| تعداد نشریات | 43 |
| تعداد شمارهها | 1,802 |
| تعداد مقالات | 14,708 |
| تعداد مشاهده مقاله | 39,600,772 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 15,378,099 |
بازخوانی نظریۀ ابداعی ابنسینا در اتحاد مفهومی و مصداقی صفات خداوند و تأملی در نقدهای آن | ||
| متافیزیک | ||
| مقاله 11، دوره 17، شماره 40 - شماره پیاپی 2، مهر 1404، صفحه 145-164 اصل مقاله (532 K) | ||
| نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/mph.2025.143831.1610 | ||
| نویسنده | ||
| علیرضا مصدقی حقیقی* | ||
| استادیار گروه معارف اسلامی،دانشکده الهیات و معارف اسلامی،دانشگاه پیام نور، تهران، ایران | ||
| چکیده | ||
| ابنسینا در راه اثبات بساطت ذات خداوند از هرگونه حیثیت، نظریۀ اتحاد مفهومی و مصداقی صفات را برمیگزیند. این نظریه با چالشهایی روبهروست: از یک سو، وی در خصوص رابطۀ وجودی صفات با ذات رویکردهایی بهظاهر متفاوت ارائه کرده و در برخی از مواضع، با ارجاع همۀ اوصاف کمالی به علم عنایی، آنها را لازمۀ ذات خداوند دانسته است و در موضعی دیگر، با توجه به برخی از قواعد کلی فلسفی نظریۀ عینیت را میپذیرد و گاه نیز با بازگرداندن همۀ صفات به سلب و اضافه به الهیات سلبی تقریب مییابد. از دیگر سو، با وجود گفتار صریح در نفی تغایر مفهومی صفات خداوند آن را مستدل بیان نکرده است. برخی از متأخرین و به ویژه ملاصدرا دیدگاه او را از منظر وجودشناختی و معناشناسی مورد انتقادات جدی قرار دادهاند. در این پژوهش، نقدهای وارد بر نظریۀ خاص ابنسینا را بررسی میکنیم و نشان میدهیم وی در پاسخ به اشکالات، کدامین اصول و مبانی را اتخاذ میکند. در تحلیلی واقعبینانه، ابنسینا از منظر وجودی صفات کمال را لازم تبعی ماهیت موجودۀ خداوند و نه لازم وجود خارجی آن برمیشمرد. همچنین، در پرتو «نظریۀ کاربردی معنا»، «نحوۀ مفهومسازی ذهن» و نیز توجه ویژه ابنسینا به مبانی اصلی فلسفۀ خویش، میتوان تبیینی سازگار از نظریۀ عینیت مفهومی را ارائه کرد تا از اشکال مهم ترادف الفاظ متباین مصون ماند. در این طریق که مبتنی بر معرفت شهودی انسان است، از بههمپیوستگی صفات خداوند در هنگام کاربرد الفاظ سخن به میان میآید، به گونهای که اطلاق یک صفت بر خداوند تداعی دیگر صفات را به همراه دارد و نه آنکه اطلاق یک صفت بر خداوند واجد معانی همۀ صفات باشد. | ||
| کلیدواژهها | ||
| خداوند؛ صفات؛ ابنسینا؛ اتحاد مفهومی؛ ملاصدرا؛ عینیت وجودی | ||
| اصل مقاله | ||
باور به بساطت ذات خداوند و تنزه آن از هرگونه ترکیب از آموزههای بنیادین خداباوران ابراهیمی به شمار میآید. یکی از ابعاد مهم این نگرش، اثبات عینیت صفات با ذات خداوند است. به عقیدۀ عموم متفکران مسلمان، اگرچه انسان در پیبردن به اصل وجود خداوند با مشکل چندانی مواجه نیست و فطرت انسان به کمک عقل وی را به سوی مبدأ هستی رهنمون میکند (طباطبایی، 1391، ص. 27)، در تصور حقیقت صفات به مثابۀ تنها راه امکان معرفت به خداوند با مشکل جدی روبهروست و به همین دلیل است که در راه معرفت به اوصاف برخی به تعطیل عقل نظر دادهاند و برخی به تشبیه خدا به انسان سرسپردهاند. در میان آرای کلامی اسلامی، اشاعره به منظور برونرفت از دو دیدگاه اهل تشبیه و تعطیل همچنانکه دربارۀ اصل ذات واجب، قائل به زیادت وجود بر ماهیت شدهاند، در بحث صفات خداوند نیز قائل به زیادۀ آن بر ذات شده و براهینی مشابه اقامه کردهاند (تفتازانی، 1409ق، ج. 4، ص. 69). از دیدگاه ایشان، عینیت صفات با ذات منتفی است، زیرا در این صورت حمل آنها بر ذات افادۀ معنایی جدید نمیکند و به مثابۀ حمل شیء بر نفس خویش است، همچنانکه لازم میآید خداوند با مجموعهای از اوصاف متضاد همچون رحیم و قهار در نظر گرفته شود. در تضاد با دیدگاه اشاعره، نظریۀ مشهور معتزله تحت عنوان نیابت ذات از صفات مطرح میشود که بر اساس آن خداوند نائب مناب و جانشین صفات کمالی است نه عین آن، زیرا صفت در نظر ایشان همان معنایی است که قائم به غیر است و اگر ما صفات کمالی را به ذات خداوند نسبت دهیم، لازم میآید که صفات زائد بر ذات باشند و این امر مستلزم ترکیب و نیازمندی در ذات واجبتعالی است که بطلان آن واضح است (سبزواری، 1376، ص. 608). نظریۀ متعادل کلامی و مبتنی بر تأمل نیز دیدگاه معروف امامیه است که بر اساس آن، موافق با نظر حکما به اثبات صفات وجودی و نفی صفات عدمی همچون محدودیت و جسمانیت از ذات خداوند پرداخته میشود و عینیت صفات کمالی با ذات حق استنباط میشود (مفید، 1371، ص. 18). اما بحث از رابطۀ صفات با ذات الهی در پی اثبات بساطت خداوند منحصر به دیدگاه کلامی و فقهی نیست، بلکه به لحاظ عقلی نیز مورد توجه حکیمان مسلمان قرار گرفته است. بر اساس دیدگاه مشهور فلسفی که از آن به «اتحاد مصداقی و تغایر مفهومی صفات خداوند» یاد میشود، همچنانکه امکان اثبات عینیت وجودی صفاتی همچون حیات، قدرت، علم و اراده با ذات خداوند وجود دارد، امکان انتزاع مفاهیم متعدد از ذات الهی نیز میسر است و این امر منافی بساطت ذات حقتعالی نیست. این نظریه به طور ویژه در حکمت متعالیه مورد توجه قرار گرفته است و ملاصدرا تلاش میکند بر پایۀ دو اصل بنیادین «اصالت وجود» و «وحدت تشکیکی وجود» آن را مستدل و بهدور از اشکالات واقع بر آن ارائه دهد. اجمالاً از نظر ملاصدرا هر کمالی به «وجود» برمیگردد، زیرا بر مبنای ایدۀ اصالت وجود، در تفکیک عقلانی ماهیت از وجود، آنچه حقیقتاً و بالذّات در عالم واقع تحقق و عینیت دارد، «وجود» است و آنچه بالعرض و به واسطۀ وجود، موجود است، «ماهیت» نامیده میشود. از این رو، هرچه کمال است از سه حال بیرون نیست: یا به وجود برمیگردد یا به عدم یا به ماهیت؛ بدیهی است که عدم نمیتواند مبدأ کمال باشد و ماهیت نیز که امری اعتباری و ذاتاً پیراسته از وجود و عدم است نیز نمیتواند سرچشمۀ کمال باشد، پس قهراً مرجع همۀ کمالات باید وجود باشد. نتیجۀ چنین امری لاجرم عینیت صفات کمالی با وجود محض بسیط است. ملاصدرا بر پایۀ این نگرش براهینی متعدد در راه اثبات عینیت وجودی صفات کمال با ذات خداوند ارائه میکند، از جمله آنکه بیان میکند: «ذاتی که کمالات آن ذات، ذاتی او باشند، یعنی میان ذات و کمالات ذات عینیت برقرار باشد، از ذاتی که کمالات آن ذات زاید بر آن باشند، کاملتر است و واجبالوجود باید در نهایت کمال و شرافت تصور شود، پس کمالات واجبالوجود عین ذات واجب است» (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، صص. 133-135). همچنین، ملاصدرا در مواجهه با این مسألۀ معناشناسانه که چگونه از ذات بسیط خداوند که هیچ کثرتی در آن راه ندارد و تعدد حیثیات و جهات نیز در آن نیست، مفاهیمی مختلف و متعدد همچون عالم، قادر، مرید، حی، سمیع و بصیر انتزاع میشوند؟ وی به لزوم توجه به اقسام حمل روی میآورد و بیان میکند اختلاف حمل اولی مفاهیم گوناگون موجب اختلاف حمل شایع نمیشود. همچنین، وی تصریح میدارد هرچند انتزاع مفهوم واحد از مصادیق متعدد از آن نظر که متعدد است، محال است، انتزاع مفاهیم متعدد از مصداق واحد امکانپذیر است و این بدان خاطر است که لازم نیست بین مفاهیم متعدد منتزَع از یک موجود، جامع مشترک باشد، بلکه صرف عدم تباین و تضاد آنها کافی است. وی در نهایت سرّ جواز انتزاع مفاهیم مختلف و نه مخالف از وجود واحد را آن میداند که وجود، اصیل است و ماهیت و مفهوم اعتباری هستند و هر ماهیت یا مفهوم به اندازۀ محدودیت خاص خویش، از وجودی که منشأ انتزاع آن است حکایت میکند (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، صص. 286-288). با وجود این، با نگاهی به آثار فلسفی ابنسینا درمییابیم وی در راه اثبات بساطت ذات خداوند از هرگونه حیثیت، نظریۀ عام «اتحاد مصداقی و تغایر مفهومی صفات خداوند» را برنمیتابد، بلکه درصدد تبیین اتحاد مفهومی و معنایی صفات حقتعالی نیز برمیآید و کاربرد هر یک از مفاهیم کمال همچون علم، قدرت، حیات، اراده و مانند آن را برای واجبتعالی به لحاظ معنایی یکسان میپندارد و معتقد است موجودی که ذاتش از هرگونه حیثیت و کثرت خارجی مبراست و تشخص او عین وجود واجب اوست، جایز نیست که از نظر معنا و مفهوم نیز کثیر باشد؛ به این ترتیب، از نظر او هیچ نوع کثرتی چه به لحاظ وجودی و چه به لحاظ مفهومی در خداوند قابل تصور نیست (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 61). این نظریۀ بدیع و منحصربهفرد ابنسینا که از آن به «اتحاد مفهومی و مصداقی صفات خداوند» تعبیر میشود، عموماً از سوی متأخرین و شارحین وی به ویژه ملاصدرا مورد انتقادات جدی واقع شده است. شاید بتوان اشکالات واقع بر این نظریه را در دو محور کلی خلاصه کرد: نخست آنکه به لحاظ وجودشناختی با توجه به رویکردهای ظاهراً متفاوت ابنسینا در آثار خویش در باب رابطۀ وجودی صفات با ذات خداوند، وی نتوانسته است عینیت وجودی صفات با ذات الهی را به صورت مستقل اثبات کند و تلاش او در این راه بیثمر بوده است. دوم آنکه هرچند در صراحت گفتار ابنسینا در خصوص اتحاد مفهومی صفات خداوند جای تردیدی نیست و این مطلب در بیشتر آثار فلسفی او مشهود است، وی این نظریه را همچون دیگر مباحث فلسفی به طور متقن و مستدل بیان نکرده و از این رو، دستکم از منظر معناشناسانه غیرقابل پذیرش است؛ زیرا ترادف معنایی الفاظی همچون علم، قدرت، حیات، اراده و مانند آن را در پی دارد که نزد عرف و عموم انسانها مردود است. تبیین و دفاع از نظریۀ خاص ابنسینا تحت عنوان «اتحاد مفهومی و مصداقی صفات خداوند» بر پایۀ اصول و مبانی حکمت سینوی هدف اصلی پژوهش حاضر است. ما در این پژوهش تلاش خواهیم کرد بر اساس تحلیلی نوین، نظریۀ عینیت مفهومی و مصداقی صفات خداوند را به لحاظ وجودی و از منظر معناشناختی به گونهای تبیین کنیم که از پارهای اشکالات مطرح در امان بماند. به عقیدۀ نگارنده، اگرچه این دیدگاه خاصّ ابنسینا بهصراحت از سوی ملاصدرا و برخی از شارحین وی نادرست و اشتباه برشمرده شده است و عموم پژوهشهایی که در دوران معاصر نیز انجام شدهاند بر غیرمستدلبودن این دیدگاه نظر دادهاند، به نظر میرسد ابنسینا در چارچوب نظام فلسفی خود راهحلی برای دفاع از نظریۀ وحدت مفهومی و مصداقی صفات خداوند ارائه کرده است؛ چنانکه میآید ابنسینا از منظر وجودی صفات کمال را لازم تبعی ماهیت موجودۀ خداوند و نه لازم وجود خارجی آن برمیشمرد. همچنین، در ملاحظاتی معناشناسانه میتوان در پرتو «نظریۀ کاربردی معنا» و «نحوۀ مفهومسازی ذهن» تبیینی سازگار از نظریۀ عینیت مفهومی صفات خداوند ارائه کرد تا از اشکال مهم ترادف الفاظ متباین در مصون ماند. در این رویکرد که مبتنی بر معرفت شهودی و باطنی انسانهاست، از بههمپیوستگی صفات خداوند در هنگام کاربرد الفاظ سخن به میان میآید، به گونهای که اطلاق یک صفت بر خداوند تداعی دیگر صفات را به همراه دارد و نه آنکه اطلاق یکی از صفات بر خداوند ما را از اطلاق سایر صفات بینیاز میگرداند.
