| تعداد نشریات | 44 |
| تعداد شمارهها | 1,916 |
| تعداد مقالات | 15,579 |
| تعداد مشاهده مقاله | 46,430,385 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 19,030,985 |
A Macro-Conceptualization of the Metaphor "Political Polarization of the Hypocrisy Current" in the Quran from a Cognitive Linguistics Perspective | ||
| Linguistic Research in the Holy Quran | ||
| دوره 16، شماره 1، تیر 2027، صفحه 1-22 اصل مقاله (500.14 K) | ||
| نوع مقاله: Research Article | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/nrgs.2026.146400.2082 | ||
| نویسندگان | ||
| Ezzat Molla Ebrahimi* 1؛ Mohadese Hozan2 | ||
| 1professor, Department of Arabic Language and Literature, Tehran University, Tehran, Iran | ||
| 2Ph.D. Arabic Language and Literature, University of Tehran, Tehran, Iran | ||
| چکیده | ||
| Cognitive science, or the experimental study of the mind, is an interdisciplinary field that investigates conceptual systems. Metaphor, as redefined in cognitive science, is considered a fundamental component of human thinking and perception. It also serves as a valuable tool for understanding how abstract concepts are conceptualized. One of the fundamental topics in cognitive linguistics, introduced by Mark Johnson and George Lakoff, is conceptual metaphor. In conceptual metaphor, one conceptual domain is understood and perceived based on another domain. To comprehend and express abstract and intangible concepts, conceptual metaphor explains mappings drawn from various levels of human experience. Accordingly, a macro-metaphor is a type of conceptual metaphor that is not explicitly present in the surface structure of the text but rather appears conceptually throughout the text and shapes its underlying mental structure. In fact, it is this macro-metaphor that gives coherence to all the micro-metaphors used in the text and unifies them around a central theme. The macro-metaphor of the "political polarization of the hypocrisy current" in the Quran is also an abstract concept that has been conceptualized through various source domains. The aim of this study is to systematically explain and analyze the macro-metaphor of the political polarization of Abdullah ibn Ubay—the leader of the hypocrites in early Islam—in the Holy Quran, and to enable a deeper understanding of its various conceptual aspects. The research findings indicate two key points. First, within the macro-metaphor of the "political polarization of the hypocrisy current," money—as the most important source of power—carries negative consequences, including economic sanctions, threats, intimidation, insults, humiliation, deception, control, and domination. Second, various source domains, drawn from the pluralistic conceptual system of human beings, structure this macro-metaphor. | ||
| کلیدواژهها | ||
| Macro-Metaphor؛ Linguistics؛ Political Polarization؛ Hypocrisy؛ Abdullah bin Abi | ||
| اصل مقاله | ||
|
1- طرح مسأله رهیافت زبانشناسی شناختی در اوایل دهة 1970 در مقابل رویکردهای صوری زبان شکل گرفت. این مکتب جدید ریشه در ظهور علوم شناحتی مدرن در دهههای 1960 و 1970 دارد (اونز و گرین، 1398، ص11). زبانشناسی شناختی رویکردی است که بر اساس آن، میتوان با مطالعة زبان به ماهیت و ساختار افکار و آرای ذهن انسان بر اساس تجربیات او از جهان، نحوة درک و الگوهای مفهومسازی پی برد (راسخمهند، 1393، ص6). استعاره، در علوم شناختی، مفهومی جدید پیدا کرده است. لیکاف و جانسون[1] برای اولین بار مطرح کردند که «استعاره مختص به زبان عادی انسان نیست، بلکه در اندیشه و رفتار او نیز نمود مییابد. در واقع، نظام مفهومی متداولی که انسان در قالب آن میاندیشد و عمل میکند، اساساً از ماهیتی استعاری برخوردار است» (1396، ص21). بنابراین، معنای استعاره در علوم شناختی گستردهتر شد و به عنوان وسیلهای برای درک بشر از طریق ایجاد نگاشتهای مفهومی بین حوزههای مفهومی به کار رفت. از آنجا که تعابیر قرآنی «مفهومسازیهایی خاص از موقعیتهایی است که با بافت و سیاق آیات تناسب دارد» (قائمینیا، 1390، ص191)، مفهومسازیهای قرآن از موقعیتهای مختلف، با نگاشتهای معرفتشناختی و هستیشناختی میان فضاهای مادی و غیرمادی صورت میگیرد. چه، «قرآن شبکهای بههمپیوسته از استعارههای مفهومی است و استعاریبودن ساختار قرآن، زبان استعاریاش را میآفریند» (قائمینیا، 1397، ص170). قرآن برای مفهومسازیِ مفهوم انتزاعی دوقطبیسازی سیاسی جریان نفاق از استعاره استفاده میکند و با استفاده از مبادی عینی، مفهوم انتزاعی دوقطبیسازی را ساختبندی میکند. تبیین استعارهها در حوزة سیاست از اهمیت بیشتری برخوردار است. چه، باورهای سیاسی در قالب کلاناستعارههای مفهومی شکل میگیرند. افزون بر این، تحلیلهای نظاممند استعارههای مفهومی در قرآن میتواند راهکارهایی جدید برای دریافت آنها به دست دهد. «عبدالله بن أبی بن سلول، از قبیلۀ خزرج و از انصار مدینه بود که رئیس منافقان صدر اسلام به شمار میرفت» (طباطبایی، 1378، ج4، ص13). محور سورة منافقون افشاگری نفاق اجتماعی عبدالله بن ابی است. وی در جامعۀ نوپای اسلامی به ایجاد دوقطبیسازی سیاسی اقدام میکرد؛ دوقطبیسازی میان مهاجران و انصار (منافقون/7-8)، دوقطبیسازی میان مسلمانان و یهودیان (حشر/11) و دوقطبیسازی میان مسلمانان در جنگ احد (آلعمران/167-168) فقط نمونههایی از اقدامات توطئهآمیز او هستند که در قرآن به آنها تصریح شده است. از این رو، نگارندگان در جستار حاضر نخست، آیات متضمن قول عبدالله بن أبی در جریانهای دوقطبیسازیهای سیاسی را به عنوان دادههای پژوهش استخراج کرده و سپس، به طور مختصر جریانهای نفاق در صدر اسلام را توضیح دادهاند. آنگاه، نگاشتهای مفهومی استنباطشده از حوزههای عینی برای مفهومسازی حوزة انتزاعی دوقطبیسازی را در این دادهها تبیین کردهاند. پژوهش حاضر در پی پاسخگویی به پرسشهای زیر است: - عبدالله بن أبی چگونه از ابزار زبان برای دستیابی به اندیشة دوقطبیسازی سیاسی استفاده کرده است؟ - در کلاناستعارۀ دوقطبی سازی، تناظرها/نگاشتهای مفهومی بین حوزۀ مبدأ و حوزۀ مقصد چگونه صورت میگیرد؟
2- پیشینۀ پژوهش بررسی دوقطبیسازی سیاسی جریان نفاق در قرآن کریم از نظر استعارة مفهومی تا کنون مورد توجه پژوهشگران نبوده است؛ حال آنکه پژوهشهای ارزندهای دربارة استعارههای مفهومی این کتاب مقدس تدوین شدهاند که به برخی از آنها در این مجال اشاره میشود: - مرتضی قائمی و اختر ذوالفقاری (1395) در مقالۀ «بررسی استعارههای شناختی در حوزۀ زندگی دنیوی و اخروی در زبان قرآن؛ «استعارۀ عام مقصود مقصد است»، با رویکرد زبانشناختی، یکی از کلاناستعارههای قرآنی را تبیین کردهاند. این استعاره از نگاشتهای اصلی عبارتهای قرآنی دربارۀ دنیا و آخرت به شمار میآید. - امیر بنیعصار (1397) در مقالۀ «نقش استعارۀ مفهومی در فهم آیات با تطبیق استعارۀ «زندگی تجارت است»»، دریافته است که در گسترۀ کاربست استعاری زبان قرآن، استعارۀ «زندگی تجارت است» الگویی مناسب برای به تصویر کشیدن حقیقت زندگی انسان و نقش زمینهساز استعاره در فهم معانی پیچیدۀ قرآن است. - عالیه کرد زعفرانلو و فائقه ابراهیمپور (۱۳۹۸) در مقالۀ «بررسی طرحوارههای تصویری جانسون در آیات توصیفکنندۀ دوزخ و بهشت در چارچوب معناشناختی شناختی»، طرحوارههای تصویری حجمی و حرکتی و قدرتی مطرحشده توسط جانسون در آیات توصیفکنندۀ دوزخ و بهشت را تبیین کردهاند. گسترۀ پژوهش آنان طرحوارههای تصویری موجود در سه سورۀ واقعه، انسان و الرحمن و تمامی آیاتی بوده است که در آنها الفاظ «جَنَّة، فردوس، روضة، عدن، دارالسلام، جهنّم، جحیم، نار، سقر و سعیر» به کار رفتهاند. - علی اسودی و سمیه مدیری (1400) در مقالۀ «بررسی طرحوارههای تصویری قرآن کریم بر اساس نظریۀ جانسون؛ مطالعۀ موردی سورۀ صافات»، به این نتیجه رسیدهاند که طرحوارههای تصویری، در راستای درک بهتر مفاهیم غیرتجربی، همچون بهشت، جهنم، کفر، ایمان و مانند آن ایجاد شدهاند. - عزت ملاابراهیمی و آیت حقدوست (1403) در مقالۀ «مفهومسازی کلان استعارۀ «استدلال به مثابۀ جنگ» در فرهنگ قرآن کریم»، این کلاناستعاره را در آیات احتجاجی قرآن کریم ذیل دو مجموعۀ «نمحاجّه» و «جهاد» مفهومسازی کرده و به این نتیجه رسیدهاند که در زنجیرۀ استعاری زبانِ جنگ قرآن، آنچه با عناصر این قلمرو ارتباط دارد، مانند حمله، ضدحمله، عقبنشینی، شکست، تسلیم و مانند آن، همگی در قلمرو مفهوم استدلال و احتجاج قرآنی انعکاس یافتهاند. از جستوجوهای انجامشده دانسته شد که استعارههای مفهومی دوقطبیسازی سیاسی جریان نفاق در قرآن، با محوریت آیات مربوط به عبدالله بن أبی، در نوع خود پژوهشی جدید و از ظر اهمیت استعارهها در حوزة سیاست با پنهانسازی واقعیتهای تنزلدهنده درخور توجه است.
3- مبانی نظری پژوهش صاحبنظران در کتاب فلسفة جسمانی، سه نتیجه را به عنوان یافتههای عمدة علوم شناختی و استعارههای مفهومی برشمردهاند که این یافتهها سلطة بیش از دو هزار سال اندیشة فلسفی کلاسیک غرب بر جنبههای خرد و استدلال را به چالش میکشد. آنها معتقد هستند «ذهن اساساً جسمانی، اندیشه عمدتاً ناآگاهانه و مفاهیم انتزاعی غالباً استعاری هستند» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، ص19). در این نگرش، عموماً خرد (ذهن) جسمانی در مقابل خرد ناجسمانی فلسفة کلاسیک غرب قرار میگیرد و این پدیده را ناشی از ماهیت مغز انسان، جسم انسان و تجربة جسمانی آن میدانند. در این رهیافت، «ساختارهای نورونی و شناختی که توانایی حسی-حرکتی را برای انسان فراهم میکنند، توانایی خلق نظامهای مفهومی و روشهای استدلال را نیز به او میدهند» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، ص20). لیکاف و جانسون وجود ناآگاه شناختی را واقعیتی بنیادی برای تمامی مفاهیم علوم شناختی میدانند و معتقد هستند «انسان نمیتواند هوشیاری مستقیم و آگاهانهای نسبت به بخش عمدهای از آنچه که در ذهن او میگذرد داشته باشد» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، ص32). آنان استعارة اولیه[2] از دیدگاه مدلسازی نورونی را اینگونه بیان میکنند: تجارب و قضاوتهای ذهنی به گونهای با تجربههای حسی-حرکتی انسان در کنشهای روزمره همبسته میشوند که از طریق شبکههای نورونی به یکدیگر پیوند میخورند. استعارة اولیه فعالسازی این ارتباطهای نورونی است که در آن استنباط حسی-حرکتی امکان مفهومسازی تجارب و قضاوتهای ذهنی را پیدا میکند. استعارههای مفهومی امکان استفاده از استنباط حسی-حرکتی را برای مفهومسازی انتزاعی و خرد فراهم میآورند (لیکاف و جانسون، 1393، ج2، ص350). استعارة اولیه به عنوان نگاشت مفهومی میانحوزهای از حوزة مبدأ (حسی-حرکتی) به حوزة هدف (حوزة تجربة ذهنی) اجتنابناپذیر است. به عبارت دیگر، استعارههای مفهومی از یک حوزة مبدأ[3]، یک حوزة هدف[4] و یک مجموعه نگاشت[5] میان آنها تشکیل شدهاند. حوزههای مبدأ عینیتر و حوزههای هدف انتزاعیتر هستند. در زبانشناسی شناختی، استعاره به صورت فهم یک حوزة مفهومی برحسب حوزة مفهومی دیگر تعریف میشود. یک راه کوتاه برای درک این دیدگاه از استعاره به این صورت است که حوزة مفهومی «الف»، حوزة مفهومی «ب» است که استعارة مفهومی نامیده میشود. در واقع، استعارة مفهومی از دو حوزة مفهومی تشکیل شده است که در آن یک حوزه برحسب دیگری فهمیده میشود: حوزة مفهومی خود یک سازمان منسجم از تجربه است. حوزة مفهومی که انسان برای فهم حوزة مفهومی دیگر، عبارتهای استعاری را از آن استخراج میکند، حوزة مبدأ نامیده میشود و حوزة مفهومی که به این ترتیب فهمیده میشود، حوزة هدف است. حوزة هدف همان حوزهای است که انسان تلاش میکند آن را به کمک حوزة مبدأ بفهمد (کوچش، 1395، صص20-21). در الگوی لیکاف و جانسون، سه نوع استعارۀ مفهومی معرفی شدهاند که عبارتاند از: استعارة ساختی[6]، استعارة هستیشناختی[7]، استعارة جهتی[8]. استعارة ساختی، استعارهای است که بر اساس آن، «مفهومی به صورت استعاری در ارتباط با مفهومی دیگر ساختبندی میشود. این نوع استعارهها بر مبنای پیوندهای نظاممند موجود در تجربیات انسان شکل میگیرند» (لاینز، ۱۳۸۳، ص۳۵). استعارة هستیشناختی، استعارهای است که بر اساس آن، تجربة انسان از اشیاء و مواد مادی، مبنایی را برای فهم در اختیار انسان قرار میدهد. تجربیات انسان در ارتباط با اشیای مادی و به ویژه بدن انسان، مبنای شکلگیری استعارههای هستیشناختی هستند. در این رویکرد، «زبان نه تنها نقش اولی خود را از دست میدهد و نقش ثانوی میگیرد، بلکه شباهت هستیشناختی میان عناصر دو حوزه در قامت نقش اول در کار است» (قائمینیا، 1397، ص49). در استعارههای هستیشناختی، مفاهیم انتزاعی بر مبنای اشیاء، مواد و حجم دریافت میشوند: حوزة مقصد با توجه به برداشتی کلی از مفهوم حوزة مبدأ به ساخت استعارة مفهومی وارد میشود. در استعارههای ساختاری جزئیات زیادی از حوزة شناختی مبدأ به کار گرفته میشود تا مفهومی در حوزة مقصد شکل بگیرد. ولی در استعارههای هستیشناختی، اطلاعاتی محدود و کلی از حوزة شناختی مبدأ به کار گرفته میشود تا مفهومی در حوزة مقصد شکل بگیرد (افراشی، 1397، ص55). استعارة جهتی، استعارهای است که: کل یک نظام از مفاهیم را در ارتباط با یک نظام دیگر سازمانبندی میکند. بیشتر این استعارهها با جهتهای فضایی، مانند بالا/پایین، درون/بیرون، جلو/عقب، دور/نزدیک، عمیق/کمعمق و مرکز/حاشیه در ارتباط هستند. استعارههای جهتی مفهوم جهت فضایی را برای انسان ارائه میدهند. بنابراین، تجربیات بنیادین انسان از جهتهای فضایی سبب شکلگیری استعارههای جهتی میشود (لیکاف و جانسون، 1396، صص37-127). برای مثال، عبارت «بیشتر بالاست» نمونهای از این نوع استعاره است: انسان در تجربیات روزمرۀ خود به طور مداوم با مواردی روبهرو میشود که در آنها افزایش یک ماده (برای مثال، ریختن آب بیشتر در یک لیوان) موجب افزایش ارتفاع آن ماده (برای مثال، سطح آب در لیوان) میشود. این موضوع مبنای تجربی قویای برای استعارة پایة «بیشتر بالاست» به انسان میدهد (Lakoff & Turner, 1989, p. 83).
