| تعداد نشریات | 44 |
| تعداد شمارهها | 1,877 |
| تعداد مقالات | 15,278 |
| تعداد مشاهده مقاله | 43,731,371 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 17,563,514 |
دیالکتیکهای الهیاتی و عقلانی در جامعهشناسی ماکس وبر | ||
| الهیات تطبیقی | ||
| مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده، انتشار آنلاین از تاریخ 14 بهمن 1404 اصل مقاله (471.25 K) | ||
| نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/coth.2026.145067.1988 | ||
| نویسندگان | ||
| فاطمه غلامی1؛ مجید موحد مجد* 2؛ احسان حمیدی زاده3 | ||
| 1دانشجوی دکتری جامعه شناسی، دانشکده اقتصاد، مدیریت و علوم اجتماعی، دانشگاه شیراز، شیراز، ایران | ||
| 2استاد گروه جامعه شناسی، دانشکده اقتصاد، مدیریت و علوم اجتماعی، دانشگاه شیراز، شیراز، ایران | ||
| 3استادیار گروه جامعه شناسی، دانشکده اقتصاد، مدیریت و علوم اجتماعی، دانشگاه شیراز، شیراز، ایران | ||
| چکیده | ||
| اخلاق و الهیات پروتستانی در اندیشۀ ماکس وبر مبنایی برای تحلیل این مسأله فراهم میآورند که چرا اقتصاد سرمایهداری در مکان و زمانی خاص پدیدار شد. وبر برای تحلیل وضعیتهای تاریخی از روششناسی ویژهای بهره میگیرد؛ روشی مرکب از تجربهگرایی پوزیتویستی به علاوۀ مفهومگرایی ایدهآلیستی که یادآور معرفتشناسی کانت است. پس، اندیشۀ وبر در ظاهر خصلت دیالکتیکیاش را بروز نمیدهد، زیرا این روش نوکانتی میخواهد بین حوزۀ واقعیت و حوزۀ مفهوم رابطهای دلالی برقرار کند. اما تضادهایی که از دل این نظام بیرون میآیند، کلیت آن را به دیالکتیکی مفهومی میکشانند. برنهادهای حاصل از این دیالکتیک در هر مرحله در اثر مواجهه با پیامدهای مادی با تضادهایی جدید روبهرو میشوند و مفاهیم آرمانی تازهای گشوده میشوند. وقتی تنش بین الهیات و اخلاق پروتستانی معطوف به رستگاری اخروی از یک جهت، و اقتصاد و عقلانیت ابزاری معطوف به جهان مادی از جهت دیگر به اوج میرسد، سکولاریسمی خزنده ایجاد میشود که سرمایهداری را از پشتوانۀ اخلاقی و دینیاش تهی میکند. این سکولاریسم هالۀ مقدس الهیات مسیحی را میزداید و در نهایت به عقلانیتی ابزاری و بوروکراتیک و معطوف به قدرت و ثروت مادی منتهی میشود. تضادهایی که این «قفس آهنین» ایجاد میکند، به نوبۀ خود به برآیند بعدی، یعنی شخص کاریزما، منجر میشوند. | ||
| کلیدواژهها | ||
| الهیات پروتستانی؛ سرمایهداری؛ عقلانیت؛ سکولاریسم؛ شخصیت کاریزماتیک | ||
| اصل مقاله | ||
|
مقدمه ماکس وبر (1846-1920) تاریخنگار، فیلسوف و جامعهشناس مدرن است. امروزه به عنوان یکی از پدران جامعهشناسی از او یاد میشود، اما خودش بیشتر لقب تاریخنگار را میپسندید. او جامعهشناسی عقلگراست؛ با اینکه بخش زیادی از تفکر او در نسبت با الهیات و تأثیر آن در اقتصاد یا جامعهشناسی شکل گرفته است. توجه او به الهیات با یک متألۀ مسیحی یا یک متکلم متفاوت است. برای مثال، او میخواهد بداند فلان نظریۀ الهیاتی چه نقشی در بهمان بینش اقتصادی دارد و برای این پژوهش نیازی ندارد که متأله یا متکلم باشد. او همزمان با این رویه از خود یک چهرۀ تیپیکال جامعهشناس متعهد به روششناسی علوم مدرن به یادگار گذاشت. تا پیش از وی، کسانی که به مذهب توجه داشتند یا دوستان مذهب بودند، یعنی متألهان و متکلمان و غیره، یا دشمنان مذهب، مانند فیلسوفان عصر روشنگری. اما وبر شخصیتی دانشمند را به نمایش گذاشت که مذهب و تأثیراتش برای او موضوع پژوهش و نظریهپردازی بود، بدون آنکه حب و بغضی در نسبت با آن داشته باشد. همین روششناسی است که باعث شد در اندیشۀ وبر جهان ارزشها و واقعیتها از هم متمایز شوند و این یک میراث پوزیتویستی برای علوم انسانی مدرن شد. به عبارتی، دانشمند و علوم مدرن توان ایجاد یا داوری ارزشهای اخلاقی یا دینی را ندارد و فقط میتواند دربارۀ ماهیت، کارکرد و تأثیرات آنها پژوهش کند؛ روشی که دقیقاً در مقابل فیلسوفان عصر روشنگری بود. وبر با تأکید بر عامل ذهنی و فرهنگی و تأثیرش بر عوامل عینی همچون اقتصاد، در واقع گزارهای برخلاف مارکس و نظریۀ مارکسیستی را مطرح کرد. این رویکرد به جدالهایی دامنهدار بین اندیشمندان چپ و راست دامن زد که البته در آن عصر که عصر انقلابهای مارکسیستی بود، نمیشد بهروشنی دربارۀ آن داوری کرد. اما امروز که بیش از یک قرن از بحثها گذشته است، به نظر میرسد این ماکس وبر بود که در این جدال پیروز شد و حتی نومارکسیستهای سرسختی همچون آلتوسر تأثیر عامل ذهنی و ایدئولوژی را در حوزۀ عینی درک کردهاند (آلتوسر، 1395، ص. 348). بنابراین، با اینکه کارل مارکس و ماکس وبر، هر دو را از پدران جامعهشناسی کلاسیک میدانند، این روش چندریختی و چندعاملی وبر بود که بیشتر در جامعهشناسی مدرن پذیرفته شد تا روشهای تکریخت و تکعاملی امثال مارکس یا اگوست کنت. در میان پژوهشهای گستردۀ او، سه عامل دین و دولت یا اقتدار بوروکراتیک و اقتصاد شاید از همه مهمتر باشند و این سه عامل در یک پیوستار واحد تحلیل میشوند. او سعی میکند نشان دهد در طول تاریخ با تمرکز بیشتر قدرت و تخصصگرایی، دین هم به سوی تمرکز توحیدی و اخلاقی و مشاغل حرفهای روحانی رفته است و این رویه به نوبۀ خود در اقتصاد سرمایهداری تأثیر اساسی گذاشته است. به دلیل همین ارتباطها، مقاطعی در تاریخ هست که میتوانیم دخالت مؤثر این نهادها در یکدیگر را نشان دهیم. یکی از این مقاطع مهم تاریخی از دید وی ظهور نهضت پروتستانی و تبعات آن در اقتصاد و سیاست مدرن بوده است. ما در این مقاله سعی میکنیم این تأثیر و تأثرات متقابل را از خلال برخی از نوشتههای وبر پیگیری کنیم. هدف اصلی این مقاله بررسی تأثیر دیدگاه الهیاتی ماکس وبر در ایجاد نظام سرمایهداری و دیالکتیکی است که، خواسته یا ناخواسته، در این تحلیل شکل گرفته است. تحلیل ما از طریق مفهوم سکولاریسم، ساختار بوروکراسی دولت مدرن و عقلانیت مدرن را بررسی و در نهایت، نوعی بازگشت ثانوی به شخصیتی سیاسی و شبهالهیاتی، یعنی شخص کاریزما، در اندیشۀ وبر را دنبال میکند. در واقع، مسأله آنجا پدید میآید که تشویق تولید ثروت توسط فرقههای پروتستان به شیوهای دیالکتیکی متضاد خود، یعنی سکولاریسمی خزنده، را ایجاد میکند و وبر بار دیگر در مواجهه با این سکولاریسم تصمیمگرایی و اقتدار شخصیت کاریزما را پیش میکشد که مفهومی متعلق به الهیات سیاستی است. 2- پیشینه و روش پژوهش با توجه به جایگاه بنیادین ماکس وبر، پژوهشهای فراوانی دربارۀ نسبت الهیات و عقلانیت در اندیشۀ وبر نوشته شده است که تعدادی را در منابع این کتاب میبینیم. مقالۀ معروف «صنعتیشدن و سرمایهداری در آثار ماکس وبر» از هربرت مارکوزه (1375) یکی از این نوشتههاست. در مقالههای فارسی نیز مواردی در این حوزه وجود دارند. برای مثال، میتوان به مقالۀ «مبانی جامعهشناسی مذهبی ماکس وبر» نوشتۀ حسین بشیریه (1368) یا «معضلات دنیای مدرن» نوشتۀ امانالله فصیحی (1390) اشاره کرد. روش گردآوری منابع پژوهش ما در این مقاله اسنادی-کتابخانهای و با توجه به منابع در دسترس بوده است. اما روش کار تحلیلی ما را میتوان طرح خوانشی هگلی از ساختار نوکانتی اندیشۀ وبری دانست. وبر به دلیل پایگاه تحصلیاش معمولاً سعی میکند نوعی توازی بین امر واقع و حوزۀ مفهومی را رعایت کند. اما این ساختار کانتی یا نوکانتی معمولاً در مرزهایش با دشوارههای نظری مواجه میشود، مانند مشکل سکولاریسم خزندهای که در دل الهیات پروتستانی ارائه و بهتدریج فعال میشود و وجه الهیاتی اقتصاد سرمایهداری را به محاق میبرد. وبر معمولاً در این شرایط - در عین اینکه به مشکل اعتراف میکند – مواجههای دوگانه بین تسلیم به تقدیر یا ادامۀ تفکر انتقادی دارد. همین دوپارگی فکری کلیت تفکر وی را به سوی دیالکتیکی هگلی یا شبه هگلی میکشد. بنابراین، روش کلی تحلیلی ما در این مقاله تفسیری دیالکتیکی بر روی دشوارههای نظری ساختار نوکانتی جامعهشناسی ماکس وبر است.
3- از ساختار کانتی دانش تا گذارهای دیالکتیکی برای پژوهش در اندیشۀ ماکس وبر، ابتدا باید درکی کلی از معرفتشناسی و روششناسی او داشت. وبر یک جامعهشناس کلاسیک است و هنوز پیوندهایش را با مبانی نظری فلسفی حفظ کرده است. در عین حال، نقش تجربه از خلال مشاهدات شخصی نویسنده در سفرهایش به آمریکا و دیگر سرزمینهای مسیحی پروتستان وجه مکمل روش شناسی او است. تأکید وی بر فاهمه و خرد انسانی در نسبت با تجربه، اندیشۀ او را به سوی یک ساختار کانتی میبرد. این دوگانگی همیشه در روششناسی علمی او مشهود است؛ در عین اینکه بر تعبیر و تفسیر و عامل ذهنی تأکید دارد، بر میزان کارایی و توان رسیدن به نتیجه در روش هم تأکید دارد (ریترز، 1374، ص. 104). از یک طرف، بر نظام مفهومی جهانبینی دینی تأکید دارد که شیوۀ تجربهگرای تحصلی فاقد ابزار لازم برای رسیدگی به آن است و از طرف دیگر، بر مطالعۀ موردی و مادی کنشهای اجتماعی تأکید دارد که روش ایدهآلیستی و مفهومی ناتوان از رسیدگی به آن است و به همین دلیل، این دو را در یک روششناسی عامتر مکمل یکدیگر میداند (صدری، 1386، ص. 23). اما هنوز به پایان روششناسی وبری نرسیدهایم. وبر از تحلیل و تفسیر فکتهای تجربی توسط عوامل ذهنی و فرهنگی به ایدههایی کلان و تاریخی میرسد که به آن نمونۀ آرمانی یا روح دورانی میگوید. این مفهوم ساختار تفکر وبری را از فرم ایستای کانتی به سوی فرمی پویا و دیالکتیکی میبرد. نمونۀ آرمانی نزد وبر نزدیک به مفهوم مثال نزد افلاطون است، اما در عین حال، وجه تاریخی دارد و وابسته به زمان است و از این نظر، به مفهوم مثال چنانچه هگل در فلسفۀ حق مطرح میکند، نزدیک میشود. نمونۀ آرمانی کلیتی است شامل مجموع اشتراکات در تعریفها از یک مفهوم، به علاوۀ تمامی اهداف این مشی رفتاری، هرچند این نمونه