2-1- مبانی دیدگاه ابنسینا عموم مباحث خداشناسی در نظام فلسفی ابنسینا بر اصولی مهم مانند تقسیم موجود به واجب و ممکن، نظریۀ فیض، علم عنایی و فاعل بالعنایه استوار شدهاند. ابنسینا در گام نخست تأملات فلسفی خویش، موجود را به عنوان بنیادیترین موضوع به دو ساحت واجبالوجود و ممکنالوجود تقسیم میکند. در نظر او، موجود واجب موجودی است که وجود محض است و در وجود خویش نیاز به غیر ندارد و در مقابل موجود ممکن را زوج ترکیبی از وجود و ماهیت میپندارد که نسبتش با وجود و عدم یکسان است و در هستی خویش نیازمند به غیر (علت) است (ابنسینا، 1404ق الف، ص. 47). ابنسینا با بیان اینکه ماهیت هر چیزی غیر از وجود آن است؛ همچنانکه انسان بودن انسان غیر از موجود بودن اوست و نیز اذعان به اینکه هر چه دارای ماهیت است، معلول است و وجود معنایی است که از بیرون بر آن عارض میشود؛ بیش از هر چیز درصدد تبیین رابطۀ وجودی ممکنات با وجود واجب است و به این لحاظ است که تنها فاعل طبیعی (ماده و صورت) را همچون مشّائیان ارسطویی برای تحقق ممکن کافی نمیداند و پای فاعل ایجادی را به میان میکشد (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 143). تبیین رابطۀ وجودی ممکنات با خداوند به مثابۀ فاعل ایجادی در سیستم مابعدالطبیعی ابنسینا مبتنی بر اصل علم عنایی است. در واقع، این اصل از چنان اهمیتی برخوردار است که شاید کمتر موضوعی در جهانبینی الهی وی بتوان یافت که در ذیل آن نگنجد. ابنسینا در تبیین علم عنایی خداوند و چگونگی پیدایش نظام هستی بیان میکند: «گاهی صورت معقوله از یک موجود خارجی از طریق تجرید، اخذ و انتزاع میشود؛ در این هنگام منشأ صورت معقوله، شیء موجود در خارج است، مانند آنجا که انسان به واسطۀ قوای حسی خویش و از طریق رصدکردن، فَلَک را مشاهده میکند، آنگاه صورتی از آن در ذهن انسان نقش میبندد؛ اما گاهی صورت معقوله از شیء موجود در خارج اخذ و انتزاع نمیشود، بلکه در این صورت جریان امر برعکس خواهد بود، یعنی منشأ پیدایش موجود خارجی همانا صورت معقولۀ آن خواهد بود؛ مانند آنجا که یک مهندس معمار نقشه و طرح یک ساختمان عظیم را در ذهن خود تصویر میکند، سپس همین صورت ذهنی خویش که در آغاز ترسیم کرده است، علت حرکت اعضاء و جوارح او به سوی ایجاد و خلق آن ساختمان میشود» (ابنسینا، 1404الف، ص. 363). ابنسینا پس از آنکه صور معقوله را به دو قسم، تقسیم میکند، نحوۀ علم خداوند نسبت به پدیدههای امکانی را از نوع دوم میداند و آن را علم عنایی مینامد. مطابق این تفسیر، صور علمیۀ ممکنات قبل از آنکه تحقق خارجی یابند، به وجه کلی و به نعت حصول ذهنی در ذات خداوند مرتسم هستند و خداوند به آنها علم دارد و به این طریق نه فقط علم خداوند به غیر اثبات میشود، بلکه همین علم منشأ نظام احسن وجود واقع میشود (ابنسینا، 1363، ص. 20). ابنسینا این نحوۀ فاعلیت خداوند نسبت به موجودات را فاعل بالعنایه میداند و در پاسخ به این پرسش که علت حقیقی صدور نظام احسن وجود از واجبتعالی چیست، بیان میکند: «تمثل نظام هستی و آفرینش شگفتیهای آن از ازل تا ابد در علم حقتعالی که سابق بر این هستیهای خارجی است، با وقتهای مترتب نامتناهی که هر یک از حوادث در وقت معینِ خود تحقق یافته است، موجب افاضۀ این هستیها و نظام کلیای خواهد بود که به ترتیب معین شده است و این چنین صدور نظام هستی از پروردگار به عنایت تعبیر میشود» (ابنسینا، 1375، ص. 113). ابنسینا سه اصل مهم علم خداوند به نظام خیر، علّةالعللبودن خداوند نسبت به کل هستی و رضای خداوند به نظام احسن وجود را در مفهوم علم عنایی میگنجاند (ابنسینا، 1364، ص. 669). به این ترتیب، علم عنایی خداوند یک علم حصولی، کلی و فعلی خواهد بود که مبدأ و منشأ موجودات امکانی واقع میشود و چنانکه بیان خواهد شد، ابنسینا آن را لازمۀ ذات خداوند و نه عین ذات او میپندارد. 2-2- تبیین رابطۀ وجودی صفات با ذات خداوند ابنسینا در راه تبیین رابطۀ وجودی صفات با ذات خداوند سه رویکرد بهظاهر متفاوت ارائه میکند: در رویکرد نخست با ارجاع همۀ صفات الهی به همان علم عنایی (صور مرتسم در ذات) خداوند، همۀ صفات را لازمۀ ذات خداوند و نه عین ذات او میپندارد و در رویکرد دوم با استفاده از برخی قواعد کلی فلسفی در پی اثبات عینیت صفات با ذات حق برمیآید و صفات واجبتعالی را عین ذات او میداند و در رویکرد سوم نیز با ارجاع همۀ صفات کمال به اضافه و سلب به الهیات سلبی تقریب مییابد. در اینجا دو نظریۀ نخست را بررسی میکنیم و در بحث از اتحاد مفهومی صفات دیدگاه اخیر وی را مدنظر قرار میدهیم: 2-2-1- ارجاع همۀ صفات کمال به علم عنایی خداوند در این رویکرد تبیین همۀ صفات کمالی خداوند با محوریت اصل علم عنایی خداوند انجام میشود. چنانکه گفته شد، علم عنایی خداوند، همان صور علمیۀ موجودات در ذات باری است که معلوم ذات حق هستند و با تعقل آنها، موجودات به عرصۀ هستی حضور مییابند. ابنسینا در راه اثبات همۀ صفات کمالی خداوند به همین صور علمیّه استناد میکند و با ارجاع همۀ صفات به صور، ذات حقتعالی را بسیط و بهدور از هرگونه شائبۀ کثرت میداند. وی در الهیات شفا پس از بیان علم عنایی خداوند بیدرنگ صفت ارادۀ الهی را اثبات میکند و میگوید: «چنین تصور نشود که با وجود چنین علمی، دیگر ارادهای در کار نیست و همینقدر که حقتعالی علم به ذاتش دارد دیگر خودبهخود، عالم هستی پدید میآید بدون آنکه اراده معنا داشته باشد و چنین تصور نشود که تبعیت عالَم از حقتعالی به مثابۀ تبعیت نور خورشید از خورشید یا گرما از شیء گرم است؛ بلکه او هم علم به کیفیت نظام خیر دارد و هم به اینکه از عالمیت خودِ اوست که این نظام پدید آمده است، یعنی علم به علیت خویش دارد» (ابنسینا، 1404ق الف، ص. 363). وی ارادۀ الهی را همان علم خداوند به نظام احسن وجود میداند و بیان میدارد با توجه به اینکه آفرینش نظام هستی با علم و آگاهی خداوند همراه است پس مبتنی بر ارادۀ اوست. البته، او تأکید میکند حقتعالی از همان حیث که عالم است، مرید و از همان حیث که مرید است، عالم است؛ زیرا در غیر این صورت، تکثر در ذات حق لازم آمده و بطلان تکثر در ذات باریتعالی در جای خود به اثبات رسیده است (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 117). ابنسینا در باب صفت قدرت الهی نیز بیان میدارد: «جایز نیست گفته شود ذات حقتعالی قدرتی داراست که ماهیت آن غیر از ماهیت ذات معقول خداوند است، زیرا اگر ماهیت قدرت، متفاوت از ماهیت ذات معقول او باشد، دو فرض متصور است: یا آنکه ماهیت قدرت همانند ماهیت ذات او، واجبالوجود است که در این صورت تعدد واجبالوجود لازم میآید و این محال است یا آنکه ماهیت قدرت حقتعالی ممکنالوجود است که در این صورت لازم میآید واجبالوجود از برخی جهات و حیثیات ممکنالوجود باشد و از برخی جهات دیگر واجبالوجود؛ حال آنکه ترکب در ذات حقتعالی محال و واجبالوجود بالذات، واجب من جمیع الجهات است» (ابنسینا، 1363، ص. 21). همچنین، وی باور دارد اگر علم به چیزی علت تامّۀ وجودی آن در جهان خارج باشد، این علم نسبت به آن موجود عین قدرت است. حال در خداوند علم به موجودات که لازمۀ علم او به ذات خویش است، علت تامّۀ وجود موجودات در جهان خارج است؛ بنابراین، قدرت خداوند همان علم او به موجودات است (ابنسینا، 1404ق الف، ص. 367). ابنسینا صفت حیات خداوند را نیز به صفت علم الهی ارجاع میدهد و بیان میدارد هر موجود دارای شعور و آگاهی لاجرم متصف به صفت حیات است و از آنجا که خداوند هم عالم به ذات خویش است و هم علم پیشینی به همۀ مخلوقات دارد و همین علم مبدأ پیدایش تمامی موجودات است، پس حی است (ابنسینا، 1363، ص. 20). وی در بیان صفات حب، شوق و رضای الهی و نیز نفی غرض زاید بر ذات به علم خداوند اشاره میکند و حب و عشق الهی به ذات معقول خویش را منشأ هستی میداند: «آفرینش نظام احسن وجود از ذات خداوند مبتنی بر حب و عشق حقتعالی به ذات معقول خویش است و مقتضای ذات او و ملایم و سازگار با ذات اوست و جهان آفرینش ذاتاً مراد حقتعالی است نه به واسطۀ غرض و غایت زاید بر ذات» (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 16). 