4- دادههای اصلی پژوهش در این بخش، پس از بیان مفهوم دوقطبیسازی، نگاشتهای حاصل از گزارههای دارای ظرفیت استعاری تبیین و تحلیل میشوند.
1-4- مفهوم دوقطبیسازی برای واژۀ «ق ط ب» در کتابهای لغت معانی مختلفی بیان شدهاند. فراهیدی آن را «ستارهای کوچک، سفیدرنگ و شبیه سنگ آسیا میداند که میان دو ستارۀ جدی و فرقدین قرار گرفته است و از جای خود حرکت نمیکند» (1409ق، ج5، ص107). ابن سیده، معنای قَطَب را به معنای جَمَع آورده است (1421ق، ج6، ص288). این نظر توسط عبدالله بن صاحب تأیید شده که عبارت قَطَب القوم را به معنای اجتماع قوم دانسته است (1414ق، ج5، ص331). ابن فارس نیز بیان میکند قطب در اصل لغت، دلالت بر اجتماع دارد (1404ق، ج5، ص105). این واژه در اصطلاح هیئت، برای اشاره به «محل برخورد محور عالم است با کرة سماوی که این معنا در علوم مختلفی همچون فیزیک و هندسه، دارای اصطلاحات متفاوتی است» (دهخدا، 1377، ص17628). از مفهوم عینی واژة قطب برای درک مفاهیم انتزاعیتری همچون قطب سیاسی به منظور اشاره به مراکز قدرت استفاده میشود. از معانی لغوی قطب دانسته میشود که این واژه بر مفهوم مرکزی محور و ملاک دلالت دارد. همین مفهوم مرکزی است که در معنای ستارهای که ملاک تشخیص ناحیهای جغرافیایی است، یا استوانة فلزی آسیاب که سنگ بالا بر گِرد آن میچرخد یا بزرگ قوم که مدار کار بر شانۀ او استوار است، توسعه مییابد. این مفهوم از استنباط فضایی انسان از مفاهیم روابط فضایی تعریف میشود. طرحوارة تصویری اولیة مرکز/حاشیه از نظام روابط فضایی انسان این مفهوم را تعریف میکند. در مجموع، قطب به نقطهای اشاره دارد که در آن نیروها، منابع یا افکار به طور متمرکز گِرد هم آمدهاند. در دوقطبیسازی، مفهوم قطب به دو بخش متضاد و متمرکز تبدیل میشود. به عبارت دیگر، دوقطبیسازی مفهومی است که از ترکیب دو واژة «دوقطبی» به معنای دو مرکز و دو محور و نیز واژۀ «سازی» به معنای فرایند یا ایجاد کنش به وجود میآید. این واژه به فرایند تقسیم یا تفکیک یک پدیده به دو بخش اشاره دارد. در اجتماع و سیاست نیز، دوقطبیسازی بر فرایندی دلالت دارد که در آن جوامع یا گروهها به دو بخش با نظرات و گرایشهایی کاملاً مخالف تقسیم میشوند. این تقسیمبندی میتواند به دلیل مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی یا ایدئولوژیکی باشد. در این فرایند، افراد یا گروهها به گونهای گِرد هم میآیند که یکی از قطبها به یک سویه و دیگری به سویة متضاد تعلق دارد. عمدتاً دوقطبیسازی سیاسی در جوامعی رخ میدهد که احزاب یا گروههای سیاسی به دو بخش بزرگ تقسیم میشوند. دوقطبیساز شخص یا نیرویی است که در تلاش است تا یک مسأله، موقعیت یا گروه را به دو بخش کاملاً مخالف تقسیم کند. این افراد معمولاً از تفاوتهای موجود بین گروهها، ایدهها یا ارزشها بهره میبرند تا اقشار مختلف جامعه را مقابل همدیگر قرار دهند. عبدالله بن أبی معروفترین دوقطبیساز جریان نفاق در صدر اسلام به شمار میرود که به عنوان شخصیت سیاسی و اجتماعی تأثیرگذار مدینه، از موقعیت اجتماعی ممتازی برخوردار است. با اسلامآوردن بیشتر مردم مدینه و ورود نبی گرامی اسلام به آن شهر، عبدالله سعی داشت با تظاهرکردن به اسلام، موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را حفظ کند (نک: ابن هشام، 1383ق، ج2، ص369؛ ابن عبد البر، 1412ق، ج3، صص940- 941؛ طبری، 1356، ج2، ص331). قدرت و نفوذ جریان پرشتاب اسلامی به قدری عظیم بود که او نمیتوانست مستقیماً با آن به مقابله برخیزد؛ از این رو، با تقویت و برجستهسازی تفاوتها و نادیدهگرفتن نقاط اشتراک، از قدرت و موقعیت خود در برابر پیامبر اکرم و جریان پیشروی اسلام استفادۀ نادرست میکرد. 4-2- تناظرها/ نگاشتهای دوقطبیسازی عبارتهایی همچون «دوقطبیسازی جنگ است»، «باید در برابر مخالفان پیروز شد» یا «این، یک جنگ ایدئولوژیکی است»، نشان میدهند برای ساخت مفهوم دوقطبیسازی، از اصطلاحات مربوط به جنگ استفاده میشود. در واقع، دوقطبیسازی فرایندی است که کنشگران آن برای رسیدن به اهداف مدنظر خود از ابزارهایی نادرست همچون تهدید، ارعاب، توهین، تحقیر، طفرهرفتن، چاپلوسی و غیره، بهره میبرند. این استعارهها، با دادن فضای تقابلی، دو طرف را در مقابل یکدیگر قرار میدهند و باعث میشوند تا سیاستورزان و مردم دو قطب متضاد را نه به عنوان مجموعهای از ایدهها، بلکه به عنوان نیروهایی در حال نبرد با یکدیگر تشکیل دهند. این امر نه فقط تضادها را تقویت میکند، بلکه مانع درک پیچیدگیهای اجتماعی و سیاسی میشود و فضای گفتوگو را به فضای تقابلی و جدلآمیز بدل میکند. قرآن کریم استعارههای شناختی مختلفی را دربارة دوقطبیسازی سیاسی جریان نفاق به کار گرفته است که در آنها با استفاده از مفاهیمی خاص به مفهوم دوقطبیسازی ساختار میدهد. آیاتی در قرآن آمدهاند که اتفاق نظر بیشتری در میان مفسران دربارة نزول آنها دربارة عبدالله بن أبی وجود دارد. برای مثال، خداوند در سورۀ منافقون به جریان دوقطبیسازی عبدالله در میان مهاجران و انصار اشاره میکند و از گفتارهای تفرقهافکنانة او و جریان نفاق قوم بنی مصطلق سخن میگوید: ﴿هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى یَنْفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ﴾ (منافقون/7). «اینها همان مردم بدخواهند که مىگویند بر اصحاب رسول انفاق مال مکنید تا از گردش پراکنده شوند در صورتى که خدا را گنجهاى زمین و آسمانها است لکن منافقان درک آن نمىکنند». ﴿یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَعْلَمُونَ﴾ (منافقون/8). «آنها (پنهانى) مىگویند اگر به مدینه مراجعت کردیم البته باید (یهودیان) اربابان عزت و ثروت مسلمانان ذلیل را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است و لیکن منافقان از این معنى آگاه نیستند». علامه طباطبایی به نقل از مجمعالبیان دربارۀ سبب نزول این آیات گفته است که پیامبر اسلام با قبیلۀ بنى مصطلق در مکانى که به آن «مریسیع» مىگفتند، قتال کرد و قبیلۀ بنى مصطلق را شکست داد. در همین اثنا، آبرسان انصار از یک طرف و اجیر عمر بن خطاب از طرف دیگر به کنار چاه آب آمدند تا آب بردارند. این دو، به خاطر اینکه دلوشان به هم پیچید، به جان همدیگر افتادند. آبرسان انصار از گروه انصار و اجیر عمر از مهاجران مدینه کمک خواستند. مردى از میان مهاجران به کمک اجیر عمر آمد. ماجرای درگیری به گوش عبداللّه بن أبى رسید. وی در حالى که خشمگین بود، به خویشاوندان خود، از جمله زید بن أرقم گفت: «مهاجران از دیارى دیگر به