در هیچ جامعهای به طور کامل محقق نشده باشد (وبر، 1382، ص. 145). مفاهیم اساسی اندیشۀ وبر مانند سرمایهداری، بوروکراسی یا کاریزما، همه یک فرم تیپیکال یا نمونۀ آرمانی هستند که وبر آنها را توسط تعبیر و تفسیر جزئیات به دست میآورد و سپس سعی میکند آنها را همچون یک نمونۀ عام یا یک روح دورانی به تصویر بکشد. نمونۀ آرمانی یک برساختۀ مفهومی است نه یک واقعیت تاریخی و در عالم واقعیت وجود ندارد و در واقع یک اتوپیاست (وبر، 1382، ص. 145). به عبارتی، نمونۀ آرمانی کلیتی ایدهآل و تاریخی است که از طریق مطالعۀ موارد جزئی کشف میشود. در اینجا، بهروشنی میتوان تأثیر ایدهآلیسم آلمانی را در تفکر وبر دید. اما وجه تحصلی و تجربی اندیشۀ وی نیز به همین اندازه مهم است. این نمونۀ آرمانی باید به محک تجربه گذاشته شود و از پس تبیین واقعیت برآید. برساختن سنخ آرمانی نه هدف، بلکه وسیله است (وبر، 1373، ص. 143). او آگاه است که این ایدهآلهای مفهومی هیچگاه با واقعیت یکسان نمیشوند و این ویژگی نوعی دیالکتیک مدام را در معرفتشناسی وبری ایجاد میکند. به همین دلیل، برخی اوقات روش او را جدلی یا دیالکتیکی دانستهاند (هاگز، 1369، ص. 286). با ورود این بُعد دیالکتیکی، دیگر این روش نمیتواند ادعای شناخت نهایی را داشته باشد و عامل دیالکیتکی باعث میشود همیشه از واقعیت آرمانی فاصله داشته باشیم. واقعیت بیپایان و احاطه ناپذیر است (فروند، 1383، ص. 45). همین عامل دیالکتیکی که فروند و هاگز به آن اشاره میکنند، روششناسی ماکس وبر را به سوی دیالکتیکی شبههگلی سوق میدهد. ماکس وبر به این دیالکتیک اشاره نمیکند. بیشتر شارحانی مانند فروند یا هاگز هستند که به این دیالکتیک اشاره میکنند. برای ماکس وبر وهلههای گذار این دیالکتیک نوعی بحران تلقی میشوند؛ درست مانند کانت که همیشه سعی میکرد ساختار معرفتشناسیاش حفظ شود. اما به نظر میرسد این دیالکتیک تاریخی خودش را به اندیشۀ وبر تحمیل میکند و ما در ادامۀ مقاله مراحل سیر این دیالکتیک را شرح خواهیم داد.
4- مسألۀ پیدایش نظام سرمایهداری وبر با چنین ساخت معرفتشناختی و روششناختی به سراغ عقلانیت مدرن میرود. پرسش او این است که چرا چنین عقلانیتی در غرب مدرن پدیدار شده است. به ویژه سرمایهداری مدرن چرا و چگونه در غرب پدیدار شده است؟ چرا سنتها و تمدنهای دیگر چنین برآیندی نداشتهاند؟ کتاب اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری با چنین پرسشهایی آغاز میشود. چرا با اینکه در دنیای قدیم هم علم داشتهایم، هم اقتصاد، هم هنر و فلسفه، اما فقط در برخی از کشورهای اروپای غربی، این حوزهها دچار چنان پیچیدگیهایی شدند که به تمدن مدرن و اقتصاد سرمایهداری ختم شدند؟ از نظر وبر، این شکل خاص سرمایهداری مدرن بر شکلی خاص از عقلانیت مبتنی است که فقط در مقطعی از تاریخ در اروپای مدرن ایجاد شد و به همین دلیل، پیدایش آن محل پرسش است. به همین دلیل است که او سراغ عوامل کلانی همچون جهانبینی و زبانهای قومی میرود. به باور وی، رفتار آدمیان در جوامع گوناگون در صورتی قابل فهم است که جهانبینی و تلقی آنها از هستی تحلیل شود. برای این کار، ذهنیت آدمیان در تحولات جمعی باید تحلیل و بررسی شود (وبر، 1384الف، ص. 4). او مؤلفههای مهم جهانبینی همچون دین و مذهب را از علل دگرگونی اقتصادی جوامع میداند؛ برخلاف مارکس که جهان بینی و دین را معلول علل مادی همچون شرایط تولید و اقتصاد میدانست (گیدنز، 1385، ص. 770) و بر همین قیاس، این فرضیه را مطرح کرد که احتمالاً عامل مذهب یکی از عوامل اصلی تعیینکننده در شکلگیری تمدن سرمایهداری در غرب است و بر همین سیاق، دست به مقایسهای کلان میان ادیان جهانی زد که بخشی مهم از نوشتههای او را در بر میگیرد (فروند، 1383، ص. 214). باورهای جمعی آدمیان در تفسیر آنها از جهان واقعی تأثیر اساسی دارد و میتوان این تأثیرات را در مفاصل اصلی جهانبینی آنها رؤیت کرد؛ یعنی همان کاری که وبر با اقتصاد سرمایهداری کرد و در ساختار مفهومیای که از آن ساخت، ردّ پای الهیات پروتستانی را به نمایش گذاشت: روایتی از جهان که توسط ذهن آفریده شده مانند سوزنبان قطار تعیینکنندۀ مسیرهای اصلی زندگی انسان است. اینکه فرد میخواهد از کجا نجات یابد یا به کجا برود، به همین روایت مربوط است (Gerth & Mills, 1946, p. 280). به باور او، وقتی این نسبت نشان داده شود، در عین حال که ثابت میشود سرمایهداری چرا در اروپای غربی و آمریکا پدیدار شده است، همچنین نشان داده میشود چه عواملی در دیگر مقاطع تاریخ و دیگر نقاط جهان غایب بودهاند و به دلیل غیاب همین عوامل، سرمایهداری در زمانها و مکانهای دیگر به ظهور نرسیده است. وبر نقش مذهب را در پیدایش اقتصاد سرمایهداری اساسی میداند، اما نه هر مذهبی. از دید او، عناصر اصلی سرمایهداری مانند ریاضتکشی و ارزشمندشدن کار یا انباشت سرمایه و کسب سود به عنوان یک ارزش در اصلاحات پیوریتنی و نهضت پروتستان در اندیشۀ متألهانی همچون لوتر و کالون خود را نشان میدهند. به باور وی، الهیات مسیحی در این مقطع برعکس ادیان شرقی، بر عقلانیت عملی و تجربه مبتنی است و به همین دلیل، به ایدههایی همچون پیشرفت و خلاقیت ختم شده است. هم لوتر و هم کالون در اندیشۀ الهیاتی بنیادگرا هستند. آنها میگویند باید به مسیحیت نخستین بازگشت؛ به مسیحیت سادۀ گذشته که ارزشهای اساسی آن امساک، ریاضتکشی و سادهزیستی است. این اخلاقیات بهوضوح با ثروتاندوزی و انباشت سرمایه در تضاد هستند. حال باید پرسید چگونه این ارزشها به تأیید سرمایهداری میانجامند؟ به ویژه تأکید بر کار به منزلۀ یک ارزش تأثیر اساسی بر گذار از اخلاق مسیحی به اخلاق سرمایهداری دارد. میدانیم در مسیحیت نخستین فقر هم یک ارزش است. اما در اندیشۀ پروتستانی اینگونه نیست و بهجای فقر عمدتاً از ریاضتکشی و امساک استفاده میشود. این امساک به معنای فقر نیست. نزد پروتستانهای نخستین، فقر معنایی همچون بیماری داشت (Weber, 1985, p. 163). امساک نزد لوتر و به ویژه کالون نه به معنای تکریم زندگی فقیرانه به شکلی که در مسیحیت نخستین تبلیغ میشود، بلکه شرط لازم برای انباشت سرمایه است. مؤمن مسیحی سخت کار میکند، اما این کار برای آن نیست که از مواهبش لذت ببرد، بلکه او باید امساک داشته باشد و حاصل این کار را به ثروت تبدیل کند و دست به انباشت آن بزند. اما اینجا این پرسش پیش میآید که در جنبشی که فقط رستگاری و نجات اخروی اهمیت اساسی دارد، چرا چنین کار و تلاش و امساک اینجهانی تبلیغ میشود و فرد مؤمن مسیحی چرا باید زندگیاش را در راستای انباشت ثروت مادی صرف کند. وبر برای شرح این رابطۀ پیچیده دست به تحلیلی گسترده میزند. وبر به ویژه بر اصول اساسی اصلاحات کالون تأکید میکند. طبق این اصول، اولاً خداوندی متعالی وجود دارد که ذهن بشر به آن دسترسی ندارد؛ ثانیاً این خدا تقدیر ابدی انسانها را از ازل خلق کرده است و رستگاری انسان فقط به فیض الهی بستگی دارد؛ و ثالثاً این انسان مکلف است که روی زمین کار کند و قلمرو الهی را گسترش دهد. این تلقی از خداوند و انسان و جهان اولاً از آنجا که انسان را ناتوان از درک خدا میداند، مکاتب رهبانی و تصوف را نفی میکند و ثانیاً از آنجا که فیض و نجات انسان را فقط یک موهبت میداند، هر گونه شریعت و مناسک یا نظام تشریعی را منتفی میداند و آگاهی انسانی را تشویق میکند تا بهجای اوراد و مناسک، به سوی شناخت علمی جهان و طبیعت برود (آرون، 1377، صص. 607-608). از نظر وبر، این اصول مستعد آن است تا انسان را به سوی دوری از خرافات و گسترش یک معرفتشناسی علمی سوق دهد. دلیل این وضعیت تا حدی روشن است. اولاً انسان را به شناخت خداوند راهی نیست. این محدودیت، کالونیسم را از همۀ خداشناسیهای تاریخی، چه عرفانی و چه کلامی، جدا میکند. انسان در حدی نیست که به شناخت خدا مشغول شود. با این محدودیت در واقع پروتستانتیسم کالونی همۀ دانشی را که در مسیحیت و ادیان دیگر به منزلۀ خداشناسی و الهیات رشد کرده است، بیهوده میداند و کنار میگذارد. این ممنوعیت راهی ایجابی به شناخت بشری نمینمایاند، اما یک راه معروف الهیاتی را ممنوع میکند. دوم، در رابطه با مسألۀ رستگاری، کالونیسم نجات را فقط به ارادۀ خدا و تقدیر ازلیاش میسپارد. با این اصل، هر گونه تلاش دینی از جمله دعا یا مراسمهای مذهبی یا آداب تشریعی برای نیل به رستگاری و به دست آوردن آمرزش بیهوده میشود. این ممنوعیت هم باز در عین اینکه یک راه ایجابی برای رستگاری ندارد، یک راه نرمال دینی از طریق عبادات و شرایع و مناسک که بسیار در ادیان دیگر توصیه شده است را بیهوده میداند. اما اصل سوم یک اصل ایجابی است. کار و تلاش اینجهانی توصیه میشود. مؤمن مسیحی وظیفه دارد کار کند و قلمرو الهی را روی زمین گسترش دهد. طبق اصل اول و دوم، فرد مسیحی بههیچوجه نمیداند آیا آمرزیده شده است یا خیر و آیا در نهایت نجات مییابد یا خیر. اما قطعاً میتواند حدس بزند اگر کار و تلاش زمینی نداشته باشد، آمرزیده نشده است. او با وسواسی بیانتها به سوی کار و تلاش اینجهانی سوق داده میشود. روشن است، انسان عادی با چنین نظام عقیدتی دچار تشویش میشود. او هیچ دسترسی به خدا ندارد. اصلاحات دینی واسطههای کلیسای کاتولیک، یعنی ساختار نهادی پاپی را کنار گذاشته است. هیچ راهی وجود ندارد که انسان بفهمد ارادۀ خدا بر رستگاری او تعلق گرفته است یا شقاوتش... (عضدانلو، 1384، صص. 363 به بعد). کالون تأکید میکند انسان باید این تشویش را کنار بگذارد و خود را رستگار بپندارد. در نبود هیچ معیاری، فرد مؤمن نباید وقتش را تلف کند و باید زندگیاش را یکسره وقف تلاش و کار و گسترش قلمرو الهی کند و به عقیدۀ وبر، همین روحیۀ ریاضت و کار و تلاش پیوند اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری را نشان میدهد (بندیکت، 1382، ص. 69). ملاک داوری دربارۀ کار هم ثمره و تولیدات آن است و این یک مبنای اساسی انباشت سرمایه است (تاونی، 1377، ص. 61). اینجا نوعی تأیید ضمنی الهی وجود دارد. اگر فرد مؤمن در کارش تلاش کند و تولید ثروت کند و از این طریق بر دامنۀ قلمرو الهی بیافزاید، میتواند ایمان بیاورد که لطف الهی شامل حالش است و تقدیر الهی بر رستگاریاش قرار گرفته است؛ به عبارتی، پیشرفت دنیوی به معنای گزینش الهی و رستگاری ابدی گرفته میشود (عضدانلو، 1384، صص. 363-366) این باور میتواند پشتوانهای قوی برای پیوند اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری باشد. فرد سخت کار میکند تا از هراسِ بییقینی رستگاری اخروی نجات یابد (وبر، 1373، ص. 131). خواست او به واقع این است که نظام جهان واقعی نباید بیمعنا باشد و معنایی در کنۀ آن نهفته است (Weber, 1985, p. 281). این معنا را همان روایتی فراهم میکند که اصول کلیسای کالونی ایجاد کرده است و به این ترتیب، یک نظام الهیاتی پشتوانۀ نوعی رستگاری از طریق کار و تلاش اینجهانی میشود. این رستگاری اهمیت ویژۀ خود را جایی یافت که روایتی نظاممند و عقلانی دربارۀ جهان ارائه شد و نمایندۀ این جایگاه شد (Gerth & Mills, 1946, p. 280). اینجا وقتی فرد مؤمن مسیحی با جهان واقعی روبهرو میشود، یک مسألۀ قدیمی هم دوباره رخ میگشاید: مسألۀ شر. انسان از دیرباز با رنج و مرگ درگیر بوده است و نمیداند با فرض یک خدای عادل و خیّر چگونه با این شرور کنار بیاید. اما روایت کالونی با دعوت انسان به کار و تلاش انسانی روی زمین، برعکس ادیان گذشته، نوعی دعوت برای اصلاح جهان و از بین بردن شر هم پیش روی مؤمن مسیحی میگذارد. مؤمن مسیحی با گسترش قلمرو الهی روی زمین در واقع در حال از بین بردن قلمرو شر است. ارزشها و غایاتی جدید برای انسان مسیحی ایجاد شدهاند. این ارزشها و غایات را دین میدهد (Gerth & Mills, 1946, p. 287). مؤمن وظیفۀ خود میداند که جهان را بر اساس ایدهآل زهد و تلاش دگرگون کند. چنین رویکردی در تاریخ ادیان بیسابقه بوده است؛ یک تلاش اصولی و روشمند برای اصلاح و دگرگونی جهان از طریق کار و تلاش و انباشت ثروت دنیوی برای گسترش قلمرو الهی در روی زمین و از بین بردن قلمرو شر؛ پاسخی روشمند و عقیدتی به نیازی عقلانی به نوعی الهیات که رنج و مرگ را توجیه کند (Gerth & Mills, 1946, p. 275). وبر برای تأیید این نظریه به صورت تجربی موردهایی متنوع از جماعات ثروتمند صنعتکار و بانکدار پروتستان در آلمان، ایرلند و به ویژه آمریکا میآورد. به عبارتی، اینجا با نوعی وساطت مادی رستگاری الهی روبهرو میشویم. فرد مسیحی برای اولین بار از طریق ایمان مسیحی با جهان مادی روبهرو میشود و دیگر علاقه به کار و تلاش زمینی نه فقط آغشته به گناه نیست، بلکه شرط رستگاری اخروی میشود. دستکم موفقیت در تلاش عقلانی و روشمند و انباشت ثروت زمینی میتواند این اطمینان را به مؤمن مسیحی بدهد که او فردی شقی و ملعون نیست، زیرا اگر چنین بود خداوند فرصت گسترش قلمرو الهی روی زمین را به وی نمیداد و به این طریق، الهیات مسیحی وارد نوعی رستگاری اینجهانی میشود. به این ترتیب، پروتستانتیسم و به ویژه کالونیسم امور مادی زندگی را در یک ساختار فراگیر دینی فروبرد و رستگاری و مذهب را مادی کرد (Giddens, 1971, p. 78). تنبلی و طمع برای انسان خطرناک است و در مقابل، وظایف اقتصادی و بازرگانی همچون حرفه و شغل ابزاری برای تکریم و بزرگ داشتن خداوند است. هر مؤمنی بر اساس سرنوشت الهی تعیینشده مسیری دنیوی دارد که تکلیفهای خداوند بر اساس آن میسر میشود (وبر، 1384الف، ص. 10). به این ترتیب، مسیری تعیین میشود که از اخلاق مسیحی به اخلاق سرمایهداری گذار میکنیم. ریاضتکشی و امساک از یک جهت و تلاش و کار از جهت دیگر، در نهایت به انباشت سرمایه که شرط اساسی پیدایش اقتصاد سرمایهداری بوده است، بهرهای اساسی میرساند. روحیۀ سرمایهداری در ریاضت اینجهانیِ اخلاق پروتستانی ریشه دارد؛ اخلاقی که بر اساس آن، کار به مثابۀ تقدیری ازلی و تکلیفی دینی فهم میشود (Weber, 1985, p. 65)؛ «نوعی اخلاقیات ویژه که شخص بدان خو میگیرد».