2-2-2- عینیت صفات با ذات خداوند ابنسینا در نگرشی دیگر عینیت وجودی صفات کمال با ذات خداوند و نفی صفات زاید بر ذات را مدنظر قرار میدهد و در این طریق، از قواعد کلی فلسفی بهره میجوید. مهمترین استدلال وی در این خصوص مبتنی بر قاعدۀ «واجبالوجود بالذّات، واجب من جمیعالجهات» است. طبق بیان او: «خداوند فاقد چیزی نیست که وجود آن، پس از وجود واجب برایش موجود شود، بلکه هر چه اثبات آن برای او ممکن باشد، برایش واجب است. پس ذات خداوند نسبت به صفت اراده و علم و هیچ صفتی از صفات حالت منتظره ندارد، زیرا حالت انتظار مستلزم جهت امکانی است و شیء ممکن برای اتصاف به وجود و عدم نیازمند به علت است و چنانچه خداوند نسبت به صفتی حالت منتظره داشته باشد، در این صورت به دو علت وابسته خواهد بود؛ زیرا زمانی که فاقد صفات است، ذات همراه با عدم علت آن صفات ملاحظه میشود و زمانی که واجد صفات شود، ذات همراه با علت آن صفات است، و از آنجا که در ذات خداوند قبل و بعد راه ندارد، پس (باید تصور کرد که) هر دو علت (عدم علت و وجود علت) همراه با اوست که در این صورت خداوند دیگر به لحاظ ذات، واجب و مطلق نخواهد بود» (ابنسینا، 1363، ص. ۶؛ ذبیحی، 1383، ص. 34). ابنسینا در استدلالی دیگر به قاعدۀ فلسفی «البسیط لا یمکن ان یکون فاعلا و قابلاً» در این خصوص استناد میکند و بیان میدارد: «چنانچه صفات خداوند زاید بر ذات و متأخر از ذات خداوند باشند، در این صورت علت بهوجودآورندۀ صفات یا خود ذات خداوند است یا علتی غیر از ذات خداوند؛ حال چنانچه علت، خود ذات باشد، لازمهاش اجتماع فاعل و قابل در امر بسیط خواهد بود که طبق قاعدۀ عقلی بالا امکانپذیر نیست (زیرا ذاتی که واجب است، باید علت ایجاد صفات باشد و خود همان ذات در عین حال همان صفات را قبول کند که مستلزم اجتماع نقیضین است) یا آنکه علت بهوجودآورندۀ صفات امری غیر از ذات است که در این صورت مستلزم پذیرش قابلیت ذات خداوند برای صفات است و حال آنکه قابلیت در واجبالوجود راه ندارد، زیرا حیثیت قبول حیثیت انفعال و اثرپذیری از غیر است و این امر با فاعلیت تام خداوند در تعارض است» (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 179). 2-2-3- بررسی در بررسی و جمعبندی میان دو نظریۀ اخیر با در نظر گرفتن برخی از دلایل و شواهد میتوان اذعان کرد ابنسینا در مبحث اتحاد وجودی صفات با ذات حقتعالی، صفات را لازمۀ ذات خداوند و نه عین ذات او میداند: الف) اساساً سیستم مابعدالطبیعی ابنسینا در تبیین آفرینش نظام هستی و خلقت و توحید، بر پایۀ علم عنایی خداوند و ارجاع دیگر صفات الهی به آن صورت یافته است. از این رو و با بررسی عمیقتر آثار فلسفی ابنسینا آشکار میشود که وی از یک سو واژۀ «عینیت» را در راه اثبات اتحاد وجودی صفات با ذات حقتعالی به کار نبرده و بیشتر براهینی را ارائه کرده است که عینیت صفات با ذات حق از آنها استنباط میشود؛ و از دیگر سو، در برخی مکتوبات خویش بهوضوح تصریح میدارد علم عنایی خداوند همان صور علمیّۀ موجودات است که لازمۀ ذات حق هستند (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 49) و نه عین ذات و همچنانکه لوازم ذات یک شیء از ذات آن شیء صادر میشوند نه آنکه مقوّم ذات آن شیء و داخل در ذات آن شیء باشند، به همین ترتیب صور علمیۀ مرتسم در ذات باری نیز که لازمۀ ذات حق هستند، نه عین ذات او هستند و نه جزء ذات وی و از این رو، مقوّم ذات حق نیستند، بلکه متأخّر از ذات حقتعالی هستند و از ذات او صدور یافتهاند. از این رو، با توجه به اینکه ابنسینا همۀ صفات کمال دیگر خداوند را نیز به همین صور علمیه ارجاع میدهد، میتوان نتیجه گرفت صفات نیز لازمۀ ذات خداوند هستند (ابنسینا، 1363، ص. 21؛ ابنسینا، 1404ق ب، ص. 188). ب) اذعان ملاصدرا به مثابۀ یکی از برترین شارحان و مفسران فلسفۀ ابنسینا بر اینکه تلاش همۀ متکلمان و فیلسوفان قبل از او در راه نفی صفات زائد بر ذات که به وجوه فراوان استدلال شده است، ناکافی و بیثمر است و بر فرض تمامیت این براهین نتیجۀ آنها جز این نیست که واجبتعالی صفات زائد بر ذات ندارد نه اینکه خداوند حتماً دارای اوصاف کمالی است و آن اوصاف عین ذات اوست (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، ص. 125) گواه دیگری بر این ادعاست که ابنسینا صفات حقتعالی را لازمۀ ذات او و نه عین ذات خداوند میپندارد و در این مسیر گام برمیدارد. پ) چنانکه در ادامه میآید، به نظر میرسد نظریۀ خاص ابنسینا در باب اتحاد مفهومی اوصاف الهی با در نظر گرفتن اینکه صفات لازمۀ ذات حق هستند، شکل گرفته و ابنسینا بر مبنای لازمبودن صفات حقتعالی، چنین دیدگاهی را اتخاذ کرده است. ت) البته باید توجه داشت اینکه در باور ابنسینا صفات لازمۀ ذات حقتعالی شمرده شوند، اساساً به معنای تقابل با نظریۀ عینیت صفات نیست و میتوان از سازگاری و جمع میان آن دو سخن گفت، زیرا لازمۀ ذات حقتعالی دانستن صفات، میتواند از منظری معرفتشناسانه و مرتبط با ماهیت موجودۀ خداوند در نظر گرفته شود که با عینیت وجودی آنها نیز سازگار باشد. به بیان دیگر، اگرچه در نظر نهایی ابنسینا همۀ صفات کمال خداوند لازمۀ ذات خدا هستند و نه عین ذات او، با این حال میتوان از اتحاد مصداقی و عینیت وجودی همۀ صفات کمال خداوند با یکدیگر و نه با ذات خداوند سخن راند. 2-3- تحلیلی بر گزارۀ «صفات کمال لازمۀ ذات خداوند هستند» اجمالاً در مباحث فلسفی، لازم یا لازم ماهیت است یا لازم وجود و اگر لازم وجود باشد، یا لازم وجود ذهنی است یا لازم وجود خارجی. پس لازم به این اعتبار بر سه قسم است: 1) لازم ماهیت آن است که برای عروض آن بر ذات معروض، ماهیت موجوده معتبر نیست، بلکه به حاق ذات و طبیعت ماهیت، قطع نظر از وجود آن عارض میشود، مانند زوجیت برای عدد چهار و امکان برای ماهیت. 2) لازم وجود ذهنی آن است که هرگاه ملزوم در ذهن موجود شود، لازم نیز عارض آن میشود، مانند کلیت نسبت به انسان موجود در ذهن. 3) لازم وجود خارجی آن است که هرگاه ملزوم در خارج موجود شود، لازم نیز عارض آن میشود مانند حرارت برای آتش در خارج (طباطبایی، 1379، ص. 60). با این بیان گفته میشود «لازم» از مادۀ «لزوم» گرفته شده است و در جایی که لازم ماهیت و لازم وجود داریم، یک لزومی هم هست که رابط میان ملزوم (برای مثال، آتش خارجی) و لازم (حرارت) قرار داده میشود. به عبارت دیگر، از رابطۀ میان لازم و ملزوم تعبیر به لزوم میشود. حال باید دید لزوم به چه معناست؟ در پاسخ به پرسش گفته میشود لزوم به دو معناست: گاهی لزوم به معنای اقتضاء و تأثیر است، یعنی اگر گفته میشود این شیء لازم آن شیء است یعنی معلول و مقتضای آن و اثر آن است؛ برای مثال، هرگاه گفته میشود حرارت لازم آتش در جهان خارج است، یعنی آتش در حرارت اثر گذاشته و آن را به وجود آورده است یا برای مثال، گفته میشود کلیت، اثر و معلول وجود ذهنی است. و گاه نیز لزوم به معنای تبعیت است؛ یعنی اگر گفته میشود این شیء لازم آن شیء است یعنی تابع آن شیء است ولی تابع لاینفک است و از آن جدا نمیشود. برای مثال، وقتی گفته میشود امکان لازم ماهیت است معنایش این نیست که ماهیت اثر گذاشته و امکان را ایجاد کرده است؛ زیرا ماهیت قدرت تأثیر ندارد و آنچه قدرت تأثیر دارد وجود است. پس مراد این است که امکان، تابع لاینفک ماهیت است نه اثر آن (سبزواری، 1369، ج. 1، ص. 174). با توجه به مقدمۀ بالا، پرسش اساسی این است که مراد از آنکه گفته میشود «صفات لازمۀ ذات خداوند هستند» به چه معناست؟ و مقصود از «لزوم» در اینجا چیست؟ ملاصدرا در نقد دیدگاه مشّائیان در باب علم الهی یا همان صور علمیّه (که به تبع آن دربارۀ همۀ صفات کمال خداوند این مطلب جاری است؛ زیرا بیان داشتیم ابنسینا در بسیاری از مواضع صفات خداوند را به همان صور علمیّه ارجاع میدهد)، به این مسأله توجه میکند و بیان میدارد مقصود مشّائیان از اینکه صور علمیّه را عین ذات نمیدانند بلکه آنها را از لوازم ذات حقتعالی میدانند از سه حال بیرون نیست؛ یا آنها را از لوازم ماهیت خداوند میدانند یا از لوازم وجود ذهنی حقتعالی یا از لوازم وجود خارجی آن. اما صور علمیه را نمیتوان از لوازم ماهیت خداوند برشمرد، زیرا خداوند ماهیت ندارد و چنانچه آنها را از لوازم ماهیت واجبتعالی بپنداریم، باید به تبع ماهیت، ملزوم و مجعول باشند در حالی که مجعولیت با وجوب نمیسازد. دو فرض دیگر باقی میمانند: صور علمیّه یا از لوازم وجود ذهنی یا از لوازم وجود خارجی خداوند هستند. اما واجبتعالی لوازم ذهنی نیز ندارد زیرا در هیچ ذهنی موجود نمیشود. پس بهناچار باید پذیرفت صور علمیّه از لوازم وجود خارجی حقتعالی هستند و لزوم نیز در اینجا لزوم خارجی و عینی است نه ماهوی و ذهنی و چنانچه لزوم خارجی باشد، لازم عینی میطلبد. از این رو، نباید لوازم وجود خداوند را وجود ذهنی و صور علمیّه را (آنگونه که مشّائیان میپندارند) واسطۀ میان حقتعالی و موجودات خارجی دانست. طبق بیان ملاصدرا، علم خداوند و دیگر صفات کمال حق را باید صرفاً از سنخ لوازم خارجی برشمرد که نحوۀ وجود آنها نیز همانند نحوۀ وجود ملزومشان، خارجی است و از آنجا که خداوند صرفاً وجود خارجی دارد (و نه وجود ذهنی و نه ماهیت)، پس لوازم چنین موجودی قطعاً خارجی است و چنانچه لازم و ملزوم خارجی باشند، دیگر نقشی برای صور علمیّه یا همان علم عنایی خداوند به عنوان واسطۀ میان خداوند و موجودات خارجی باقی نمیماند (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، صص. 227-228). اما به عقیدۀ نگارندۀ این پژوهش، چنانچه علم عنایی خداوند و به تبع آن دیگر صفات کمال خداوند در نظام فلسفی ابنسینا از لوازم وجود خارجی حقتعالی برشمرده شوند، محذوراتی در پی خواهد داشت از جمله آنکه: 1) چنانکه گفته شد، لازم وجود خارجی آن است که هرگاه ملزوم در خارج موجود شود، لازم نیز عارض آن شود و لزوم در اینجا که رابط میان لازم و ملزوم است به معنای اقتضاء و تأثیر خواهد بود. از دیگر سو، از آنجا که وجودات خارجی شخصی هستند نه کلی، صفات کمال خداوند نیز باید به تبع وجود خارجیشان از تشخص خاص خود برخوردار باشند، زیرا بر اساس دیدگاه خود ملاصدرا لزوم عینی و عینیت لازم مستلزم تشخص لازم است (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، ص. 228). حال در اینجا این پرسش مطرح میشود که بر اساس اصل علّی و معلولی عالم هستی، رابطۀ صفات خارجی با خداوند چگونه خواهد بود؟ آیا صفات که لازمۀ وجود خارجی حقتعالی هستند، واجبالوجود هستند یا ممکنالوجود؟ چنانچه گفته شود این صفات همچون ذات خداوند، واجبالوجود هستند، لازمهاش تعدد واجب است که منافی وحدت و یگانگی خداوند خواهد بود و نیز چنانچه گفته شود این صفات ممکنالوجود هستند، در این صورت اگر علت وجودی آنها امری غیر از ذات الهی باشد، تعدد واجبالوجود رخ میدهد و اگر علتشان خود ذات الهی باشد، لازمهاش آن است که ذات خداوند از یک جهت فاعل و از جهت دیگر قابل تصور شود و حال آنکه در جای خود به اثبات رسیده است که ذات بسیط نمیتواند فاعل و قابل باشد. 2) ابنسینا در مواضع متعدد خداوند را «واجبالوجود بالذّات، واجب من جمیعالجهات»، خیر مطلق و کمال محض دانسته و از بساطت ذات حق سخن گفته است (ابنسینا، 1363، ص. 10). حال چنانچه در تحلیل گزارۀ «صفات لازمۀ ذات خداوند هستند»، مراد از لازم، لازم خارجی و لزوم به معنای اقتضاء و تأثیر باشد، نظام فلسفی وی اساساً خدشهدار میشود؛ زیرا در اینصورت پای عارض و معروض خارجی، حالّ و محلّ، انفعال و تأثیرپذیری و قابل و مستعد در عالم واقع به میان کشیده خواهد شد و بدیهی است که این امور با وجوب وجود حقتعالی ناسازگار هستند. 3) ابنسینا برای رفع تعدد واجب، صفات کمال را متأخر از ذات حقتعالی میداند (ابنسینا، 1404ق ب، صص. 188-189) که این امر نیز با لازم وجود خارجی دانستن صفات خداوند در تعارض است. به این ترتیب، هرچند دیدگاه ملاصدرا در چارچوب مبانی فلسفۀ خویش در باب عینیت صفات با ذات خداوند در حل بسیاری از مسائل پیچیده و دشوار مسألۀ توحید و یگانگی ذات حضرت حقتعالی سودمند و حائز اهمیت است، تفسیر او از لازمۀ ذات حق دانستن صفات در نظر مشّائیان به لازم وجود خارجی که اساساً با مبانی فلسفۀ ابنسینا در تعارض است، چندان دقیق به نظر نمیرسد. از این رو، میتوان اذعان داشت مراد ابنسینا از اینکه صفات لازمۀ ذات حق هستند، همان لازم تبعی ماهیت خداوند است. اما در اینجا بررسی اجمالی این نکته بیمناسبت نیست که آیا اصل این سخن که واجبالوجود ماهیت دارد، صحیح است یا خیر. در پاسخ به این پرسش اساسی گفته میشود اثبات ماهیت به معنای عام (ما به الشّیء هوهو) برای خداوند مورد اتفاق عموم متکلمان و فلاسفۀ اسلامی از جمله ابنسیناست. آنچه مورد اختلاف است اثبات ماهیت به معنای خاص (ما یقال فی جواب ماهو) برای خداوند است و مراد ما از ماهیت در این مبحث همین است. اگرچه ابنسینا در مکتوبات خویش بهتفصیل نفی ماهیت به معنای خاص از خداوند را بیان کرده است و در این تردیدی نیست (ابنسینا، 1404ق الف، ج. 1، صص. 346-347)، ماهیت به معنای خاص، خود میتواند دارای معانی متفاوتی باشد و آنچه در اینجا نیازمند بررسی است این است که ماهیت به معنای خاص در کدامین معنا از خداوند سلب میشود و در کدام معنا امکان ماهیت داشتن خداوند ثابت میشود. اجمالاً میتوان گفت آنچه در دیدگاه همۀ حکمای مسلمان از خداوند سلب میشود، ماهیت به معنای خاص به معنای حدّ عدمی وجودات (رویکرد اول) است. مطابق این رویکرد، فقط موجوداتی میتوانند ماهیت داشته باشند که حدّ عدمی داشته باشند و از آنجا که خداوند موجود نامتناهی است، حدّ عدمی ندارد، پس ماهیت ندارد (طباطبایی، 1381، ص. 208). البته برخی ماهیت به معنای خاص را به معنای حکایتگری و تصویرگری از وجود دانستهاند که این معنا نیز ارجاع به همان حدّ عدمی دارد و در بردارندۀ معنایی جدید نیست. اما بر اساس برخی از پژوهشهای انجامشده، ماهیت به معنای خاص میتواند به معنای مابهالامتیاز (رویکرد دوم) نیز در نظر گرفته شود که از متن وجود به لحاظ مرتبه حکایت میکند (اسماعیلی، 1391، صص. 145-172). مطابق نظام تشکیک صدرایی، حقیقت وجود دارای مراتبی است که از قوۀ محض شروع میشود و تا واجبالوجود بالذّات که هیچگونه نقص و عدمی در ذاتش راه ندارد، امتداد دارد. بنابراین، هر موجودی از موجودات هستی در مرتبهای خاص از مراتب وجودی قرار گرفته است، به طوری که آن مرتبه مقوّم آن است و سلب مرتبه از آن ممکن نیست (صدرالدین شیرازی، 1346، ص. 114) و از آنجا که ماهیت به این معنا چیزی جز حکایت وجود به لحاظ مرتبهاش نیست، پس هر مرتبهای از مراتب وجود حتی خداوند که بالاترین مرتبۀ وجودی را داراست، میتواند ماهیت داشته باشد. به این ترتیب، اگرچه ماهیت به معنای خاص با تفسیر حدّ وجود، برای واجبالوجود ثابت نیست، با تفسیر حکایت از مرتبۀ وجود برای خداوند قابل اثبات است. پس به اقتضای آنکه خداوند امری متشخص است و واجد یک سری صفات و کمالاتی است که موجودات دیگر فاقد آنها هستند، میتواند ماهیت به معنای خاص داشته باشد و به حکم عقل، واجبالوجود دارای مابهالامتیازی است که بهواسطۀ آن از جمیع ماسوی جداست و این همان ماهیت اوست که در فلسفۀ ابنسینا از آن به وجوب وجود تعبیر میشود و اساساً تحقق وجود - طبیعت وجود که کلی طبیعی است - در خارج بدون هرگونه خصوصیت و صفت فردی محال است و هر مصداقی از وجود دارای خصوصیات فردی است. پژوهشگر معاصر، دکتر فیّاضی، با تأیید این مطلب در کتاب خود بیان میکند خداوند دارای غنای ذاتی، حیات مطلق، علم مطلق و قدرت نامحدود و مانند آن است و همین امور موجب شده است خداوند بالاترین مرتبۀ وجودی که ما از آن به ماهیت خداوند یاد میکنیم را دارا باشد (فیاضی، 1388، صص. 260-262). بر اساس مباحث بالا، میتوان نتیجه گرفت مراد ابنسینا از اینکه صفات لازمۀ ذات حقتعالی هستند لوازم ماهیت (مطابق رویکرد دوم) اوست؛ یعنی ماهیت خداوند متعال به گونهای است که لازمهاش علم مطلق، قدرت مطلق، حیات مطلق و مانند آن است و پیداست که این صفات از آنِ اصل وجود نیست، بلکه از آنِ این وجودِ خاص و از آنِ ماهیت اوست؛ زیرا اگر برای مثال حیات مطلق و علم مطلق ویژگی خود وجود میبود، همۀ موجودات دارای حیات و علم مطلق میبودند. پس با توجه به صفات خاص الهی است که واجبالوجود از همۀ موجودات دیگر متمایز میشود و این تفاوت و مابهالامتیاز همان ماهیت الهی است و این صفات همه از آثار آن ماهیت است. البته از آنجا که نزد عموم فلاسفۀ اسلامی از جمله ابنسینا، اصالت با وجود است و ماهیت امری اعتباری است، اگر وجودی در کار نباشد برای ماهیت هیچ صفت کمالی در کار نخواهد بود. ماهیت من حیث هی هیچ است و هیچ کمالی ندارد، اما ماهیت از آن حیث که موجود است (ماهیت موجوده) دارای کمالات است. همچنین باید توجه داشت اگرچه ماهیت به هیچ صفت کمالی جز به تبع وجود متصف نمیشود، اتصاف ماهیت به صفات غیرکمالی همچون صفت امکان با نظر به ذات و بدون هرگونه تبعیت از وجود صورت میپذیرد. 2-4- اتحاد مفهومی صفات خداوند نظریۀ ابداعی اتحاد مفهومی صفات خداوند نخستینبار از سوی ابنسینا در راه بساطت و صرافت ذات خداوند از هرگونه حیثیت و تقیید مطرح شده است. مطابق این نظریه، صفات کمال خداوند همچون علم، اراده، حیات، قدرت و مانند آن نه فقط به لحاظ وجودی و مصداقی عین یکدیگر هستند و مغایر ذات الهی نیستند، بلکه به لحاظ معنایی و مفهومی نیز با هم متحد و واحد هستند. بیان ابنسینا در مواضع متعدد در نفی تغایر مفهومی صفات چنان آشکار و صریح است که جای تردیدی در این خصوص باقی نمیماند. ابنسینا گاه به مناسبت بحث از رابطۀ علم و ارادۀ الهی از اتحاد مفهومی صفات حقتعالی سخن میراند و گاه به طور کلی همۀ صفات خداوند را به لحاظ وجودی و مفهومی یکسان میپندارد. با این حال، با توجه به آنکه هدف ما در این بخش تحلیل و بررسی چگونگی امکان اتحاد مفهومی و معنایی صفات خداوند است، در اینجا به بیان چند عبارت از آثار ابنسینا اکتفا میکنیم: الف) ابنسینا در تبیین رابطۀ علم و ارادۀ الهی در الهیات شفا مینویسد: «فواجبالوجود لیست ارادته مغایرة الذّات لعلمه و لامغایرة المفهوم لعلمه، فقد بیّنا انّ العلم الذی له بعینه هو الاراده التی له» (ابنسینا، 1404ق الف، ص. ۳۶۷) و مانند این بیان را در کتاب مبدأ و معاد میگوید: «فاذاً لیس ارادته مغایرةَ الذّات لعلمه و لامغایرةَ المفهوم لعلمه و قد بیّنا ان العلم الذی له، هو بعینه الاراده التی له» (ابنسینا، 1363، ص. ۲۱). همچنین در تعلیقات بیان میدارد: «ارادته لیس لها داعٍ کارادتنا، فان ارادته علمُه لکن باعتبارٍ و اعتبار»(ابنسینا، 1404ق ب، ص. 103). طبق این عبارات، میان ارادۀ واجبالوجود با علم او به حسب ذات و مفهوم مغایرتی وجود ندارد، زیرا علم او عین ارادهاش است و تفاوت میان آن دو به لحاظ اعتباراتی است. ب) ابنسینا در برخی از متون دیگر همۀ صفات حقتعالی را به لحاظ مفهومی واحد میداند. وی در فصل 14 کتاب مبدأ و معاد با عنوان «فی تحقیق وحدانیّة واجبالوجود بأنَّ علمه لایخالف قدرته و ارادته و حکمته و حیاته فی المفهوم، بل ذلک کلُّه واحد فلا یتجزّی لها ذات الواحد المحض» میگوید: «فَبِان أنّ المفهوم مِن الحیاة و العلم و القدرة و الجود و الاراده المقولات علی