شهر ما آمدهاند، حالا مىخواهند ما را از خانه و کاشانۀ خود بیرون کنند و با ما در شهر خودمان زورآزمایى میکنند. آگاه باشید به خدا سوگند اگر به مدینه برگشتیم تکلیفمان را با آنها یکسره خواهیم کرد. در این هنگام، آنکه عزیزتر است ذلیلتر را بیرون میکند». سپس، عبدالله رو به حاضران کرد و گفت: «شما خود مسبب این امر بودهاید، مهاجران را در شهر خود جاى دادید و اموالتان را با ایشان تقسیم کردید. پس امروز مزدش را به شما مىدهند. به خدا قسم اگر پسماندۀ غذایتان را به مهاجران نمىدادید، امروز سوار گردنتان نمىشدند. گرسنگى مجبورشان مىکرد تا از شهر شما خارج و به عشایر و دوستان خود ملحق شوند». جوان نورسى به نام زید بن أرقم در میان حاضران بود. وی به نزد پیامبر اکرم (ص) رفت و ماجرای درگیری لفظی میان مهاجران و انصار را براى رسول خدا تعریف کرد. پیامبر (ص) شخصى را فرستاد تا عبداللّه بن أبی را حاضر کند. آنگاه فرمود: «این خبرها چیست که از ناحیة تو به من مىرسد؟» عبدالله در جواب گفت: «سوگند به خدایى که کتاب را بر تو نازل کرده است، هیچ یک از این حرفها را من نگفتهام. زید به شما دروغ میگوید». در این هنگام، فردی از میان انصار برخاست و گفت: «یا رسولاللّه (ص)، عبدالله ریشسفید و بزرگ ماست. شما چگونه سخنان یکی از جوانان انصار را دربارة او میپذیرید. ممکن است این جوان اشتباه کرده باشد و سخنان عبداللّه را بهدرستی نفهمیده باشد». پیامبر، عبداللّه بن أبی را معذور داشت و زید از طرف انصار مورد ملامت قرار گرفت. زید بن أرقم در ادامه نقل میکند: «پس از آنکه رسول خدا (ص) به مدینه رسید من از شدت اندوه خانهنشین شدم، تا آنکه سورۀ منافقون در تصدیق من و تکذیب عبداللّه بن أبى بر پیامبر اکرم (ص) نازل شد (طباطبایی، 1378، ج19، صص476-482؛ امامی و مکارم شیرازی، 1385، صص454-457). اولین نکتهای که در آیات بیانشده از سورۀ منافقون جلب نظر میکند، کاربرد اسلوب شرط است که از دو حرف «إن» و «لو» برای این منظور استفاده شده است. در اسلوب شرط، جواب بر پایة شرط بنا میشود؛ به اعتبار آنکه مسبب است و شرط سبب آن دانسته میشود. منافقان در این بخش از آیات، در استدلالهای خود معمولاً با استفاده از اسلوب شرط، امری را مترتب بر امری دیگر میدانستند. این قابلیت، از طریق گردآوری دو یا چند فضا، به خلق مفاهیم بدیع میانجامد. «خداوند متعال با خلق فضاسازی ذهنی و جهت حاضرساختن فضای واقعی در ذهن مخاطب فضای معکوس آن را با حرف «لو» به تصویر میکشد» (قائمی و یوسفی، 1402، ص244). بارزترین معنای قول در عبارت «یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا» «دلالتکردن بر چیزی است» (راغب اصفهانی، 1412ق، ص688). یکی از وجوه تکرار وجه زبانی واژة قول در آیۀ بالا دلالت سخن جریان نفاق بر امری غیر از معنای لفظی آن است که حمل بر دوقطبیسازی میشود. افزون بر آن، تکرار واژة قول به بارزکردن نقش زبان در رسیدن به اهداف دوقطبیسازی اشاره دارد. به منظور بررسی استعارههای مفهومی این آیات، نخست باید ریشة کلمات «لا تُنْفِقُوا» و «یَنْفَضُّوا» را بررسی کرد و دریافت که چگونه مفهوم دوقطبیسازی از این دو واژه ساختبندی میشود. در مجمعالبیان، واژۀ «نفق» «به معنای خروج آمده است؛ به دلیل اینکه منافق از ایمان خارج میشود و به سوی کفر حرکت میکند» (طبرسی، 1408ق، ج4، ص457). در مفردات، راغب واژۀ «فضّ» به معنای شکستن و پراکندهکردن است که از آن مفهوم پراکندهشدن قوم را به استعاره گرفتهاند (راغب اصفهانی، 1412ق، ص638). فراهیدی «فضّ» را در مفهوم اجتماع به کار برده است (1409ق، ج7، ص13). از بررسی معانی لغوی این واژهها میتوان تناظرها/ نگاشتهایی را برای مفهوم دوقطبیسازی استخراج کرد که در ادامه بیان میشوند. - دوقطبیسازی، پراکندهکردن است: واژة قطب با جمعشدن و جمعکردن ارتباط پنهانی دارد. این واژه، به عنوان مرکز تجمع یا تمرکز، به قطبها یا مراکزی اشاره دارد که به طور نمادین و عملی، تجمعی از فعالیتها، منابع و نیروهای انسانی را نشان میدهند. این واژه، به عنوان مرکز جذب یا همگرایی، به نقاطی اطلاق میشود که عناصری مختلف همچون افراد، منابع و انرژیها به آن سو جذب میشوند. این مفاهیم از معنای جغرافیایی قطب به طور استعاری گسترش یافتهاند که نشاندهندة تمرکز و همگرایی در سطحهای مختلف است. واژة قطب، به عنوان نتیجة فرایند جمعکردن یا گردآوری، به نقطهای اشاره دارد که در آن، به نوعی به وسیلۀ فرایندهای مختلف، جمعآوری رخ میدهد. این جمعآوری و متمرکزکردن باعث شکلگیری قطبها میشود و قطبها به نقاطی تبدیل میشوند که در آنها همه چیز تمرکز پیدا میکند. با وجود این، واژة قطب در کنار پسوند «ساز» به معنای ایجادکننده، با در نظر گرفتن عامل ایجادکنندة قطب، با معنای جمعآوریکننده و گردآوریکننده تناسب بیشتری دارد. پس، میتوان گفت دوقطبیسازی فرایند یا کنش ایجادکردن دو قطب با دو مرکز متضاد از یک قطب با یک مرکزیت است. این استعاره در قرآن با استعارههایی دیگر مانند «عزت/ذلت» یا «بالا/پایین»، همنشین میشود و شبکهای از نگاشتها را میسازد. عبدالله بن أبی در آیۀ ﴿یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى یَنْفَضُّوا﴾ (منافقون/7) به انصار میگوید: «به مهاجرین انفاق نکنید تا پراکنده شوند». قبل از توجه به وسیلهای (عدم انفاق) که برای رسیدن به هدف پراکندهکردن، از آن استفاده میکند، چگونگی مفهومسازی دوقطبیسازی توسط پراکندهشدن مورد توجه قرار میگیرد؛ به این معنا که درک انسان از دوقطبیسازی و شیوة وقوع آن ریشه در دانش و تجربة انسان از پراکندگی دارد. در این صورت، اگر عامل در آن لحاظ شود، نگاشت «دوقطبیسازی پراکندهکردن است» شکل میگیرد و اگر عامل در آن لحاظ نشود و فرایند دوقطبیسازی مدنظر باشد، مفهوم «دوقطبیسازی پراکندهشدن است» تداعی میشود. در آیۀ مورد بحث، عبدالله بن أبی که مخالف انفاق به افراد مؤمن مهاجر است، مسلمانان به دو گروه تقسیم میشوند: گروهی (مهاجر) که از پیامبر حمایت میکنند و نیازمند کمک مالی هستند و گروهی (انصار) که به کمک مالی نیاز ندارند و گاه مطیع پیامبر و گاه مطیع عبدالله بن أبی هستند. عبدالله از افراد همسو با خود، میخواهد تا حامیان پیامبر را از نظر مالی در تنگنا قرار دهند؛ به طوری که جریان دوقطبیسازی به ضرر یک عدّه (پیامبر و یارانش) و در مقابل به نفع عدّهای دیگر (عبدالله بن أبی و حامیانش) پیش برود. از این رو، در آیۀ بالا، دو قطب مخالف سیاسی یا اجتماعی ترسیم شدهاند که جریان نفاق میکوشد با پراکندهکردن اجتماع مسلمانان، این دو گروه