5- دیالکتیک الهیات و سکولاریسم زهد دینی وقتی از صومعه خارج شد، به اخلاقی دنیوی و در خدمت اقتصاد مدرن بدل شد (Weber, 1985, p. 123). اخلاق پروتستانی در نهایت همراه با ثروتمندشدن افراد، یک سکولاریسم پنهان را در خود میپرورد. تولید ثروت دنیوی و رفاه تبعی در نهایت به ضعیفشدن مبانی اخلاقی مسیحی فرد بورژوا منجر خواهد شد: وقتی ثروت افزایش یابد، غرور و خشم و عشق به دنیا در تمام اشکالش فزونی مییابد. در این فرایند، حرکت پنهان به سوی سکولاریزاسیون، سختکوشی سوداگرایانه، جای تلاش برای حکومت الهی را میگیرد و خلقوخوی ویژۀ بورژا به وجود میآید (بندیکت، 1382، ص. 76). به عبارتی، با افزایش ثروت و قدرت دنیوی بهتدریج میل به تجمل و رفاه فزونی مییابد و فرد بورژا دیگر نمیتواند آرمان زهد و نجات اخروی را حفظ کند و بهتدریج پس از چند نسل محتوای اخلاق دینی از یاد میرود و فقط صورت کارکردی و روشی سرمایهداری باقی میماند. امروز شاهد هستیم که از خلقوخوی پیوریتانی ابتدایی فرهنگ سرمایهداری چیزی باقی نمانده است و پیشبینی وبر در این زمینه درست بوده است. ثروتمندانی همچون ایلان ماسک یا بیل گیتس به هر چیزی شبیه هستند، جز پیوریتانها. با این توصیف، باید قبول کنیم پشتوانۀ اخلاقی پروتستانی نمیتواند تنها ابزار پیدایش اقتصاد سرمایهداری باشد و وبر هم البته همین اعتقاد را دارد. از نظر او، مسیحیت پروتستانی یک علت ذهنی برای پیدایش تمدن سرمایه داری است، ولی تنها علت نیست. علت اساسی دیگری که وبر در آثارش به آن اشاره میکند، عقلانیت بوروکراتیک و سازماندهیکنندهای است که عامل اساسی در ایجاد اقتصاد سرمایهداری و انقلاب صنعتی است و همچنان به قوت خود باقی است. در این راستا، علومی همچون ریاضیات و حسابداری و بانکداری مدرن هم به کار گرفته میشوند. بوروکراسی و تولید مبتنی بر فناوری دو اصل اساسی سرمایهداری هستند (برگر و بریجیت، 1381، ص. 53) این بوروکراسی پیشاپیش مستلزم فردگرایی و تقسیم کار است. بوروکراسی البته پیشینهای باستانی دارد، اما وبر معتقد است نوع مدرن آن فقط در جوامع غربی یافت شده است و حاکی از غلبۀ عقل ابزاری بر زندگی انسانهاست که وبر از آن با عنوان معروف قفس آهنین یاد میکند (وبر، 1384الف، ص. 11). به باور وی، سلطۀ بوروکراسی از ویژگیهای ذاتی جوامع مدرن است (گیدنز، 1385، ص. 753). عامل انسانی این دستگاه کارمند است که با پیدایش اقتصاد سرمایهداری، دیگر مختص دولت نیست و مانند یک ماشین میتواند هم در نظام دولتی و سیاسی و هم در نظام بازاری و اقتصادی به کار گرفته شود. در نهایت، باید گذار از انباشت ثروت و رفاه فرد پیوریتن به سکولاریسمی خزنده میانجامد که از دل جنبش اصلاحات دینی بیرون میآید. این امر به نوبۀ خود جایگاه رفیع الهیاتی انسان در نسبت با خدا و رستگاری را متزلزل میکند. اهمیت روزافزون عقلانیت ابزاری و بوروکراتیک که عامل انسانی را در حد یک شیء فرومیکاهد، وبر را نسبت به آیندل تمدن سرمایهداری بدبین میکرد؛ به همین دلیل، این عقلانیت را قفس آهنین میدانست. وبر همیشه نگران علمی پوزیتویستی بود که در آینده بهجای اخلاق و دین مینشیند (وبر، 1384الف، ص. 20). این همان نظامی است که جهتگیری آن به سوی نوعی خاص از سلطه است که سرنوشت و تقدیر دورۀ معاصر است: بوروکراسی تام (مارکوزه، 1375). بدون آرمان زهد و ریاضتکشی و به ویژه ایدۀ رستگاری، این عقلانیت به قفسی آهنین بدل میشود که پا در هواست. به عبارتی، اخلاق پیوریتانی با پیشرفت و انباشت سرمایه، فردگرایی و سکولاریسمی خزنده را باعث میشود که نقض غرض میکند و باعث تزلزل مبانی الهیاتی میشود و مؤمن پروتستانی مسیحی را به سرمایهدار بورژوا بدل میکند. رشد ثروت مادی بورژوا را از ریشههای اخلاقی پیوریتانی مسیحی جدا میکند. تنها چیزی که باقی میماند همان نظم و عقلانیت و تشویق کار و تلاش روشی و صوریِ الهیات پروتستان است. محتوا از دست میرود. این عقلانیت روشمند و تشویق کار و انباشت سرمایه با نظام بوروکراتیک عقل ابزاری مدرن جمع میشود. توجه داشته باشید که این دیالکتیک درونبود است؛ یعنی تشویق الهیاتی کار و تلاش برای اهداف اخروی، وقتی به انباشت سرمایۀ مادی میانجامد، بورژوا را به ساختاری مادی و دنیوی میکشاند. عقلانیت ابزاری و بوروکراسی با این وضعیت جدید پیوند میخورد و آن را تشدید میکند، اما علت آن نیست. با ظهور دولت رفاه و تبلیغ مصرفگرایی، این اخلاقیات باز هم ضعیفتر میشود. کینز حتی این ریاضتکشی را رد میکند و مانعی برای اقتصاد مصرفگرای سرمایهداری معاصر میداند (مارکوزه، 1375). وبر این محدودیتهای نظریاش را میداند، اما در این مقطع شخصیتی رواقی به خود میگیرد و آن را نوعی تقدیر میداند (مارکوزه، 1375). به عبارتی، ماکس وبر وقتی با پیامد محتوم رفاه، یعنی جدایی فرد بورژوا از اخلاق زاهدانۀ مسیحی، روبهرو میشود، آن را سرنوشت تاریخ مدرن میداند و چارهای برای آن ندارد. استعارۀ معروف قفس آهنین اشاره به همین بخش از اندیشۀ وبری است. اما این همۀ ماجرا نیست. حتی اگر این الهیات رنگ ببازد و ناسوتی شود، میل و هراسی که فرد پیوریتن را وارد این روایت رستگاری اینجهانی کرد و آگاهی معذب و مشوش او را ساخت، همچنان به قوت خود باقی است. شاید سرمایهدار امروزی دلیل این میل را نداند، اما آشوبش در ناخودآگاه او همچنان به قوت خود باقی است. به همین دلیل است که باید تأکید کنیم برخلاف باور مارکوزه دربارۀ تسلیم و رواقیگری ماکس وبر، طرح ایدۀ کاریزما یک حرکت دیالکتیکی جدید برای گذار از این قفس آهنین و عقلانیت سکولار است.