واجبالوجود، مفهوم واحد و لیست لا صفات ذاته و لا اجزاء ذاته» (ابنسینا، 1363، صص. 19-21). بیان ابنسینا در کتاب تعلیقات نیز چنین است: «لا یصحّ فی الواجبالوجود ان یتکثّر لا فی معناه و لا فی تشخّصه، الشّئ اذا تکثّر فامّا ان یتکثّر فی معناه و کلّ معناه فانّه فی ذاته واحد، فلا یتکثّر فی حقیقته، و امّا فی تشخّصه، فان تشخّص فی واجبالوجود هو انّه هو، فتشخّصه و انّه هو واحد و هو نفس ذاته و حقیقته» (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 61). همچنین، وی در جایی دیگر میگوید: «انّ الموهوم من لفظ کلّ صفة ما هو و انّ الالفاظ المستعمله فی صفاته مثل الواحد و الموجود و العالم و القادر یدل کل واحد منها علی معنا آخر و لا یجوز ان یکون الشی الواحد الذی لا کثرة فیه بوجه له معان کثیره کل واحد منها غیر الاخر و تعرف کیف یجب ان تفهم هذه الصّفات له حتّی لاتوجب فی ذاته غیره و کثره و لا یقدح فی وحدانیّته الذاتیه الحقیقه» (ابنسینا، 1326ق، ص. 113). در این عبارات، ابنسینا برخلاف سایر حکما و متکلمان قبل و بعد خویش صراحتاً بر نفی تغایر مفهومی صفات خداوند تأکید میورزد و کاربرد هر یک از مفاهیم کمال همچون علم، قدرت، حیات، اراده و مانند آن را برای واجبتعالی، بهلحاظ معنایی یکسان میپندارد و معتقد است موجودی که ذاتش از هرگونه حیثیت و کثرت خارجی مبراست و تشخص او عین وجود واجب اوست، جایز نیست که از نظر معنا و مفهوم نیز کثیر باشد؛ به این ترتیب هیچ نوع کثرتی چه به لحاظ وجودی و چه به لحاظ مفهومی در خداوند قابل تصور نیست. 2-4-1- انتقادات وارد بر نظریۀ اتحاد مفهومی صفات به نظر میرسد نخستین اشکالات وارد بر نظریۀ اتحاد مفهومی صفات از سوی فخر رازی صورت یافته باشد. وی بیان میدارد اگر عالم بودن خداوند به معنای قادر بودن او نیز باشد، در این صورت لازم است هر آنچه متعلق علم الهی قرار میگیرد، متعلق قدرت وی نیز قرار گیرد و این بدان معنا خواهد بود که اموری همچون اجتماع نقیضین که ممتنعالوجود و معلوم خدا هستند، مقدور او واقع شوند و حال آنکه عدم مقدوریت چنین اموری برای خداوند به لحاظ عقلی ثابت شده است. همچنین، اگر هر یک از صفات کمال خداوند به لحاظ مفهومی و وجودی عین صفت دیگر باشد، حمل هر یک از صفات بر دیگری یا بر ذات خداوند از باب حمل الشّیء علی نفسه خواهد بود و در نتیجه معرفتبخش نخواهند بود و این در صورتی است که ما از هر یک از صفات معنای خاص خود را درمییابیم. علاوه بر این، اگر صفات خداوند در معنا و مفهوم یکسان باشند، باید نقیض هر کدام، نقیض صفت دیگری هم باشد (برای مثال، چنانچه عجز نقیض قدرت باشد، باید نقیض علم هم باشد) که بطلان این امر نیز آشکار است (رازی، 1407ق، ج. 3، صص. 224-226). ملاصدرا نیز اتحاد مفهومی صفات با ذات خداوند را سخنی ناصواب برمیشمرد و میگوید: «واعلَم أنَّ کثیراً مِن العقلاء المدقّقین ظنّوا أَنَّ معنی کون صفاته عین ذاته، هو أنَّ معانیها و مفهوماتها لیست متغایرة، بل کلَّها ترجع الی معنی واحد و هذا ظنٌّ فاسدٌ و وهمٌ کاسدٌ» (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، ص. 145). «بسیاری از خردمندان اهل نظر چنین پنداشتهاند که مقصود از اینکه صفات خداوند متعال عین ذات او هستند، این است که مفاهیم و معانی مختلف صفات هیچگونه مغایرت و بیگانگی با هم ندارند و همۀ آنها دارای معنای واحد هستند، ولی چنین پنداری اشتباه و نادرست است». ملاصدرا ادامه میدهد اگر الفاظ علم، قدرت، اراده و حیات و مانند اینها از مفاهیم دیگر با هم مترادف باشند و آنچه از یکی فهمیده میشود عین همان چیزی باشد که از دیگری مفهوم میشود، باید اطلاق یکی از صفات بر خداوند ما را از اطلاق سایر صفات بر او بینیاز گرداند و این امری است که فساد آن بیّن و ظاهر است (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 6، ص. 145). برخی از متأخرین نیز به تبعیت از ملاصدرا، اتحاد مفهومی صفات خداوند را مردود دانسته و در بحث از عینیت مفهومی علم و ارادۀ حقتعالی بیان داشتهاند حیثیت اراده غیر از حیثیت علم است؛ زیرا حیثیت علم، حیثیت کاشفیت و حیثیت اراده، حیثیت خلق است. حال اگر اراده و علم نه فقط به لحاظ وجودی بلکه به لحاظ مفهومی نیز یکی دانسته شود، لازم میآید که آنچه در خطابات شرعی (ارادۀ تشریعی) انشاء شده است، همان علم (به مصلحت) باشد و حال آنکه هیچگاه علم قابل انشاء نیست و از صفات واقعی است و متعلق انشاء باید اموری اعتباری باشد نه اموری واقعی؛ زیرا امور واقعی مانند آسمان، زمین، علم و جهل قابل انشاء نیستند. اما اگر بگوییم اراده و علم، اگرچه مصداقاً یکی هستند، اما مفهوم آن دو متفاوت است، در این صورت میگوییم آنچه در خطابات شرعی انشاء شده است، مفهوم اراده و طلب است نه مصداق آنها و از این رو، آنچه به معنای علم است در اینجا انشاء نشده است تا اشکال مطرح شود (خمینی، 1362، ص. 13). 2-4-2- راهکار ابنسینا در دفاع از نظریۀ اتحاد مفهومی صفات با وجود گفتار صریح ابنسینا در نفی تغایر مفهومی صفات خداوند، تبیین و تفسیر این نظریه با اشکالاتی روبروست که به آن اشاره کردیم. با این حال، اگرچه ابنسینا این مسأله را برخلاف شیوۀ رایج معمول خویش در مباحث فلسفی، به صورت مستقل و با استدلال قیاسی همراه نکرده است، در لابهلای مباحث گوناگون الهیات بالمعنی الاخص نکات و تقسیمبندیهایی را در باب صفات خداوند بیان میکند که میتوان از آنها به عنوان راهکارهایی در توجیه عینیت مفهومی و معنایی صفات الهی استفاده کرد: 1-2-4-2- ارجاع صفات الهی به سلب و اضافه چنانکه بیان شد، ساختار فلسفی ابنسینا در تبیین نظام هستی مبتنی بر علم عنایی خداوند یا همان صور علمیهای است که منشأ و مبدأ همۀ موجودات امکانی است. همچنین، اشاره شد فارغ از نظریۀ عینیت یا لازمۀ ذات حق دانستن صفات، رویکرد سومی در باب رابطۀ صفات با ذات الهی در نوشتههای فلسفی ابنسینا مطرح است که همان ارجاع صفات به سلب و اضافه است. به نظر میرسد با تلفیق این دو ایدۀ کلی وی، میتوان نظریۀ عینیت مفهومی صفات را تبیین و توجیه کرد. مقدمات استدلالگونۀ این مبحث را میتوان اینگونه صورتبندی کرد: الف) ابنسینا در کتاب تعلیقات صفات را به طور کلی به چهار قسم ذاتی (مانند جسمانیت برای انسان)، عرضی (سفیدی برای گچ)، حقیقی ذاتالاضافه (علم برای انسان) و اضافی محض (پدری و فرزندی) تقسیم میکند و از صفت پنجمی نیز نام میبرد که در واقع لاصفتیت است و از آن به صفات سلبی یاد میشود. وی از اقسام پنجگانۀ صفات، صفات ذاتی و عرضی را از خداوند نفی و صرفاً صفات سلبی و اضافی را برای واجبالوجود اثبات میکند. البته، او در اینجا تصریح میدارد خداوند صفات ذات به معنای لازمۀ ذات را داراست (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 187). وی در کتاب اشارات و تنبیهات مقصودش از صفات اضافی خداوند را روشنتر میکند و با تقسیمبندی دیگری از صفات به حقیقی محض، اضافی محض، حقیقی ذاتالاضافه که تغییر در مضافالیه موجب تغییر در صفت مضاف میشود و نیز حقیقی ذات الاضافه که تغییر در مضافالیه موجب تغییر در مضاف نمیشود، بیان میکند موجودی که تغییر و دگرگونی در آن راه ندارد، صرفاً متصف به قسم اخیر یعنی قسم چهارم میشود (ابنسینا، 1375، ص. 132). او همچنین اضافه را به اضافۀ وجودی و عقلی تقسیم میکند و بیان میدارد اضافۀ معقولات به واجبالوجود از نوع اضافۀ معقول به عاقل و اضافۀ عقلی محض است و نه اضافۀ وجودی و نیز نه از نوع اضافۀ صورت به ماده یا عرض به موضوع (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 124). ب) ابنسینا در توصیف صفات اضافی خداوند به ساختار نظام فلسفی خویش توجه دارد و این قسم از صفات را با ارجاع به صور علمیۀ مرتسم در ذات حق تبیین میکند. وی در کتاب مبدأ و معاد تصریح میدارد اگر معقولات ذات حقتعالی به این نسبت در نظر گرفته شود که منشأ نظام احسن وجود است و محبوب و معشوق اوست، پس او معقولات را به نحوی تعقل کرده که مختص ذات اوست و آن همان ارادۀ حقتعالی است و اگر معقولات ذات حق به این اعتبار در نظر گرفته شود که نسبت علیت به جهان هستی دارد، حیات پروردگار است و اگر همین معقولات به این لحاظ اعتبار شود که نفس وجود صور علمیه برای تحقق جهان هستی کافی است و به هیچ امر دیگری نیاز نیست، قدرت حقتعالی ثابت میشود؛ بیآنکه معقول در هر سه اعتبار تغییر کند؛ پس معقول در هر سه اعتبار واحد است، اما اعتبارات متفاوت هستند (ابنسینا، 1363، صص. 20-21). او همچنین در الهیات شفا میگوید اگر گفته شود خداوند اول است، معنایش آن است که وجودش در مقایسه با تمام موجودات نسبت مبدئیت دارد و اگر بگویند خداوند قادر است، منظور جز این نیست که او واجبالوجود است و پدیدههای دیگر از ناحیۀ ذات او هستند و اگر بگویند خداوند حی است یعنی وجود خداوند را با نسبتی به همۀ پدیدههای معقول در نظر گرفتهایم (ابنسینا، 1404ق الف، ص. 368). پ) ابنسینا در تبیین صفات سلبی خداوند نیز اینگونه بیان میدارد که گاهی برخی از صفات که با الفاظ ایجابی به کار برده میشوند، گمان میرود همۀ آنها صفات ایجابی و تحصیلی هستند و حال آنکه چنین نیست؛ بلکه