را در تقابل با یکدیگر قرار دهد. - دوقطبیسازی، پول است: نگاشت «پول منبع مادی است»، در نظریة استعارة مفهومی، حاصل تلقی این اندیشه است که «پول به عنوان نوعی منبع مالی است، میتوان آن را بهدقت اندازهگیری کرد، برای هر واحد آن، ارزشی تعیین کرد و تا رسیدن به هدف نهایی بهتدریج از آن بهره برد» (لیکاف و جانسون، 1396، ص123). در استعارة مفهومی، هر مفهومی که دربارة آن استدلال میشود، میتواند در قالب حوزههای مبدأ تفسیر شود: حوزههای استعاری مبدأ همواره جنبههایی مختلف از فرایندهای مورد استدلال خود را، پنهان یا برجسته میکنند. از این رو، زبان استعاری اثری عظیم بر درک انسان از واقعیت زندگی دارد. هرچه بیشتر از تصویرسازی استعاری در زبان استفاده شود، این استعاره بیشتر در ذهن افراد نقش میبندد. در نتیجه، آن استعاره راه اصلی افراد برای درک آن موضوع خواهد بود و به درک مشترک «غیرقابل تردید» و «ذاتاً برحق» افراد از آن موضوع تبدیل میشود. در این صورت، جنبههای پنهان نه فقط به طور لحظهای نادیده گرفته میشوند، بلکه با لحاظ شناختی، به عنوان بخشی از دستگاه مفهومی افراد تضعیف و فراموش میشوند. این بخشی از قدرت استعاره در زبان و استدلال سیاسی است؛ استعارههایی که بر یک گفتمان تسلط دارند و تعیین میکنند که گوینده و شنونده باید چگونه فکر کنند یا به چه چیزهایی فکر نکنند. در واقع، استعارهها میتوانند واقعیتهای سیاسی را در ذهن افراد ایجاد کنند، در حالی که حتی متوجه آن نباشند (لیکاف و وهلینگ، 1402، صص27-29). پس، جنبهای از مفهوم دوقطبیسازی که در این نگاشت، امکان درک مفهوم دوقطبیسازی را فراهم میآورد، آشکارسازی یکی از ابزارهای قدرت، کنترل قدرت و انتقال قدرت، با نگاشت «پول قدرت میآورد»، مقارن است. این نگاشت از مفاهیم مالی (پول) و رابطة آن با قدرت برای ساختاردهی به فرایند سیاسی پیچیدة دوقطبیسازی استفاده میکند. در ساختارهای اجتماعی، پول به یک منبع قدرت، کنترل و نفوذ تبدیل میشود و به عنوان ابزار مالی برای تضعیف یا تقویت قطبهای اجتماعی یا سیاسی عمل میکند. کسانی که منابع مالی بیشتری دارند، خود را در موضع قدرت قرار میدهند و بر اساس تفاوتهای اقتصادی، منابع مالی را به گونهای توزیع میکنند که موجب ایجاد یا تقویت شکافهای اجتماعی و سیاسی و شکلگیری دو قطب مخالف میشود. در این صورت، با تقویت یکی از دو طرف قطببندی و در موضع ضعف قراردادن گروههایی که دسترسی محدودی به منابع مالی دارند، بر وضعیت سیاسی و اجتماعی آن سیستم تأثیر میگذارند. در نتیجه، منافقانی که مانع تحقق کُنش انفاق میشوند، عملاً برای تقویت قطب مخالف و دامنزدن به ایجاد دوقطبیسازی تلاش میکنند. از آنجا که در نگاشت دوقطبیسازی تحریم اقتصادی نیز نهفته است، میتوان بین عدم انفاق و تحریم اقتصادی همبستگی برقرار کرد. به این سبب، عبداللّه بن أبی میکوشد تا با در تنگنا قراردادن حامیان پیامبر (ص)، میان مهاجران و انصار شکاف اجتماعی و سیاسی ایجاد کند یا دستکم از این طریق، شکافهای موجود را تشدید کند. چنانچه در نمودار 1 قابل مشاهدهاست، از مجموع ابزارهایی که عبدالله ابن ابی برای ایجاد دوقطبیسازی سیاسی در این دو آیه استفاده کرده است، میتوان به مدلی چرخهای دست یافت. ثروت امکان دسترسی به ابزارهای نفوذ و افزایش ظرفیت اعمال قدرت را فراهم میکند. قدرت با شکلدهی و جهتدهی و کنترل ادراک عمومی، امکان ساخت یا مهندسی عزت اجتماعی را میدهد. اگر عزت مبتنی بر فضیلت نباشد (عزت تصنعی و نمایشی)، برای بقای خود به قطبیسازی متوسل میشود. قطبیسازی انسجام اجتماعی را کاهش میدهد و قدرت را تثبیت میکند. تثبیت قدرت امکان انباشت بیشتر ثروت را فراهم میآورد. نمودار 1- شبکة حاصل از نگاشتهای آیات 7 و 8 سورة منافقون از سیاق آیة ﴿یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ﴾ فهمیده میشود رجوع در لغت به معنای «بازگشت به نقطهای است که کار از آنجا شروع شده است» (راغب اصفهانی، 1412ق، ص342). با وجود این، در عبارت «رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَه»، مفاهیم روابط فضایی اولیه نهفتهاند که از تجربة فضایی انسان نشئت میگیرند. به اعتقاد ناقدان، «مفاهیم روابط فضایی در نظام مفهومی انسان قرار دارند و همان چیزی هستند که به فضای اطراف ما معنا و مفهوم میبخشند. ساختار داخلی روابط فضایی اولیه متشکل از یک طرحوارة تصویری، یک نیمرخ و یک ساختار متحرک/ثابت است» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، صص59-60). از آنجا که طرحوارههای تصویری به عنوان یکی از مؤلفههای اصلی حوزة نگاشت «در تجربیات بدنی انسان ریشه دارند و شامل طرحوارههای جهتدار مانند درون/بیرون، جلو/پشت، داخل/خارج، جزء/کل و طرحوارة «مسیر» میشوند» (Ungerer & Schmid, 1996, p. 119)، طرحوارة تصویری مناسب با معنای رجوع به شهر از طرحوارة مبدأ مسیر هدف تشکیل شده است. نیمرخ یا برجستهسازی و ساختار متحرک/ثابت در این طرحوارة تصویری همان مفهومی است که از عبارت «رَجَعْنا» با حرف اضافة «إلى» دریافت میشود. در نتیجه، هدف را برجسته و آن را به صورت جسمی ثابت که حرکت نسبت به آن اتفاق میافتد، مشخص میکند. همچنین، مفهوم «یُخْرِجَنَّ» که با حرف اضافة «مِنْ» بیان شده است، مبدأبودن «مَدِینَه» را برجستهتر میکند، زیرا حرکت نسبت به آنجا صورت میگیرد. عبداللّه بن أبی از صفت عزیزتر و ذلیلتر در قالب مفاهیم استعارهای ساختار/رویداد جسم استفاده کرده است؛ گویا این صفت را به عنوان جسمی در نظر گرفته که میتوان آن را خارج کرد. به این ترتیب، در این استعاره، علیت (اخراجکردن)، انتقال عزت (اثر) به عبداللّه بن أبی (موجودیت متأثر) است. به این سبب، خداوند در ادامة آیه صراحتاً تحقق عزتمندی را منحصر در ذات مقدس الهی، پیامبر و مؤمنان میداند. - دوقطبیسازی، قدرت است: این نگاشت چگونگی مفهومسازی دوقطبیسازی به واسطة جنگ را بیان میکند و منجر به این میشود که عبداللّه بن أبی با به کار بردن عبارت «لَیُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ»، از ابزارهای کلامی غیرمنصفانه و نامطلوبی همچون تهدید، ارعاب، اعمال زور، توهین، تحقیر و به چالش کشیدن قدرت، استفاده کرده است تا مواضع و قلمروی خود را تثبیت یا از آنها دفاع کند. به این ترتیب، هر کدام از نگاشتهای «دوقطبیسازی تهدید است»، «دوقطبیسازی ارعاب است»، «دوقطبیسازی قدرت است»، «دوقطبیسازی توهین است»، «دوقطبیسازی تحقیر است» و «دوقطبیسازی به چالش کشیدن قدرت است»، از آیۀ «لَیُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ» دریافت