6- شخصیت کاریزما کاریزما واژهای یونانی است به معنای موهبت الهی (ویلیس و درسلر، 1395، ص. 103). با توجه به تاریخ ما و طبق همان مفهوم باستانی که در ایران داریم، «فرهای» است که یک شخص از خود بروز میدهد. هم در ایران باستان و هم در کتاب مقدس مسیحیان، به این ویژگی مفهوم کاریزما اشاره میشود[1]. همین معانی نشان میدهد این لغت پیشینهای الهیاتی دارد. وبر این اصطلاح را از متألۀ مسیحی رودولف سوم گرفت. رودولف به پیروی از پولس رسول، واژۀ کاریزما را برای تفسیر بالندگی و توسعۀ کلیسای مسیحی اولیه به کار برده است (Benedix, 1962, p. 325). وبر این مفهوم را توسعه داد و از حوزۀ دینی به حوزۀ اجتماعی و سیاسی وارد کرد. در اقتدار کاریزمایی، از شخص رهبر بنا به اعتماد یا وحی یا اعمال قهرمانانه اطاعت میشود (وبر، 1384الف، ص. 274). بر این مبنا، شخص کاریزما اقتدارش را از سنت یا عقل یا نظام سیاسی نمیگیرد، بلکه جاذبهای دارد که منشأ آن مشخص نیست و مردم از آن پیروی میکنند. اقتدار کاریزما برخلاف اقتدار قانونی است که بر مبنای مشروعبودن قوانین و مقامهای رسمی است (آرون، 1377، ص. 601). طبق دیالکتیکی که در اندیشۀ وبری وجود دارد، اخلاق پروتستانی به روحی منجر میشود که در نهایت همان ارزشها و سبک زندگی اقتصاد سرمایهداری است. اما این اقتصاد در بند آن اخلاق اخروی مسیحی اولیه باقی نمیماند و بهتدریج از روح دینی اخلاق پروتستانی فقط عقلانیت ابزاری و کار و تلاش منظم اینجهانی باقی میماند؛ پدیدهای که به ویژه در بوروکراسی مدرن خود را نشان میدهد و وبر از آن با عنوان قفس آهنین یاد میکند. او برای نجات از این قفس است که به سراغ شخصیت کاریزما میرود. کاریزما در واقع منجی انسان مدرن از عقلانیت ابزاری قفس آهنین است. به عقیدۀ وبر، تنها نیرویی که شاید بتواند عقلانیت نظام بوروکراتیک را در هم بشکند، کاریزماست (وبر، 1384ب، ص. 10). در این وضعیت، بهجای پیروی از قوانین، نظام مبتنی بر ایمان پیروان به شخص قدیس یا شبهقدیس است؛ شخصی که ضدساختار است و در وضعیتهای استثنایی ظهور میکند. در این شرایط، الگوهای رسمی سقوط میکنند و قانون به ارادۀ این شخص تبدیل میشود (Weber, 1968, p. 215). مفهوم کاریزما به احتمال زیاد برآمده از نقاط ضعف اندیشۀ وبری است. معنای اخلاقی و هستیشناختی نهضت اصلاح دینی، بهتدریج در اثر سکولاریسم خزندهای که در خود دارد، از دست میرود و برای فرد سرمایهدار فقط عقلانیت ابزاری میماند و بوروکراسی و علوم و فنونی که روزبهروز بیشتر به سوی کنترل و منقادسازی انسان حرکت میکنند؛ همان شرایطی که ماکس وبر به آ« قفس آهنین میگوید. وبر تا حدی سعی کرد توسط گفتاری رواقی و تقدیرگرا با این وضعیت کنار بیاید، اما میدانیم به لحاظ تاریخی این شرایط نمیتواند دوام داشته باشد. به نظر میرسد مفهوم کاریزما در این شرایط مطرح شده باشد و بهنوعی سیاست و دیانت را در شخص فرهمند جمع میکند. اما این مفهوم مشکلات خود را دارد. کاریزما دموکراسی که شکل سیاسی سرمایهداری صنعتی باشد را تهدید میکند. آیا این یک پارادوکس نیست؟ کاریزما غیرعقلانی است و عملش از تصمیمهای بیمبنا بر میخیزد، آیا این همان مبنای غیر عقلانی عقل ابزاری نیست؟ آیا شخصیتهایی همچون بیسمارک یا هیتلر یا ترامپ امروز که تحت عنوان کاریزما برمیخیزند، در نهایت به نفی عقلانیت مبنایی نظام سرمایهداری نمیانجامند؟ آیا این مفهوم سیاسی نتیجۀ شکست عقلانیتی ابزاری نیست که انسان را علیه انسان میشوراند و به قول وبر یک قفس آهنین است؟ این قفس و عقل ابزاریاش فصل مشترک همۀ مکاتب سیاسی و اقتصادی مدرن است. حتی سوسیالیزم نیز تابع عقلانیت آن باقی میماند، زیرا در غیر این صورت نمیتواند به عهدی پایبند بماند که برای ارضای کلی نیازها و آرامکردن مبارزه برای بقا بسته است (مارکوزه، 1375). مبنای این عقلانیت در نهایت همان سلطه است و سلطه به منزلۀ بنیان ناعقلانی این عقلانیت به کاریزما میرسد و وبر در غایت امر، اقتصاد سرمایهداری را به شخص کاریزما وابسته میکند. این عنوان کاریزما نمیتواند مبانی دینی خود را پنهان کند. اینجا بار دیگر وجه الهیاتی اندیشۀ وبری خود را نشان میدهد: مفهوم کاریزما در میان مفاهیم وبری شاید بحث برانگیزترینشان باشد. این مفهوم حتی به عنوان اصطلاح بر این پیشداوری مبتنی است که هر نوع سلطۀ شخصی موفق را به شیوهای دینی متبرک کند... از یک سو، کاریزما گرایش دارد به سلطۀ منجمد منافع و سازمان بوروکراتیک آن منافع تبدیل شود؛ از دیگر سو، سازمان بوروکراتیک به تبعیت از رهبر کاریزماتیک گرایش دارد (مارکوزه، 1375، ص. 76). در نهایت، به نظر میرسد با رشد خزندۀ سکولاریسم، از نظام اخلاقی پروتستانی چیزی باقی نماند جز همین مفهوم کاریزما که سایهای الهیاتی را با خود دارد. این مفهوم اما در وضعیت سیاسی میتواند به نقض عقلانیت و دموکراسی پیوسته به نظام سرمایهداری صنعتی بینجامد و در اینجا، محدودیتهای نظام اندیشگانی ماکس وبر خود را نشان میدهند. مشاهده میکنیم هر مرحله از اندیشۀ وبری ضدخود را درون خویش پرورش میدهد که فرم دیالکتیک هگلی را تداعی میکند، با این تفاوت که این دیالکتیک به دلیل اینکه نسبتی تجربی با واقعیت دارد، دیگر نمیتواند ادعاهای رومانتیک ایدهآلیسم آلمانی را با خود بیاورد. سرمایهداری از پیوریتانیسم و اخلاق پروتستانی به سکولاریسم و عقلانیت ابزاری و سپس سلطۀ شخص کاریزما میرسد و این آخری به دلیل ماهیت نامعقول و شبهالهیاتیش که در عین حال، با قدرت سیاسی و نظامی ترکیب شده است، ممکن است همۀ ساختار را به سوی فروپاشی و جنگهای شبهمذهبی و آخرالزمانی ببرد. اتفاقی که میدانیم در نهایت دو دهه پس از مرگ ماکس وبر برای اقتصاد و دولت آلمان افتاد و اروپا را درگیر جنگی خونین کرد.