باید توجه داشت الفاظ تحصیلی به دو قسم تقسیم میشوند: الفاظ محصلهای که حکایتگر معنای ایجابی و ثبوتی هستند مانند لفظ بینایی که به شخصی نسبت داده میشود که واجد قوۀ دیداری است و الفاظ محصلهای که بیانگر معنای سلبی و عدمی هستند همانند الفاظ واحد، زوج، فرد و همچنانکه صفت فقیر چنین است، به این معنا که هرچند لفظ فقیر ایجابی و تحصیلی است، معنای سلبی دارد؛ زیرا صفت فقیر به شخصی نسبت داده میشود که فقدان دارایی است (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 188). وی با این بیان بسیاری از صفات خداوند همچون صفت واحدیت و جوهریت را که با الفاظ ایجابی به کار برده میشوند به صفات سلبی باز میگرداند و بیان میدارد هرگاه گفته میشود خداوند واحد است معنایش جز این نیست که ذات حقتعالی قسمتپذیر نیست و شریک ندارد و اگر گفته شود خداوند جوهر است معنایش آن است که وجودش در موضوع نیست (ابنسینا، 1404ق الف، ص. 367). ت) از مجموع مقدمات بالا چنین میتوان نتیجه گرفت که ابنسینا برخلاف ملاصدرا و دیگرانی که برای صفات کمال خداوند معنای وجودی و ثبوتی در نظر میگیرند، معنای سلبی و اضافی تصور میکند و بر این اساس، نظریۀ اتحاد مفهومی و مصداقی صفات را برمیگزیند. صفات سلبی که در واقع سلب نقص، عدم و مانند آن از ذات حقتعالی هستند و از این رو موجب تکثر در ذات خداوند نمیشوند و صفات اضافی همچون صفت قدرت، حیات، اراده و مانند آن نیز برخاسته از مفهوم علم عنایی خداوند هستند که در نسبتهای مختلف با ذات حق ملاحظه میشوند. این صفات که همگی از یک معقول اما به اعتبارات گوناگون عقلی لحاظ شدهاند، حاصل تحلیل ذهن انسان هستند و از این رو نیز تکثری در ذات خداوند ایجاد نمیکنند. بر پایۀ این نگرش از صفات خداوند، مراد از عینیت مفهومی و وجودی صفات الهی را اینگونه میتوان تفسیر کرد که نزد ابنسینا توحید صفاتی خداوند صرفاً با مفهوم علم عنایی حقتعالی که حاکی از همۀ مفاهیم کمال است اثبات میشود. چنانکه بیان شد، علم عنایی همان صور علمی مرتسم در ذات باری است که ابنسینا صراحتاً آن را به لحاظ وجودی لازمۀ ذات خداوند، متأخر از ذات و نه عین ذات و نه جزء ذات او میپندارد. در این طریق، معرفت خداوند با مفاهیم متعدد صورت نمیپذیرد، بلکه چنانچه علم عنایی حقتعالی بهتنهایی و البته به طور جامع و کامل از طریق ادراک حضوری و شهود باطنی معلوم انسان واقع شود، معرفت جمیع صفات خداوند نیز حاصل میشود. اما از آنجا که عموماً بنا به دلایلی از جمله محدودیت در معانی الفاظ، متناهیبودن اذهان و نیز جسمانیت انسان مانع چنین ادراک شهودی است، ذهن انسان بهناچار از جمیع مفاهیم کمالی کمک میگیرد و به اعتبارات گوناگون عقلی به خداوند نسبت میدهد تا او را بهتر بشناسد؛ اعتباراتی که ساختۀ ذهن انسان هستند و نه حاکی از حیثیات خارجی متعدد در ذات خداوند. البته، ابنسینا به این امر توجه دارد که مفاهیم کمالی به اعتبارات گوناگون عقلی و نه صرفاً به یک اعتبار به خداوند نسبت داده میشوند، همچنانکه در باب عینیت مفهومی علم و ارادۀ الهی مینویسد: «ارادتهُ لیس لها داعٍ کإرادتنا، فإنَّ ارادتهُ، علمهُ لکن باعتبارٍ و اعتبارٍ» (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 103). این نکته از آن نظر حائز اهمیت است که ابنسینا نیز انتزاع و اطلاق مفاهیمی همچون حیات، قدرت، اراده و مانند آن از علم عنایی خداوند به اعتبارات و حیثیات گوناگون عقلی در راه تحصیل معرفت خداوند را جایز برمیشمارد. 2-2-4-2- توجه به کاربرد الفاظ در مقام استعمال یکی دیگر از مبانی مهم ابنسینا در تبیین عینیت مفهومی صفات خداوند توجه ویژه وی به کاربرد الفاظ در مقام استعمال و نظر به مصداق خارجی مفهوم است. وی معتقد است مفاهیم ثبوتی و کمالی که در راه معرفت خداوند به کار گرفته میشوند، چنانچه به طور مطلق و بدون توجه به حقیقت ذات الهی در نظر گرفته شوند، قطعاً با یکدیگر متغایر هستند و به عنوان مفهومی واحد و هممعنا به شمار نمیآیند: «و امّا الحیاة علی الاطلاق و العلم علی الاطلاق و الاراده علی الاطلاق فلیست واحدة المفهوم» (ابنسینا، 1363، ص. 21). اما همین مفاهیم چنانچه در باب خداوند متعال به کار گرفته شوند، تغایر مفهومی خویش را از دست میدهند و همه به یک معنا بر ذات خداوند اطلاق میشوند: «فبأنّ انّ المفهوم من الحیاة و العلم و القدرة و الجود و الاراده المقولات علی واجبالوجود، مفهوم واحد» (ابنسینا، 1363، ص. 21). با این بیان، پرسش اساسی که پیش روی ما قرار میگیرد این است که چگونه مفاهیم عام و کلیای همچون مفهوم حیات، قدرت، علم، اراده و مانند آن که هر کدام در ذهن ما دربردارندۀ معنای خاص خویش هستند و برای مثال، آنچه ما در زبان عرف از لفظ اراده میفهمیم متفاوت از معنایی است که از لفظ قدرت درمییابیم، هنگام اطلاق بر خداوند معنای خاص خود را رها میکنند و همه به یک معنا بر خداوند حمل میشوند. به بیان دیگر، واضع این الفاظ در هنگام وضع لفظ به معانی و ویژگیهای خاص هر یک از الفاظ توجه و لفظ را وضع کرده است. حال چگونه است که در زمان کاربرد این الفاظ بر واجبتعالی، از معانی خاص خویش فاصله میگیرند و همه به یک معنا بر خداوند اطلاق میشوند؟ کدام قاعدۀ زبانشناختی ما را مجاز میدارد که در زمان استعمال الفاظی همچون عالم و قادر و حی بر خداوند، آنها را از معانی اصلی خویش که واضع آن الفاظ در هنگام وضع لفظ به آنها نظر داشته است دور کنیم و معنایی یکسان و متحد برای آنها در نظر بگیریم؟ به نظر میرسد در تبیین و تحلیل مسألۀ بالا، میتوان با رجوع به فلسفۀ زبان معاصر و برخی از نظریههای معناداری از جمله نظریۀ «کاربردی» معنا که در آن حوزه مطرح است، پاسخی بر حل این مسأله یافت. اجمالاً در حوزۀ فلسفۀ زبان از نظریۀ «مصداقی»، نظریۀ «مفهومی»، نظریۀ «کاربردی»، نظریۀ «رفتاری» و نظریۀ «توصیفی» به عنوان مهمترین نظریهها در باب معناداری الفاظ سخن به میان میآید (فعّالی، 1376، صص. 117-125). مطابق نظریۀ «کاربردی» معنا که از سوی ویتگنشتاین دوم مطرح شد و مورد بحث فعلی ماست، معنای یک لفظ چیزی جز کاربرد آن لفظ در زبان نیست. در این نظریه، زبان خصوصی وجود ندارد و معناداری به مثابۀ امری اجتماعی در یک جامعۀ زبانی خاص تحقق پیدا میکند (اکبری، 1391، ص. 1). بر این اساس، چنین نیست که لفظ برای معنایی معین وضع شده باشد و در تمام کاربردها لفظ، فقط و فقط بر یک معنا دلالت کند؛ بلکه در این نظریه توجه به کاربردهای لفظ بهجای مقام وضع لفظ است. همچنین، مقصود از کاربردهای لفظ در اینجا همان نحوههای حیات یا زندگی است که لفظ در آنها نحوۀ حیات معنای خویش را مییابد. از دیدگاه ویتگنشتاین، معنای لفظ دارای پیشینهای است مبتنی بر کارکرد لفظ در یک نحوۀ زندگی؛ برای مثال، لفظ «مگس» را در نظر بیاورید. این لفظ در نحوۀ زندگی علمی به معنای حشرهای با ویژگیهای خاص است. همین لفظ در نحوۀ زندگی روزمره به معنای حشرهای موذی است. از سوی دیگر، همین لفظ در نحوۀ زندگی طنز به معنای انسان سمج خواهد بود. این لفظ در نحوههای دیگر زندگی معانی دیگری نیز خواهد داشت. از دیگر سو، ویتگنشتاین در نظریۀ کاربردی معنا، بهجای اینکه با پذیرش ذات، قائل به وجود وجه اشتراک ذاتی میان مصادیق یک لفظ شود، اصطلاح «شباهت خانوادگی» را جانشین میکند. مطابق این دیدگاه، نامگذاری اشیاء مبتنی بر «شباهت خانوادگی» بین افراد و مصادیق آن مفهوم است (اکبری، 1386، صص. 115-125). برای مثال، اگر مصادیق مفهوم «بازی» را در نظر بگیریم، هیچ وجه مشترکی بین همۀ آنها نخواهیم یافت. اگر کسی بگوید ویژگی مشترک بازیها رقابت است، میگوییم بخشی از بازیها تکنفره و بدون رقیب است. اگر بگویید ویژگی مشترک قصد تفریح است، خواهیم گفت بعضی از بازیها به انگیزۀ جایزه یا قهرمانی انجام میشوند و همینطور دربارۀ سایر ویژگیهای ادعاشده دربارۀ بازیها. پس همۀ افراد طبقۀ «بازی» بهجای داشتن یک خاصیت مشترک، به قول ویتگنشتاین دارای شباهت خانوادگی هستند. ما مفهوم بازی را به انواع بازیهای مختلف از جمله بازی فوتبال، والیبال، بسکتبال، هندبال و مانند آن نسبت میدهیم، اما بهوضوح درمییابیم هر یک از این بازیها دارای قواعد و ضوابط خویش هستند و وجه مشترکی میان آنها نیست. ویتگنشتاین خود تصریح میدارد نگویید باید چیز مشترکی وجود داشته باشد، وگرنه همۀ آنها بازی نامیده نمیشوند؛ اگر به آنها نگاه کنید چیزی نخواهید یافت که در همۀ آنها مشترک باشد (مهدوینژاد، 1384، ص. 272). بر این اساس، از نظر ویتگنشتاین دوم، معناداری الفاظ در گرو کشف حقیقت و ذات آنها نیست، بلکه در گرو مشاهدۀ موارد استعمال و کاربرد آنهاست و از این رو، الفاظ از قبل معنایی معین، پیشساخته و یکسان ندارند، بلکه بسته به موقعیتها و شرایط گوناگون کاربردهایی متنوع خواهند داشت و معنای خود را از متن و سیاقی که در آن به کار رفتهاند به دست میآورند (مهدوینژاد، 1384،ص. 267). اکنون با توجه به مقدمۀ بالا گفته میشود اگرچه نظریۀ کاربردی معنا در دورۀ دوم حیات فلسفی ویتگنشتاین در واقع با هدف معناداری گزارههای دینی، توجیه معرفتشناختی آنها و بیان وجه تمایز زبان علم و دین و