میشوند. چه، هر کدام به حوزههای مبدأ مختلفی اشاره دارند که با آشکارسازی جنبهای از مفهوم دوقطبیسازی، به توصیف مفصل و دقیق آن منجر میشوند. افزون بر آن، در نگاشت «دوقطبیسازی قدرت است»، اعمال زور و نیروی فیزیکی در دو واژة «لَیُخْرِجَنَّ» و «اَلْأَعَزُّ» بین آن دو و قدرت همبستگی ایجاد میکند. بر این اساس، هدف از ایجاد دوقطبیسازی ممکن است دستیابی به قدرت باشد. از این رو، عبداللّه بن أبی با ایجاد همبستگی و تشدید قطببندی در سیستم اجتماعی شهر مدینه، میکوشد تا روندهای اقتدارگرایانه یا تمرکز قدرت را برای خود تقویت یا تثبیت کند. استعارههای مفهومی دوقطبیسازی عبدالله بن أبی میان مسلمانان در ماجرای جنگ احد نیز نمایان و در سورة آل عمران بیان شدهاند؛ آنجا که خداوند متعال میفرماید: ﴿وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ نَافَقُوا وَقِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَاتَّبَعْنَاکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمَانِ یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یَکْتُمُونَ * اَلَّذِینَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ﴾ (آلعمران/167-168). «تا نیز معلوم شود حال آنهایى که در دین نفاق و دورویى کردند و چون به آنها گفته شد بیایید در راه خدا جهاد و یا دفاع کنید، عذر آوردند که اگر ما به فنون جنگى دانا بودیم از شما تبعیت نموده و به کارزار مىآمدیم اینان با آنکه دعوى مسلمانى دارند به کفر نزدیکترند تا به ایمان، با زبان چیزى را اظهار کنند که در دل خلاف آن را پنهان داشتهاند و خدا بر آنچه پنهان مىدارند آگاهتر از خود آنها است* آن کسانى که در جنگ با سپاه اسلام همراهى نکردند و گفتند اگر خویشان و برادران ما نیز سخن ما را شنیده و به جنگ احد نرفته بودند کشته نمىشدند، اى پیغمبر! به چنین مردم (منافق) بگو پس شما که براى حفظ حیات دیگران چاره توانید کرد مرگ را از جان خود دور کنید اگر راست مىگویید». سبب برپاشدن جنگ احد این بود که کفار قریش پس از برگشتن از جنگ بدر، به سبب خسارتهایى که در آن جنگ دیده بودند، تصمیم به انتقام گرفتند. در نتیجه، وقتى از مکه بیرون مىآمدند، سه هزار نظامى سواره و دو هزار پیاده داشتند. وقتی خبر لشکرکشى کفار قریش به پیامبر اکرم (ص) رسید، اصحاب خود را جمع کرد. عبداللّه بن أبى عرضه داشت: «یا رسولاللّه از مدینه بیرون مرو تا دشمن به داخل شهر بیاید و ما در کوچه و پسکوچهها بر آنها حملهور شویم، خانههاى خود را سنگر کنیم، افراد ضعیف، زنان و بردگان هم نیروى ما میشوند و در سر هر کوچه و بر بالاى بامها عرصه را بر دشمن تنگ میکنند». سعد بن عباده و چند نفر دیگر از قبیلۀ اوس به پا خاستند و عرضه داشتند: «یا رسولاللّه آن روز که ما مشرک بودیم احدى از عرب به ما طمع نبست. چگونه امروز طمع ببندد با اینکه تو در میان ما هستى؟ به خدا سوگند هرگز پیشنهاد عبداللّه را نمىپذیریم و آرام نمىگیریم تا آنکه به سوى دشمن برویم و با آنان کارزار کنیم. چرا که اگر کسى از ما کشته شود، شهید است و اگر زنده بماند در راه خدا جهاد کرده است». پیامبر رأى سعد را پذیرفت و با چند نفر از اصحاب خود از مدینه بیرون رفت تا محلی مناسب را براى جنگ تدارک بیند. در این جنگ، عبداللّه بن أبی از یارى رسول خدا سر باز زد و جماعتى از قبیلۀ خزرج نیز از رأى او پیروى کردند (طباطبایی، 1378، ج4، صص13-22). از آنجا که معنای علم در لغت درک حقیقت اشیاء است (راغب اصفهانی، 1412ق، ص580) و اتّباع نیز به معنای پیروی از راه و روش دیگران و فرمانبرداری از آنهاست (راغب اصفهانی، 1412ق، ص162)، در آیة «قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَاتَّبَعْنَاکُمْ»، مهارت در جنگیدن و تبعیت به معنای وابستگی یا پیروی از قدرت یا اقتدار خارجی در حالی مطرح میشود که عبداللّه بن أبى از توانمندی خود در جنگ آگاه است، اما تصمیم میگیرد در این شرایط خاص، به دلیل ترس از عواقب پیروزی مسلمان، با هدف دوقطبیسازی میان مسلمانان و کفار، قدرت یا توانمندی خود را به نمایش نگذارد و از اقدام واقعی در جایی که به نظر میرسد قادر به تغییر یا اقدام است، خودداری کند؛ چه، میپندارد استفاده از قدرتش در این موقعیت خاص، او را از اهدافش دور میکند. اینجاست که دستکاری واقعیت به عنوان یک راهبرد برای پنهانکردن انگیزهها مطرح میشود. از این رو، او دروغ را به ابزاری تبدیل میکند و این امکان را مییابد تا در عین حفظ موقعیت خود، با ایجاد تقابلهای جعلی در ذهن دیگران (یا جنگ در داخل شهر یا تن دادن به شکست)، ارائۀ گزینههای غیرواقعی یا تقسیمبندی میان وضعیتهای متضاد، از تبعیتکردن از یک مقام یا سیستم خاص امتناع بورزد. بنابراین، عبدالله بن أبی وضعیتهای متضاد از «توانایی» و «تبعیت» را به گونهای ایجاد میکند تا بتواند از مسئولیت یا انتظارات اجتماعی فرار کند و از چهار وضعیت متصور برای «توانایی» و «تبعیت»، یعنی «توانایی جنگ و تبعیت»، «عدم توانایی جنگ و تبعیت»، «توانایی جنگ و عدم تبعیت» و «عدم توانایی جنگ و عدم تبعیت»، اطلاعات را به گونهای گزینش کند که بیش از همه، عدم تبعیت پنهان شود. در نتیجه، با فرافکنی، مسئولیت تبعیتنکردن را به ناتوانی در انجام کار نسبت میدهد. در نتیجه، دروغپردازی وی به گونهای طرح میشود که انگار فقط در صورت نداشتن توانایی برای مقابله، میتواند تصمیم بگیرد که از کسی تبعیت نکند. این دروغ، در ظاهر، یک رابطة منطقی میان توانایی جنگیدن و تبعیت ایجاد میکند که در حقیقت موجودیت ندارد. - دوقطبیسازی، دروغ است: در سخن عبدالله بن أبی که میگفت: «اگر جنگیدن میدانستیم، از شما تبعیت میکردیم»، حرف «لو» به دلیل امتناع شرط، دلالت بر امتناع جواب دارد؛ یعنی با ندانستن مهارتهای جنگیدن، تبعیت هم منتفی میشود. حال آنکه عبداللّه بن أبى بهخوبی از جنگیدن و شیوههای جنگآوری آگاه بود و توان جنگیدن داشت. از این رو، خداوند متعال میفرماید: ﴿یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ﴾. عبداللّه بن أبى بر این اساس، از استنباطهای مربوط به حوزة مبدأ دروغ (پنهانکردن حقیقت توانمندی) برای استنباطهای مربوط به حوزة مقصد دوقطبیسازی (پنهانکردن انگیزهها) بهره میجوید و صورتهای استدلال مربوط به حوزة مبدأ را برای استدلال دربارة حوزة مقصد به کار میبرد تا از این طریق بتواند استنباطهای مربوط به حوزة مبدأ را بر استنباطهای مربوط به حوزة مقصد بنگارد و مفهوم حوزة مقصد را غنیتر کند. نگاشت «دوقطبیسازی، دروغ است» در دو مرحله قابل تبیین