7- نتیجه با توصیفی که از تفکر ماکس وبر در این مقاله بیان شد، نظام فکری او را باید در دو سطح دنبال کرد. سطح اول از مطالعات موردی تا مفهومسازی را در بر میگیرد. این مطالعات موردی کاملاً تجربی نیستند. وبر نقش عامل ذهنی و فرهنگی را در تفسیر واقعیت پررنگ میکند. در نهایت، این سطح به مفهوم آرمانی میرسد که به وجهی کلی از برآیندهای یک روح دورانی اشاره دارد. سطح دوم از بحرانهای نظری در دل این مفاهیم آرمانی شکل میگیرد و به دیالکتیک میانجامد. برای مثال، سرمایهداری مادی به نفی الهیات معاداندیش منجر میشود و اندیشۀ وبری این بار با تحلیل مجدد دادهها به بوروکراسی تام و قفس آهنین میرسد. این سطح پایان ندارد و نمیتوان گفت در جایی میتوان پایان این دیالکتیک را مشخص کرد. دیالکتیک بین دین و علم یا عقل، دیالکتیک بین دنیا و آخرت، دیالکتیک بین رفاه اینجهانی و رستگاری اخروی، دیالکتیک بین عقلانیت ابزاری و ناعقلانیت و تصمیمگرایی شخص کاریزماتیک و... همۀ این تضادها در سراسر اندیشۀ وبری هویدا هستند و دائم از وجهی به وجه مقابل میلغزیم. آنچه مشخص است، نظام اخلاقی پروتستانی با حرکتی که به سوی این جهان و کار و تلاش اقتصادی میکند، در نهایت سکولاریسم و رفاه و عقلانیت ابزاری را تقویت میکند. عقلانیت ابزاری و علوم و فنون مدرن هم با انقیادی که ایجاد میکنند، در نهایت به خلق شخصیتهای کاریزماتیک و ضدعقل و شبهالهیاتی منتهی میشوند. این فرجام شاید برای همۀ نظامهای جامعنگر پیش آید که میخواهند برای انسان و تاریخ انسانی یک روایت بدهند. دلیل آن تقریباً روشن است: زمان همچنان ادامه دارد و با ایدههای ما پایان نمییابد. البته این تصویری مأیوسکننده برای اندیشۀ ماکس وبر است، اما نباید به آن اکتفا کنیم. ساختارهای نظری که او با عنوان نمونههای آرمانی ایجاد کرده است همچنان جذاب هستند. در میان مقالههای فارسی، مقالههایی هستند که از نظریههای وبری برای تحلیل مقاطعی از تاریخ ایران استفاده کردهاند و این تحلیلها هم بسیار راهگشا هستند و به ما بینش میدهند. از طرفی دیگر، ماهیت دیالکتیکی این اندیشه، همچنانکه در این مقاله یافتیم، برای ما بصیرتهایی ویژه داشت. اینکه چگونه از دل یک نظام اخلاقی و دینی که کاملاً معطوف به رستگاری اخروی است، اخلاقی روشمند معطوف به انباشت ثروت و در نهایت سکولاریسمی خزنده تولید میشود، باید اندیشمندان علوم انسانی را به فکر فروبرد که ایدهها و مفاهیمی که در جامعهشناسی یا تاریخ استفاده میکنند، دربست در اختیار آنها نیستند و ممکن است و چهبسا درست در جهت عکس نیات و اهداف مؤلف حرکت کنند. اینکه نظام عقلانیت مدرن که بسیار تکرار میشود و به ویژه در دوران جدید جامعۀ ما مشروعیتی بیبدیل یافته، به ناعقلانیتی کاریزماتیک متکی است، برای انسان امروزی انذاردهنده است و حکایت از ماهیت خطیر این ایدههای دورانی دارد. در نهایت، با سیری دیالکتیکی که در این مقاله طی کردیم، میتوانیم گزارههای زیر را ارائه کنیم:
[1] برای نمونه، نگاه کنید به نامۀ اول پولس به قرنطیان باب 2 به بعد که پولس از ارزشهای مسیحی در مقابل کسانی که به حکمت و دانش باطنی یا همان گنوسیان باور داشتند، دفاع میکند. در اینجا، پولس تأکید میکند قوت کلامش از کاریزمای روح میآید نه حکمت یا گنوس. | ||
| مراجع | ||
|
آرون، ریمون (1377). مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعهشناسی (باقر پرهام، مترجم). علمی فرهنگی.
آلتوسر، لویی (1395). علم و ایدئولوژی (مجید مددی، مترجم). نشر نیلوفر.
برگر، پیتر، و بریجیت، هانسفرید (1381). ذهن بیخانمان: نوسازی و آگاهی (محمود ساوجی، مترجم). نشر نی.
بندیکت، رینهارد (1382). سیمای فکری ماکس وبر (محمود رامبد، مترجم). هرمس.
بشیریه، حسین (۱۳۶8). مبانی جامعهشناسی مذهبی ماکس وبر. مجلۀ دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، 24، ۵۷–۸۴. https://ensani.ir/fa/article/244367
تاونی، ریچارد هنری (1377). دین و ظهور سرمایهداری (احمد خزایی، مترجم). نشر مرکز.
ریترز، جرج (1374). نظریۀ جامعهشناسی در دوران معاصر (محسن ثلاثی، مترجم). علمی.
صدری، احمد (1386). جامعهشناسی روشنفکران ماکس وبر (حسن آبنیکی، مترجم). کویر.
عضدانلو، حمید (1384). آشنایی با مفاهیم اساسی جامعهشناسی. نشر نی.
فروند، ژولین (1383). جامعهشناسی ماکس وبر (عبدالحسین نیک گهر، مترجم). توتیا.
فصیحی، امانالله (1390). معضلات دنیای مدرن از نظر ماکس وبر. فصلنامۀ معرفت فرهنگی اجتماعی، 2(2)، 153-172.
گیدنز، آنتونی (1385). جامعهشناسی (منوچهر صبوری، مترجم). نشر نی.
مارکوزه، هربرت (1375). صنعتیشدن و سرمایهداری در آثار ماکس وبر (هاله لاجوردی، مترجم). ارغنون، (11 و 12) (پاییز و زمستان). https://2.189.160.148/fa/article/64973
وبر، ماکس (1373). اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری (عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری کاشانی، مترجمان). علمی و فرهنگی.
وبر، ماکس (1382). روششناسی علوم انسانی (حسن چاوشیان، مترجم). مرکز.
وبر، ماکس (1384الف). اقتصاد و جامعه (مهرداد ترابی نژاد، عباس منوچهری، مصطفی عمادزاده، مترجمان). سمت.
وبر، ماکس (1384ب). دین، قدرت، جامعه (احمد تدین، مترجم). هرمس.
ویلیس، ویلیام، و درسلر، دیوید (1395). جامعهشناسی بررسی تعامل انسانها (غلامرضا رشیدی و مهرداد هوشمند، مترجمان). نشر اطلاعات.
هاگز، استورات (1369). آگاهی و جامعه (عزتالله فولادوند، مترجم). آموزش انقلاب اسلامی. | ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 132 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 27 |
||