هنر و مانند آن از یکدیگر مطرح شده است، به نظر میرسد میتوان از این نظریه در حل مسألۀ عینیت مفهومی اوصاف الهی فارغ از انتقاداتی که در جای خویش مطرح شدهاند، بهره جست. بر این اساس، در گام نخست بر این امر تأکید میشود که مطابق نظریۀ کاربردی معنا مبنی بر اینکه الفاظ در نحوههای مختلف زندگی و بازیهای زبانی متفاوت و بنا بر پیروی از قواعد گوناگون معنای خویش را مییابند، معانی الفاظی همچون علم، قدرت، حیات، اراده و مانند آن نیز که از سوی یک فرد دیندار در یک جامعۀ زبانی خاص به خداوند نسبت داده میشوند، متفاوت از معانی آن الفاظ و مفاهیم در یک بازی زبانی دیگر از جمله کاربرد آنها در رابطه با ویژگیهای جامعه انسانی است؛ زیرا با نظر به مقام کاربرد و استعمال یک لفظ و نه مقام وضع آن، در زمان بهکارگیری الفاظ و مفاهیم کمال در رابطه با انسان و خداوند اساساً ما با دو نحوۀ حیات یا دو جامعۀ زبانی متفاوت روبهرو هستیم که هر یک بسته به موقعیت و قواعد خویش، معنایی خاص در اختیار ما مینهند. همچنین، بر اساس این نظریه هیچ دلیلی وجود ندارد که در پی کشف معنای اوصاف الهی به دنبال وجه مشترک یا گوهر معنایی یکسان آنها با اوصاف انسانها باشیم، بلکه همانگونه که ما مفهوم «بازی» را به انواع بازیهای مختلف و متنوع نسبت میدهیم بدون آنکه وجه مشترکی میان آنها یافت شود، میتوان برای مثال «اراده» را به خداوند و انسان، هر دو، نسبت داد فارغ از آنکه به دنبال وجه اشتراک ذاتی میان آن دو بود. بنابراین، الفاظی که به صورت مشترک در رابطه با اوصاف الهی و انسانها به کار گرفته میشوند صرفاً از یک شباهت خانوادگی و نه لزوماً از یک گوهر معنایی یکسان برخوردار هستند. در پایان این عبارات چنانچه بخواهیم به زبان فلسفۀ اسلامی سخن بگوییم باید بپذیریم که ابنسینا در بیان عدم تغایر مفهومی صفات خداوند برخلاف نظر عموم فلاسفۀ مسلمان که از اشتراک معنوی صفاتی که در رابطه با انسان و خداوند به کار گرفته میشوند سخن گفتهاند، قائل به اشتراک لفظی صفات است. به این ترتیب، با توجه به این بیان احتمالاً مقصود ابنسینا از اتحاد مفهومی اوصاف الهی این خواهد بود که در زبان دینداران در زمان کاربرد هر یک از مفاهیم کمال همچون علم، قدرت، حیات، اراده و مانند آن در رابطه با خداوند، با توجه به شناخت انسان دیندار از خداوند بهمثابۀ موجودی بسیط که از هرگونه ترکیب و حیثیت خارجی در ذات عاری است و در عین حال منشأ کلیۀ موجودات امکانی است، جمیع معانی کمالی خداوند در ذهن انسان تداعی میشوند. البته، ممکن است این دیدگاه از سوی برخی از دینداران مورد نقد واقع شود و گفته شود این امر با تجربیات شخصی متدینان در راه شناخت اوصاف الهی در تعارض است و اینگونه نیست که با تحصیل یک صفت خداوند، معرفت به سایر اوصاف الهی نیز محقق شود. در پاسخ به این اشکال میتوان گفت اگرچه این نظریه به احتمال قوی در دیگر مشربهای گوناگون فلسفی کارساز نباشد، با توجه به تبیینی که ابنسینا از نظام خلقت و رابطۀ آن با خداوند در نظر میگیرد و علم عنایی خداوند را منشأ نظام احسن وجود و پیدایش همۀ موجودات امکانی میپندارد، صرفاً در پرتو باور به چنین نظام فلسفی، امکان ادراک جمیع معانی کمالی در هنگام کاربرد و استعمال هر یک از اوصاف الهی برای انسان میسر میشود. 3-2-4-2- توجه به نحوۀ مفهومسازی و دستیابی ذهن به مفاهیم به نظر میرسد ابنسینا در برخی از مواضع از جمله در اتخاذ نظریۀ عینیت مفهومی صفات خداوند، فرایند مفهومسازی ذهن از موجودات امکانی را متفاوت از مفهومسازی در باب اوصاف خداوند میداند. اجمالاً پیدایش مفاهیم جزئی در ذهن انسان در پرتو ارتباط حواس با جهان خارج و پیدایش مفاهیم کلی مبتنی بر گذر از مراحل ادراک حسی و خیالی است که از راه تجرید و تقشیر بر مفاهیم جزئی صورت میپذیرد (ابنسینا، 1363، صص. 102-103). بر این اساس، انسان در مواجهه با موجودات امکانی، ابتدا از راه حواس با معلومات خارجی ارتباط برقرار میکند و در این مرحله با حصول صورتهای اشیاء در ذهن، مفاهیم جزئی شکل میگیرند و در مراحل بعد از طریق تجرید و تقشیر بر همین مفاهیم، صورتهای خیالی و در نهایت مفاهیم کلی عقلی پدید میآیند. اما ابنسینا این نحوۀ مفهومسازی را در باب صفات خداوند به کار نمیگیرد. چنانکه بیان شد، وی در مواضع متعدد بیان میدارد گاهی صورت معقوله از یک موجود خارجی از طریق تجرید اخذ و انتزاع میشود که در این هنگام منشأ صورت معقوله شیء موجود در خارج است؛ اما گاهی جریان برعکس است، یعنی منشأ پیدایش موجودات خارجی همانا صورت معقولۀ آنها خواهد بود. ابنسینا پس از تقسیم صور معقوله به این دو قسم، صور مرتسم در ذات باری را از نوع دوم برمیشمرد که منشأ موجودات خارجی واقع میشوند و آن را علم عنایی خداوند مینامد (ابنسینا، 1404ق الف، ص. 363). اگرچه ابنسینا در آثار خویش به نحو واضح و مبرهن دربارۀ نحوۀ ادراک انسان از اوصاف الهی از جمله علم عنایی خداوند به عنوان مرجع همۀ صفات دیگر سخن به میان نیاورده است و صرفاً از اتحاد مفهومی صفات حقتعالی سخن میگوید، به نظر میرسد لازمۀ چنین دیدگاهی تفکیک چگونگی دستیابی ذهن به مفاهیم کلی در رابطه با خداوند و سایر موجودات امکانی است. توضیح مطلب آنکه در راه تحصیل معرفت، گاهی سیر از جزء به کل است؛ همچنانکه نزد ابنسینا پیدایش همۀ مفاهیم کلی ماهوی در ذهن انسان از این طریق حاصل میشود و گاهی نیز چنین نیست؛ بلکه نفس عاقلۀ انسان خود مفهوم کلی را از طریق علم حضوری تولید و ادراک میکند. مطابق تفسیر اخیر، مفهوم علم عنایی خداوند در ذهن انسان همچون دیگر مفاهیم کلی ماهوی نیست که از راه تجرید و تقشیر بر مفاهیم جزئی به دست آمده باشد، بلکه مفهوم علم عنایی و سایر اوصاف الهی میتواند از طریق شهود باطنی توسط انسان ادراک شود و در این صورت است که میتوان از عینیت مفهومی صفات خداوند سخن گفت؛ همچنانکه ملاصدرا این نظریه را به کل فرایند معرفت انسان تعمیم میدهد و در باب کیفیت پیدایش همۀ مفاهیم ذهنی انسان شامل حسی و خیالی و عقلی این نظریه را میپذیرد: «واجبتعالی نفس انسان را به گونهای خلق کرده است که قدرت بر ایجاد صورت اشیای مجرد و مادی را داراست؛ زیرا نفس از سنخ عالم قدرت و ملکوت است» (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 1، ص. 264) و نیز بیان میدارد: «نفس انسان در زمان مواجهه با جهان خارج و موجودات خارجی به دلیل صافی و تجردش از مواد، صور عقلی و خیالی و حسی را به دست میآورد» (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 1، ص. 292). البته، عبارتهای ملاصدرا در باب کیفیت پیدایش مفاهیم کلی عقلی در ذهن انسان گوناگون است؛ گاهی عقل فعال را مفیض مفاهیم کلی میداند و گاهی مُثُل افلاطونی را مفیض مفاهیم عقلی میپندارد و گاه نیز قائل به ایجاد مفاهیم کلی از سوی نفس است که از بحث فعلی ما خارج است (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج. 1، صص. 260-294). این تفاوت در تحصیل معرفت را میتوان برای مثال در باب مفهوم «اراده» ملاحظه کرد. ابنسینا ارادۀ انسان را از کیف نفسانی برمیشمرد و مفهوم آن را به «شوق اکید» تعبیر میکند. از نظر وی، مراحل صدور افعال ارادی انسان به این صورت است که فاعل، نخست فعلی را تصور میکند، سپس نافع بودنش را تصدیق میکند و پس از تصدیق، شوق به انجام آن کار در او حاصل میشود و هنگامی که شوق قوی شود، قوای موجود در عضلات فاعل تحریک میشوود و کار را انجام میدهد (ابنسینا، 1404ق ب، ص. 16). اما ابنسینا این مفهوم از اراده را در باب خداوند به کار نمیگیرد و در مواضع متعدد از عینیت اراده و علم الهی سخن میگوید و با ارجاع اراده به علم الهی به نظام احسن وجود، آن دو را به لحاظ وجودی و مفهومی عیناً یکی میپندارد (ابنسینا، 1363، ص. 21). به هرحال، آنچه در اینجا حائز اهمیت است نحوۀ دستیابی ذهن به مفاهیم الهی و انسانی از منظر ابنسینا و لزوم تفکیک این دو مقوله از یکدیگر در راه تبیین عینیت مفهومی اوصاف خداوند است. به نظر میرسد یکی دیگر از راهکارهای پذیرش نظریۀ عینیت مفهومی صفات خداوند توجه به این نکته باشد. البته، باید توجه داشت بر اساس برخی از پژوهشهای انجامشده با عنایت ابنسینا به سطوح مختلف معرفتی مخاطبان، وی نظریۀ عینیت مفهومی اوصاف الهی را صرفاً برای انسانهایی که از سطوح عالی معرفتی برخوردار هستند، قابل درک دانسته است که برگرفته از عینیت خارجی این اوصاف و امتناع انتزاع مفاهیم متعدد از این حقیقت صرف است. وی با عنایت به قوۀ عقل که خاستگاه وحدت است، نه فقط مقایسۀ اوصاف خدا با انسان را جایز نمیداند، بلکه برخلاف اوصاف انسانی، به وحدت مفهومی اوصاف خداوند اعتقاد میورزد (شهیدی، 1389، صص. 31-50). در این طریق، هرچه معرفت حضوری و شهود باطنی انسان نسبت به خداوند بیشتر شود، شناخت بسیطتری از خداوند و صفات او برای انسان حاصل میشود، به گونهای که نه فقط حقیقت وجود خارجی خداوند را بسیط و بهدور از هرگونه ترکیب و حیثیت میپندارد، بلکه هرگونه تعدد و تغایر مفهومی را نیز از ساحت معناشناسی اوصاف الهی نفی میکند و اتحاد وجودی و مفهومی صفات خداوند را برمیگزیند.