است. ذهن با استفاده از ویژگیها و روابط حوزۀ مبدأ دروغ، قواعد استدلالی مشابه را روی حوزۀ انتزاعی مقصد اعمال میکند. دروغ بهخودیخود یک مفهوم انتزاعی است. یکی از استعارههای پایهای که ذهن برای درک دروغ به کار میگیرد، انتقال تجربۀ محسوس پوشاندن چیزی با پرده و مانند آن، بهدروغ است. به این ترتیب، دروغ به عنوان نگاشتی که پردهای روی حقیقت میکشد، قابل درک است. وقتی چیزی پنهان شود، درک آن توسط حواس کاهش مییابد. ذهن از استنباطها و قواعد این حوزۀ مبدأ برای تولید استنباطهای حوزۀ مقصد دروغ استفاده میکند. وقتی حقیقت پنهان شود، درک و شناخت آن کاهش مییابد. مجدداً ذهن استنباطها را از حوزۀ مبدأ به صورت یک الگوی تفکری به حوزۀ مقصد دوقطبیسازی منتقل میکند. پنهانکردن انگیزه امکان شناخت آن را کاهش میدهد. وقتی انگیزه شناخته نشود، دوقطبیسازی، روابط میان افراد را تضعیف میکند. در آیة «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا»، عبدالله بن أبی در جریان جنگ احد تلاش میکند تا با تغییر ذهنیت خوانشگران، با استفاده از استدلال شرطی و نظریههای کاذب، مانند اینکه «اگر در داخل شهر جنگ میکردید، کشته نمیشدید»، گروهی از مجاهدان را به سمت نگرش جدید خود که «اگر از ما اطاعت میکردید، کشته نمیشدید» سوق دهد. وی با القای این مفهوم که وضعیت موجود قابل تغییر و اجتنابپذیر است، مخاطب خود را تحقیر میکند و در عین حال، موقعیت خویش را بالا میبرد. او از طریق ایجاد دوگانهسازی «ما در مقابل شما»، افزون بر ساخت هویت جمعی برای گروه خود، با ایجاد تنش در ذهن مسلمانان، مرزهای اجتماعی را تقویت و برجسته میکند. این تفکیک میتواند به عنوان نوعی برتریجویی تلقی شود که خود را به عنوان گروهی «نجاتیافته» معرفی میکند که انتخابهای بهتری داشتهاند. - دوقطبیسازی، سلطه یا تسلط است: عبدالله بن أبی با استفاده از رفتار و زبان خود به صورت محاسبهشده تلاش میکرد تا مسیر جنگ را به گونهای مدیریت کند که در نهایت بتواند افکار عمومی را به سمت سیاستهای خودمحورش به عنوان یک رهبر اجتماعی هدایت کند و از این طریق، اهداف تفرقهافکنانۀ خود را پیش ببرد. او با هدف القای مقبولیت و مشروعیت خود و پذیرش اجتماعی تصمیمگیریهایش، با کنترل و جهتدهی به رفتارهای اجتماعی، از مکانیسم دوقطبیسازی به عنوان ابزاری کارآمد برای ایجاد شکاف در میان مسلمانان و تغییر جهت تصمیمهای جمعی، با هدف تقویت سلطة فردی و اجتماعی خود، استفاده میکند. وی با نفوذ روانی در افراد و ایجاد احساس امنیت کاذب با گفتن عبارتهایی مانند اینکه «اگر شما هم مثل ما از جنگ منصرف میشدید، کشته نمیشدید»، در تلاش است تا مسلمانان سست ایمان را متقاعد به درستبودن تصمیم خود کند. گویا عبدالله با ساخت روایت جایگزین و با استفاده از استدلالهای فرضی میخواهد واقعیت اصلی «عامل شکست بودن خودش» را تحریف کند تا با ساخت روایتی نادرست و مقصر جلوه دادن دیگران، در مقصرشناختن عاملان اجتماعی شکست فرافکنی ایجاد کند. وی از راهبرد کنترل روایت بهره میبرد و تلاش میکند تا با بازسازی واقعیت، به عنوان راوی اصلی رویدادها، بر نحوة درک و تفکر دیگران نسبت به جنگ و پیامدهای آن تأثیر بگذارد. همچنین، با اعمال فشار اجتماعی بر افرادی که تصمیمی متفاوت گرفتهاند، میکوشد تا آنها را متقاعد کند که به دیدگاههای او متمایل شوند. استعارههای مفهومی دوقطبیسازی عبدالله بن أبی میان مسلمانان و یهودیان در ماجرای بنی نضیر نیز بروز و ظهور مییابند که قرآن کریم در سورة حشر به این ماجرا اشاره کرده است. خداوند متعال در این باره میفرماید: ﴿أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلَا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ﴾ (حشر/۱۱). در صدر اسلام، یهودیان بنی نضیر به خاطر نقض پیمانى که با مسلمانان بسته بودند محکوم به جلاى وطن شدند. سبب نقض عهدشان این بود که «منافقان به آنها وعدۀ یارى داده بودند، ولى به وعدۀ خود وقعی ننهادند» (طباطبایی، 1378، ج19، ص348). در مدینه سه طایفه از یهودیان به نامهای بنى نضیر، بنى قریظه و بنى قینقاع زندگى مىکردند. آنها با پیامبر (ص) پیمان صلح بسته بودند. اما پس از مدتى عهد خود را شکستند. سبب عهدشکنى یهودیان آن بود که یک نفر از افراد قبیلۀ بنی نضیر دو نفر از مسلمانان را ترور کرد. قرار بر آن شد تا به صاحبان خون دیه پرداخت شود. وقتی پیامبر (ص) برای دریافت خونبهای آن دو به میان قبیلۀ بنی نضیر رفت، یهودیان نقشة قتل پیامبر و یارانش را در سر پروراندند. در همین حال، جبرائیل بر پیامبر نازل شد و او را از ماجرا مطلع کرد. از این رو، حضرت به مدینه بازگشت. سپس، به یکی از یاران خود فرمود: «به قبیلۀ بنی نضیر برو و به آنها بگو که یا از سرزمین ما بیرون روند یا آمادۀ جنگ شوند». در همین حال، عبداللّه بن أبى شخصى را نزد یهودیان فرستاد تا به آنها بگوید از مدینه بیرون نروند و با پیامبر بجنگند. وی به یهودیان وعدۀ یارى داد. پیامبر به حضرت امیرالمؤمنین امر فرمود تا بیرق جنگ را بردارد و قلعۀ یهودیان را محاصره کند. در نهایت، عبداللّه بن أبى از یاری یهودیان سر باز زد و به این ترتیب، ایشان را فریب داد (طباطبایی، 1378، ج19، صص358-359). نگاشت «کمک حمایت است» از آیة «لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ» استنباط میشود. این مفهوم استعارة اولیهای است که در نگاشت آیه عمل میکند. به عبارت دیگر، «یاریدادن» قضاوت ذهنی است که از «حمایت فیزیکی» در حوزة حسی-حرکتی و تجربة اولیة مشاهدة اینکه برخی از افراد یا پدیدهها به منظور ادامة کارکرد خود «نیازمند حمایت هستند»، ناشی میشود. - دوقطبیسازی، وعدة دروغ است: در جریان نبرد بنی نضیر، عبداللّه بن أبى با زبان دوگانة فریب و نیرنگ و با ابزارهای تأکید کلامی و قسمهای پیاپی، اعتماد افراد را جلب میکند و به دشمنان یک جریان سیاسی وعدههای توخالی میدهد تا آنها را به انجام اقداماتی خاص ترغیب کند. استفاده از ابزار زبان برای اعمال فشار روانی مخاطب، بازی با احساسات آنها و تغییر محاسبات، نوعی سلطهطلبی ذهنی است. عبدالله با ارائة نقشة کاذب و القای حق مقابله با سیاست حاکم و قراردادن یهودیان در حالت تهاجمی، کسانی را که در ابتدا تمایلی به جنگیدن نداشتند، به سمت یک مسیر ذهنی غلط هدایت میکند. در نهایت، نیز با تغییر نقش و هویت خود از حامی به دشمن، آنها را به هنگام محاصره، تنها میگذارد. به این ترتیب، باعث انحراف نقشة اجتماعی یهودیان و ایجاد سردرگمی و سرخوردگی در ذهن آنها میشود تا از تصمیم خود منصرف شوند.
