀ تأثیرگذاری نهادهای مادی مانند دولت، بازار یا ساختارهای طبقاتی بر صورتبندی دیالوگها، به اندازۀ نظریهپردازانی مانند پیر بوردیو یا فریدریش جیمسون نظاممند و عینی نیست؛ درنتیجه، نظریۀ او در مواجهه با پرسشهایی از این دست ناتوان میماند که چگونه ممکن است مکالمۀ ایدئال مدنظر او تحت تأثیر عوامل مادی مانند فقر، نابرابری در دسترسی به آموزش، یا کنترل رسانهها تحریف یا مسدود شود. این تقلیلگرایی در تحلیل پدیدههای پیچیده، خود را در کاربرد ادبی نظریه نیز نشان میدهد. وقتی هر اثر ادبی عمدتاً از منظر «چندصدایی» یا «تکصدایی» ارزیابی شود، ممکن است ابعاد دیگر اثر مانند زیباییشناسی فرم، بازیهای زبانی منحصربهفرد، یا تجربه زیستۀ خاصی که اثر باز مینماید، نادیده گرفته شود. آیا میتوان همه غنای رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست را صرفاً با معیار چندصدایی سنجید. یا آیا تحلیل «بوف کور» صادق هدایت را میتوان تنها به بررسی دیالوگهای درونی آن تقلیل داد. درواقع رویکرد باختینی، با معیار قرار دادن یک الگوی واحد تفسیری، در معرض خطر سادهسازی پیچیدگیهای هنر و ادبیات قرار دارد. به نظر میرسد که برای درک تمام عیار پدیدههای انسانی، میباید بین بینش عمیق باختین دربارۀ ماهیت دیالوژیک آگاهی و بینشهای مکمل دیگر مانند توجه روانکاوی به ناخودآگاه، تأکید پدیدارشناسی بر تجربۀ زیسته یا تحلیل مارکسیستی از تعیینکنندگیهای مادی تلفیق ایجاد کرد. تنها از این طریق است که میتوان از تقلیل پیچیدگیهای چندبعدی انسان به یک الگوی تفسیری واحد اجتناب ورزید. نتیجه نظریۀ منطق مکالمه با مرکزیتبخشیدن به «مکالمه» به مثابۀ بنیاد سخن و شکلگیری معنا، درکی پویا و سیال از فرآیند تولید معنا ارائه کرد که در تقابل با الگوهای تکگویی و اقتدارگرایانۀ گفتمانی قرار میگیرد؛ با این حال، واکاوی انتقادی این دستگاه فکری، مجموعۀ پیچیدهای از کاستیها، تنشهای درونی و محدودیتهای روششناختی را آشکار میسازد که کاربست جهانشمول و بیچونوچرای آن را با چالش مواجه میکند. یکی از بنیادیترین چالشها، ابهام مفهومی در خود تعریف «مکالمه» است. باختین هرگز تعریفی روشن، سیستماتیک و عملیاتی از این مفهوم محوری ارائه نمیدهد و آن را همزمان در سطوحی از تبادل کلامی روزمره تا یک اصل فلسفی هستیشناسانه به کار میبرد. این ابهام، بهویژه در مفهوم کلیدی «چندصدایی»، به فقدان معیارهای عینی برای تشخیص و سنجش «صدا»های مستقل و «اعتبار» آنان میانجامد؛ درنتیجه، نظریۀ او بیشتر به یک بینش فلسفی غنی شبیه است تا یک روش نقد ادبی دقیق و قابل اتکا. این مشکل زمانی حادتر میشود که نظریه در مواجهه با متونی غیر از رمان، بهویژه شعر غنایی، قرار میگیرد. ذات روایی رمان، بستر مناسبی برای تجلی چندصدایی به شمار میرود؛ درحالیکه بسیاری از ژانرهای دیگر، مانند شعر، در تحلیل نهایی حول محور یک آگاهی و صدای مسلط سازمان مییابند و تطبیق الگوی باختین بر آنها بدون احتیاط روششناختی، به تحریف و سادهانگاری میانجامد. از منظر اجتماعی - سیاسی، بزرگترین نقص نظریۀ باختین، غفلت آن از تحلیل نظاممند نقش روابط قدرت در عرصۀ گفتمان است. در فضای ایدئال و تا حدی آرمانگرایانۀ او، صداها در شرایطی برابر به دیالوگ میپردازند؛ حال آنکه در واقعیت، مکانیسمهای سانسور، انحصار رسانهها و نابرابریهای اجتماعی - اقتصادی، عملاً برخی صداها را حذف یا حاشیهنشین میکنند و گفتمان را به عرصهای برای اعمال قدرت و بازتولید سلطه تبدیل میسازند. این نقد که عمدتاً از منظر اندیشمندانی مانند میشل فوکو مطرح میشود، نشان میدهد نظریۀ باختین فاقد یک تئوری برای مقاومت در برابر قدرت است و نمیتواند توضیح دهد که چگونه ساختارهای نهادی و مادی، پویایی دیالوگ را محدود یا مصادره میکنند. این غفلت از قدرت، مستقیماً به نقد دیگری مربوط میشود، کمرنگشدن عامدانۀ نقش مؤلف و مسئولیت اخلاقی اثر. با خلع مؤلف از جایگاه سنتی خود بهعنوان خالق مقتدر و ناظر بر معنا، و تقلیل او به «سازماندهندهای» برای صداهای مستقل، پرسش از نیت مؤلف و مسئولیت اخلاقی او در قبال پیامهای اثر به حاشیه رانده میشود. این امر میتواند در مواجهه با آثاری که گفتمانهای تبعیضآمیز یا خشونتطلب را بازتولید میکنند، بحرانآفرین شود؛ زیرا در غیاب یک مرجع اخلاقی مشخص، همۀ صداها – صرفنظر از محتوایشان - به دلیل حضور در بستری دیالوژیک، ظاهری از مشروعیت مییابند. محدودیت دیگر، جهانشمول پنداشتن این الگو بدون توجه کافی به بسترهای تاریخی - فرهنگی خاص است. دیالوگ در یک جامعۀ فئودالی با سلسلهمراتب سخن سفت و سخت، با دیالوگ در یک جامعۀ دموکراتیک مدرن از اساس متفاوت است. نظریۀ باختین، که عمدتاً براساس شرایط فرهنگی روسیۀ قرن نوزدهم شکل گرفته، فاقد ابزارهای تحلیلی لازم برای توضیح چگونگی تأثیر این بسترهای خاص بر صورتبندی گفتمانها است. این کاستی، تطبیق آن را با متون متعلق به سنتهای ادبی غیرغربی یا دورههای تاریخی دوردست، با دشواری روبهرو میسازد؛ زیرا مفهوم «صدا»ی مستقل میتواند در فرهنگهای مختلف معانی کاملاً متفاوتی داشته باشد. در سطحی فلسفی، نظریه با یک پارادوکس بنیادین دست به گریبان است، از یک سو، با نفی هرگونه حقیقت مطلق و تأکید بر سیالیت و ناتمامی ذاتی معنا دروازه را به روی نسبیگرایی مطلق میگشاید. اگر هویت و حقیقت همواره محصول بازتاب در «دیگری»ی متکثر و نامتعین است، آنگاه معیار استواری برای ارزیابی و قضاوت اخلاقی باقی نمیماند. از سوی دیگر، خود باختین به ارزش برابری صداها بهعنوان یک اصل پایبند است؛ ارزشی که در چهارچوب نظریۀ خود او فاقد توجیه متافیزیکی استوار است. این تنش حلنشده، نظریه را در معرض خطر تقلیل پدیدههای پیچیدۀ انسانی به یک الگوی تکبعدی، یعنی دیالوگ قرار میدهد و از تبیین ابعاد مادی، اقتصادی و نهادی شکلدهنده به زندگی اجتماعی باز میماند. میتوان گفت باوجود غنای انقلابی و بینشهای ژرفی که نظریۀ منطق مکالمه باختین ارائه میکند، این نظریه بهتنهایی چارچوبی کامل و کافی برای نقد ادبی و تحلیل گفتمان به شمار نمیرود. قدرت تحلیلی واقعی آن هنگامی شکوفا میشود که با رویکردهای دیگر مانند نظریۀ قدرت فوکو، تاریخگرایی نوین، مطالعات پسااستعماری و تحلیلهای روانکاوانه یا جامعهشناختی تلفیق شود. تنها از رهگذر چنین تلفیقی است که میتوان هم به پویایی دیالوگ و چندصدایی توجه کرد و هم پیچیدگیهای عینی، مادی، تاریخی و اخلاقی تولید و دریافت معنا را در جهان واقعی به شکلی جامعتر و نقادانهتر توضیح داد. | ||
| مراجع | ||
|
Ahmadi, B. (1996). The structure and interpretation of text: Semiotics and structuralism (Vol. 1, 3rd ed.). Nashr-e Markaz. [In Persian] Amn Khani, I. (2012). Bakhtin’s high fever. Literary Criticism, 5(19), 191–197. https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/996164 [In Persian] Buber, M. (2001). I and Thou (A. Sohrab & E. Attari, Trans.). Hermes. [In Persian] Caliskan, S. (2008). Ethics and aesthetics in Bakhtin’s works (M. Mofidi, Trans.). Ayene‑ye Khial, (8), 62–63. https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/361043 [In Persian] Gardiner, M. (2002). Bakhtin’s ordinary imagination (Y. Abazari, Trans.). Arghanoon Quarterly, (20), 33–66. https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/6976 [In Persian] Gholamhosseinzadeh, Gh. R., & Gholampour, N. (2008). Mikhail Bakhtin: Life, ideas, and fundamental concepts. Rozegar Publishing. [In Persian] Hawthorn, J. (1992). A Concise Glossary of Contemporary Literary Theory (Edward Arnold ed.). Holquist, M. (1994). Dialogism: Bakhtin and his world. Routledge. Makaryk, I. R. (2005). Encyclopedia of contemporary literary theory (M. Mohajer & M. Nabavi, Trans.). Agah. [In Persian] Meghaddadi, B. (1999). Dictionary of literary terms from Plato to the present. Fekr‑e Rooz Publishing. [In Persian] Payandeh, H. (2023). Capabilities and limitations of Bakhtin’s theory in literary criticism. Journal of Literary Criticism and Rhetoric, 12(3), 1–19. https://doi.org/10.22059/jlcr.2023.361223.1944 [In Persian] Todorov, T. (1998). Mikhail Bakhtin: The dialogical principle (D. Karimi, Trans.). Nashr-e Markaz. [In Persian]
| ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 325 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 30 |
||