هدف از پژوهش حاضر ارائۀ تحلیلی نوین از نظریۀ ابداعی اتحاد مفهومی و مصداقی صفات خداوند از دیدگاه ابنسینا و دفاع از آن بر پایۀ ساختار حکمت سینوی بود. ما در این مقاله تلاش کردیم نشان دهیم با وجود انتقادات مطرحشده از سوی متأخرین به ویژه ملاصدرا، این نظریه همچنان حائز اهمیت و قابل تأمل است. روشن شد که با وجود رویکردهای متفاوت ابنسینا در خصوص رابطۀ وجودی صفات با ذات خداوند، در نگرش اصلی او صفات کمال لازم تبعی ماهیت موجودۀ خداوند هستند و نه لازم وجود خارجی آن؛ به این معنا که ماهیت خداوند متعال به گونهای است که لازمهاش علم مطلق، قدرت مطلق، حیات مطلق و مانند آن است و پیداست که این صفات از آنِ مطلق وجود نیستند، بلکه از آنِ این وجودِ خاص و از آنِ ماهیت او به معنای همان مرتبۀ وجوب وجودی او هستند. همچنین، از منظر معناشناسانه تلاش شد با اشاراتی به برخی از متون فلسفی ابنسینا از جمله ارجاع صفات خداوند به سلب و اضافه، چگونگی دستیابی ذهن به مفاهیم الهی و انسانی و نیز توجه به کاربرد الفاظ در مقام استعمال در پرتو برخی از نظریههای معناداری معاصر، مقصود وی از اتحاد مفهومی صفات خداوند روشن شود. وجه اشتراک کلی همۀ این راهکارها آن است که عینیت مفهومی صفات در ذیل نظام فلسفی ابنسینا و در گرو شهود باطنی انسان از خداوند قابل تبیین است. در این طریق، از بههمپیوستگی صفات کمال خداوند سخن به میان میآید، به گونهای که هرچه معرفت انسان نسبت به بساطت ذات خداوند عمیقتر شود، با تصور هر یک از مفاهیم کمال، مجموعۀ اوصاف الهی نیز ادراک میشود و اطلاق یک صفت بر خداوند اطلاق دیگر صفات را به همراه دارد. | ||
| مراجع | ||
|
ابنسینا، حسینبنعبداللّه. (1326ق). رسائل فی الحکمة و الطبیعیات. قاهره: دارالعرب.
ابنسینا، حسینبنعبداللّه. (1404ق الف). الشّفاء (الهیات) (به تصحیح سعید زائد). قم: مکتبة آیتاللّه مرعشی نجفی.
ابنسینا، حسینبنعبداللّه. (1404ق ب). التعلیقات (به تحقیق عبدالرحمن بدوی). قم: مکتبة الاعلام الاسلامی.
ابنسینا، حسینبنعبداللّه. (1363). المبدأ و المعاد (به تحقیق عبدالله نورانی). تهران: مؤسسۀ اسلامی دانشگاه مکگیل.
ابنسینا، حسینبنعبداللّه. (1364). النّجاة من الغرق فی بحر الضّلالات (به تصحیح محمدتقی دانشپژوه). تهران: دانشگاه تهران.
ابنسینا، حسینبنعبداللّه. (1375). الاشارات و التنبیهات. قم: نشر البلاغه.
اسماعیلی، محمدعلی. (1391). آیا خداوند ماهیت دارد؟. فصلنامۀ کلام اسلامی، 21(82)، 121-144.
اکبری، رضا. (1386). ایمانگروی. قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
اکبری، رضا. (1391). نظریۀ کاربردی معنا و تأثیر آن در معرفتشناسی دینی. جستارهای فلسفۀ دین، 1(1)، 1-15.
تفتازانی، سعدالدین. (1409ق). شرح المقاصد (جلد 4). قم: شریف رضی.
خمینی، روحاللّه. (1362). طلب و اراده. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
ذبیحی، محمد. (1383). اتحاد مفهومی و مصداقی ذات و صفات واجبتعالی از دیدگاه ابن سینا. فصلنامۀ اندیشۀ دینی (دانشگاه شیراز)، 4(13)، 29-46.
رازی، فخرالدین. (1407ق). المطالب العالیه من العلم الالهی. بیروت: دارالکتاب العربی.
سبزواری، ملاهادی. (1369). شرح منظومۀ حکمت (به تحقیق حسن حسنزاده آملی). تهران: نشر ناب.
سبزواری، ملاهادی. (1376). رسائل حکیم سبزواری (به تصحیح و تعلیق سید جلال الدین آشتیانی). تهران: اسوه.
شهیدی، سعیده سادات. (1389). مفهومشناسی اوصاف الهی در فلسفه ابنسینا. دوفصلنامۀ پژوهشنامۀ فلسفۀ دین، 8(2)، 31-50.
https://doi.org/10.30497/prr.2012.1120
صدرالدّین شیرازی، محمدبن ابراهیم. (1346). الشّواهد الرّبوبیّه (به تحقیق سید جلال الدین آشتیانی). مشهد: دانشگاه مشهد.
صدرالدین شیرازی، محمدبن ابراهیم. (1981م). الحکمة المتعالیه فی الاسفار الاربعه. بیروت: دار الاحیاء التراث العربی.
طباطبایی، محمدحسین. (1379). نهایة الحکمه (جلد 1؛ ترجمه و شرح علی شیروانی). تهران: الزّهراء.
طباطبایی، محمدحسین. (1381). نهایة الحکمه (جلد 3). قم: بوستان کتاب قم.
طباطبایی، محمدحسین. (1391). المیزان فی تفسیر القرآن (جلد 12). قم: مؤسسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان.
فعّالی، محمدتقی. (1376). ملاک معناداری. فصلنامۀ کتاب نقد، 14(56)، 117-138.
فیاضی، غلامرضا. (1388). هستی و چیستی در مکتب صدرایی. قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
مفید، محمدبن نعمان. (1371). اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات. قم: داوری.
مهدوینژاد، محمدحسین. (1384). دین و دانش. تهران: دانشگاه امام صادق (ع).
References Akbari, R. (2007). Fideism (The Views of Kierkegaard, Wittgenstein and Plantinga). Qom: Public by Research Institute for Islamic Sciences and Culture. [In Persian] Akbari, R. (2012). Use Theory of Meaning and Its Influence on Religious Epistemology. Public by Journal of Essays in the Philosophy of Religion, 1(1), 1-15. https://journal.philor.org/article_246632.html [In Persian] Faali, M. T. (1997). Meaningful Criteria. Quarterly Journal of Book Criticism, 14(56), 117-138. [In Persian] Fayazi, Gh. (2009). Hasti va Chisti Dar Maktab Sadraee (Being and Whatness in the Sadra School). Qom: Seminary and University Research Center. [In Persian] Ibn Sina, H. (1947). Al-Resael in Al-Hekmat (treaties on wisdom). Egypt: Al-Ghahereh. [In Arabic]. Ibn Sina, H. (1984). Al-Mabda’ and Al-Ma’ad. researched by Abdullah Noorani. Tehran: Islamic Institute of McGill University. [In Persian] Ibn Sina, H. (1984a). Al-Shifā (Theology). edited by Saeed Zayed. Qum: Maktaba Ayatollah Marashi Najafi. [In Arabic] Ibn Sina, H. (1984b). Al-Ta'liqat (commentaries) (Researched by A. R. Badawi). Qom: Maktaba al-I'lam al-Islami. [In Arabic] Ibn Sina, H. (1985). Al-Najat (Survival from Drowning in the Sea of Errors) (Edited by M. T. Danesh Pajouh). Tehran: University of Tehran. [In Persian] Ibn Sina, H. (1996). Al-Isharat and Al-Tanbihat (Hints and Warnings). Qom: Al-Balagheh Publications. [In Persian] Ismaili, M. A. (2012). Does God have an essence?. Islamic Theology Quarterly, 21(82), 121-144. https://www.kalamislami.ir/article_61848.html [In Persian] Khomeini, R. (1983). Desire and Will. Tehran: Scientific and Cultural Publications. [In Persian] Mahdavinejad, M. H. (2005). Religion and Knowledge. Tehran: Imam Sadeq University. [In Persian] Mufid, M. I. N. (1992). Al- Avael Al-Maghalat fi Al-Mazaheb (The first essays on the schools of thought). Qom: Davari. [In Arabic] Razi, F. D. (1986). Al-Mateleb Al-Allahiyeh to Divine Knowledge. Beirut: Dar Al-Ketab Al-Arabi. [In Arabic] Sabzevari, M. H. (1989). Sharh Al-Manzoomeh (Explanation of the Hekmat Poem) (Researched by H. Hassanzadeh Amoli. Tehran: Nab Publication. [In Persian] Sabzevari, M. H. (1997). Al-Resael (The Treatises of Hakim Sabzevari) (Corrected and annotated by S. J. D. Ashtiani). Tehran: Osvah. [In Persian] Sadruddin Shirazi, M. I. I. (1967). Al-Shavahed Al-Robobieh (The Testimonies of Godliness), (Researched by S. J. D. Ashtiani). Mashhad: University of Mashhad. [In Arabic] Sadruddin Shirazi, M. I. I. (1981). Al-Hekmat Al-Motaaleih fi Al-Asfar Al-Arbae (The Transcendent Wisdom in the Four Books). Beirut: Dar Al-Ahya Al-Turaht Al-Araby. [In Arabic] Shahidi, S. S. (2010). Ibn Sina,s Definition of Divine Attributes. Bi-Quarterly Journal of Philosophy of Religion, 8(2), 31-50. https://doi.org/10.30497/prr.2012.1120 [In Persian] Tabatabaei, M. H. (2000). Nihayat al-Hikmah (Vol. 1; Translated and annotated by A. Shirvani). Tehran: Al-Zahra. [In Persian] Tabatabaei, M. H. (2002). Nihayat al-Hikmah (Vol. 3). Qom: Qom Book Garden. [In Persian] Tabatabaei, M. H. (2012). Al-Mizan fi Tafsir al-Quran (Vol. 12). Qom: Ismaili Press Institute. [In Persian] Taftazani, S. D. (1988). Sharh Al-Maghased (Vol. 4). Qom: Sharif Razi. [In Arabic] Zabihi, M. (2004). The Conceptual and Extensional Identity of God,s Essence and Attributes from the Perspective of Ibn Sina. Quarterly Journal of Religious Thought (Shiraz University), 4(13), 29-46. https://jrt.shirazu.ac.ir/article_1377.html [In Persian] | ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 387 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 67 |
||