5- نتیجهگیری از آنچه گفته شد، به دست آمد که: - عبدالله بن أبی، پس از هجرت پیامبر اکرم (ص) از مکه به مدینه و در جریان شکلگیری حکومت نوپای اسلامی، کوشید تا با تظاهر به دین اسلام، در عین حفظ موقعیت سیاسی و اجتماعی خود، از اندیشههای دوقطبیسازی در برابر پیامبر استفاده کند. اندیشة استعاری او که دوقطبیسازی را بر اساس اصطلاحات مربوط به جنگ با نگاشت عام «دوقطبیسازی جنگ است» مفهومسازی کرده است، باعث میشود تا از ابزارهای زبانی مختلفی همچون تهدید، ارعاب، اعمال زور، توهین، تحقیر، به چالش کشیدن قدرت، طفرهرفتن، توافقکردن، استدلالکردن و غیره، برای دستیابی به دوقطبیسازی جریان نفاق بهره بگیرد. - جریان نفاق پراکندهکردن را به عنوان راهی برای اندیشیدن دربارة دوقطبیسازی با نگاشت «دوقطبیسازی پراکندهکردن است» ساماندهی کرد. افزون بر آن، با توجه به نگاشت «دوقطبیسازی پول است»، که قابل تجزیه به استعارة اولیة «پول منبع مادی است»، دربارة مفهوم دوقطبیسازی استدلال میشود؛ به این معنا که دوقطبیسازی در قالب حوزۀ مبدأ پول تفسیر میشود و این حوزۀ استعاری مبدأ، پول را به عنوان یکی از ابزارهای قدرت با نگاشت «پول قدرت میآورد»، برجسته میکند. در نگاشت «دوقطبیسازی تحریم اقتصادی است»، هم میتوان بین عدم انفاق و تحریم اقتصادی همبستگی برقرار کرد. - از فرازهای مختلف سورۀ منافقون، نگاشتهایی متفاوت همچون «دوقطبیسازی قدرت است»، «دوقطبیسازی تهدید است»، «دوقطبیسازی ارعاب است»، «دوقطبیسازی توهین است»، «دوقطبیسازی تحقیر است» و «دوقطبیسازی به چالش کشیدن قدرت است»، قابل دریافت هستند که هر کدام جنبههایی گوناگون از مفهوم دوقطبیسازی را برجستهتر میکنند. - عبداللّه بن أبی طبق آیات سورۀ آل عمران، از استنباطهای مربوط به حوزة مبدأ دروغ (پنهانکردن حقیقت یا توانمندی)، برای استنباطهای مربوط به حوزة مقصد دوقطبیسازی (پنهانکردن انگیزهها) استفاده میکند و از این جریان، نگاشت «دوقطبیسازی دروغ است» شکل میگیرد. - همچنین، در فحوای آیات سورۀ آل عمران، نگاشتهایی مختلف مانند «کنترل بالاست»، «تسلط یا قدرت داشتن بالاست» و «موقعیت اجتماعی خوب بالاست»، موجود هستند. اینها استعارههای اولیهای هستند که در نگاشت آیۀ «دوقطبیسازی سلطه یا تسلط است» عمل میکنند. در جریان جنگ احد، عبدالله بن أبی با استفاده از استدلال شرطی و نظریههای کاذب «اگر داخل شهر جنگ میکردید، کشته نمیشدید»، گروهی از یهودیان را به سمت نگرش جدید «اگر از ما اطاعت میکردید، کشته نمیشدید»، با هدف تقویت سلطة خود سوق میدهد. - در سورۀ حشر، استعارة اولیة «کمک حمایت است»، در نگاشت آیۀ «دوقطبیسازی وعدة (حمایت) دروغ است» عمل میکند. عبداللّه بن أبى در ماجرای یهودیان بنی نضیر، با فریبدادن یهودیان و جلب اعتماد آنها، به دشمنان یک جریان سیاسی وعدههایی پوچ میدهد، ولی در نهایت، با تغییر نقش و هویت اجتماعی خود از حامی به دشمن، آنها را به هنگام محاصره، تنها میگذارد.
[1] Lakoff & Johnson [2] primary metaphor [3] source domain [4] target domain [5] Mapping [6] structural metaphor [7] ontological metaphor [8] orientational metaphor | ||
| مراجع | ||
|
قرآن کریم. ابن سیده، علی بن اسماعیل. (1421ق). المحکم و المحیط الأعظم (ج. 6، چاپ اول). بیروت: دار الکتب العلمیه. ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله. (1412ق). الاستیعاب فی معرفة الأصحاب (ج. 3، به کوشش علی محمد البجاوی). بیروت: دار الجیل. ابن فارس، احمد. (1404ق). معجم مقاییس اللغه (ج. 5، چاپ اول). قم: مکتب الاعلام الاسلامی. ابن هشام. (1383ق). السیرة النبویة (ج. 2، به کوشش محمد محیی الدین عبد الحمید). قاهره: مکتبة محمد علی صبیح وأولاده. اسودی، علی، و مدیری، سمیه. (1400). بررسی طرحوارههای تصویری قرآن کریم بر اساس نظریة جانسون؛ مطالعة موردی سورة صافات. پژوهشهای ادبی-قرآنی، 9، 30-56. https://dor.isc.ac/dor/20.1001.1.23452234.1401.9.3.2.2 افراشی، آزیتا. (1397). استعاره و شناخت. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. امامی، محمدجعفر، و مکارم شیرازی، ناصر. (1385). شأن نزول آیات قرآن. قم: مدرسة الإمام علی بن أبی طالب. اونز، ویویان، و گرین، ملانی. (1398). زبانشناسی شناختی (جهانشاه میرزا بیگی، مترجم). تهران: آگاه. بنیعصار، امیر. (1397). نقش استعارة مفهومی در فهم آیات با تطبیق استعارة «زندگی تجارت است». ذهن، 19، 139-158. https://zehn.iict.ac.ir/article_31268.html دهخدا، علیاکبر. (1377). لغتنامة دهخدا (چاپ دوم). تهران: مؤسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران. راسخ مهند، محمد. (1393). درآمدی بر زبانشناسی شناختی: نظریهها و مفاهیم (چاپ چهارم). تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت). راغب اصفهانی، حسین بن محمد. (1412ق). مفردات ألفاظ القرآن (چاپ اول). بیروت: دار الشامیه. صاحب، اسماعیل بن عباد. (1414ق). المحیط فی اللغة (ج. 5، چاپ اول). بیروت: عالم الکتب. طباطبایی، محمد حسین. (1378). المیزان (ج. 4، 19، چاپ یازدهم، محمد باقر موسوی، مترجم). قم: دفتر انتشارات اسلامی. طبرسی، فضل بن حسن. (1408ق). مجمعالبیان (ج. 4، چاپ دوم). بیروت: دار المعرفه. طبری، محمد بن جریر. (1356). ترجمة تفسیر طبری (ج. 2، به کوشش حبیب یغمایی). تهران: توس. فراهیدی، خلیل بن احمد. (1409ق). کتاب العین (ج. 5، 7، چاپ دوم). قم: نشر هجرت. قائمی، مرتضی، و ذوالفقاری، اختر. (1395). بررسی استعارههای شناختی در حوزة زندگی دنیوی و اخروی در زبان قرآن «استعارة عام مقصود مقصد است». پژوهشهای زبانشناختی قرآن، 5، 1-20. https://doi.org/10.22108/nrgs.2016.20528 قائمی، مرتضی، و یوسفی، پروین. (1402). کارکرد لو شرطیه در فضاسازیهای قرآنی بر اساس نظریة آمیختگی مفهومی. پژوهشهای زبانشناسی تطبیقی، 13، 227-246. https://doi.org/10.22084/rjhll.2023.25553.2200 قائمینیا، علیرضا. (1390). معناشناسی شناختی قرآن. تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی. قائمینیا، علیرضا. (1397). استعارههای مفهومی و فضاهای قرآن (چاپ چهارم). تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی. کرد زعفرانلو، عالیه، و ابراهیمپور، فائقه. (1398). بررسی طرحوارههای تصویری جانسون در آیات توصیفکنندة دوزخ و بهشت در چارچوب معناشناختی شناختی. ذهن، 20، 119-152. https://zehn.iict.ac.ir/article_37564.html کوچش، زولتان. (1395). استعاره مقدمهای کاربردی (جهانشاه میرزا بیگی، مترجم). تهران: آگاه. لاینز، جان. ( ۱۳۸۳). مقدمهای بر معنیشناسی زبانشناختی (حسین واله، مترجم). تهران: گام نو. لیکاف، جورج، و جانسون، مارک. (1393). فلسفة جسمانی: ذهن جسمانی و چالش آن با اندیشة غرب (جهانشاه میرزا بیگی، مترجم). تهران: آگاه. لیکاف، جورج، و جانسون، مارک. (1396). استعارههایی که باور داریم (چاپ دوم، راحله گندمکار، مترجم). تهران: نشر علمی. لیکاف، جورج، و وهلینگ، الیزابت (1402). مغز سیاسی، استعارهها در گفتمانهای سیاسی (چاپ اول، محسن توکلیان، مترجم). تهران: لوگوس. ملاابراهیمی، عزت، و حقدوست، آیت. (1403). مفهومسازی کلاناستعارة «استدلال به مثابة جنگ» در فرهنگ قرآن کریم بر اساس نظریة استعارههای مفهومی لیکاف و جانسون. قرآن، فرهنگ و تمدن، 6، 1-22. https://doi.org/10.22034/jksl.2024.449407.1333
| ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 2 |
||