| تعداد نشریات | 44 |
| تعداد شمارهها | 1,902 |
| تعداد مقالات | 15,447 |
| تعداد مشاهده مقاله | 45,449,535 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 18,362,520 |
توضیحاتی دربارۀ تعلیقات طومار نقّالی شاهنامه (طومار سیاهپوش) | ||||||||||||||||
| متن شناسی ادب فارسی | ||||||||||||||||
| مقاله 8، دوره 18، شماره 3 - شماره پیاپی 71، مهر 1405، صفحه 147-166 اصل مقاله (991.93 K) | ||||||||||||||||
| نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||||||||||||||||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/rpll.2026.147514.2528 | ||||||||||||||||
| نویسنده | ||||||||||||||||
| عباس پارساطلب* | ||||||||||||||||
| دکترای تخصصی زبان وادبیات فارسی، دانشکدۀ زبان وادبیات فارسی، دانشگاه تهران، تهران، ایران | ||||||||||||||||
| چکیده | ||||||||||||||||
| طومار نقّالی شاهنامه (طومار سیاهپوش) یکی از مهمترین طومارهای مکتوب بهشمار میرود. منظور از طومار مکتوب در اینجا طومارهایی است که با نوشتار رسمی برای مطالعۀ افراد باسواد و اشراف نوشته میشده است؛ ازینروی باید دانست که مخاطب این طومارها صرفاً مردم عادی و فرودست جامعه نبوده است؛ با این توضیح میتوان گفت چاپ طومارهای مکتوب باید بهصورت کاملاً انتقادی و برابر با موازین درستِ علمی انجام بگیرد. افزون بر این، نوشتن توضیحات و تعلیقاتِ متن طومارها نیز، امری تخصّصی بوده و انجامِ این مهم با مراجعه به لغتنامهها، توجّه به سبک و زبان متونِ عامیانه و بهرهگیری از متن دیگر طومارها امکانپذیر است. گفتنی است سجّاد آیدنلو طومار سیاهپوش را با همین نیّت تصحیح کرده و یادداشتهایی نیز برای این اثر فراهم کرده است. اگرچه تاکنون سه مقاله در نقد طومار سیاهپوش نوشته شده، در هیچکدام از این مقالات، تعلیقاتِ آیدنلو بهصورت مفصّل و جامع بررسی و نقد نشده است؛ بنابراین، نگارنده در این مقاله سعی دارد با روش توصیفیتحلیلی و با استفاده از منابع کتابخانهای، به بررسی و ارزیابی تعلیقاتِ طومار سیاهپوش بپردازد. بررسیها نشان میدهد که تعلیقات آیدنلو در پارهای از موارد، ایراد و نیاز به بازنگری مجدّد دارد. عمدۀ این اشتباهات به دلیلِ ناشناختگی لغات و اصطلاحات طومارِ مزبور یا رجوعنکردن به فرهنگهای لغت بوده است. | ||||||||||||||||
| کلیدواژهها | ||||||||||||||||
| آیدنلو؛ توضیحات؛ سیاهپوش؛ طومار؛ نقد | ||||||||||||||||
| اصل مقاله | ||||||||||||||||
طومار نقّالی شاهنامه (طومار سیاهپوش) قدیمیترین طومارِ تاریخداری است که تاکنون بهدست ما رسیده است. 1 سجّاد آیدنلو، مصحّح طومار، عنوانِ «طومار نقّالیِ شاهنامه» را، به دلیل اینکه نسخۀ طومار بدون نام بوده، برای کتاب برگزیده است. در انجامۀ دستنویسِ طومار نام کاتب ابوالقاسم بن بدرالدّین محمّد سیاهپوش و سالِ کتابتِ آن 1135ق. نوشته شده است. آیدنلو حدس زده است با توجّه به اینکه بعضی نقّالان کاتبِ طومارهای خویش بودهاند، ابوالقاسم سیاهپوش هم کاتب و هم نقّال این طومار بوده است (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 127). او در ادامه به دلایلی چند احتمال داده که کاتب/ نقّالِ طومار ترکی زبان بوده است (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 128). آیدنلو در آغاز کتاب مقدّمهای مبسوط و جامع دربارۀ طومارها و همچنین نکات و ویژگیهایِ طومار حاضر نوشته است. او افزون بر این، در بخش تعلیقات کتاب، یادداشتهایی را دربارۀ موارد مبهم و دشوار متن، نزدیک به سی صفحه فراهم آورده است؛ با این حال، یادداشتهای او در بعضی موارد اشتباه بوده است و باید اصلاح شود. عمدۀ این اشتباهات به دلیلِ ناشناختگی لغات و اصطلاحات طومارِ مزبور یا رجوعنکردن به فرهنگهای لغت بوده است. از طرف دیگر، بعضی یادداشتهایِ مصحّح ناقص است و خواننده را در دریافت نهاییِ متن یاری نمیرساند. بعضی از توضیحاتِ مصحّح نیز به دلیل بدخوانیِ متن، از اساس اشتباه بوده است و باید حذف یا اصلاح شوند. ناگفته نماند که نگارنده در مقالۀ حاضر تنها به بررسی و نقد تعلیقات کتاب پرداخته و به موضوع آسیبشناسی و بررسیِ متن طومار ورود نکرده است.
در حدود جستجوی نگارنده تاکنون سه مقاله در نقد طومار سیاهپوش نوشته شده است. محمّد دبیرسیاقی در مقالهای با عنوان «چند پیشنهاد درباره مقاله «طرح چند نکته و دشواری واژگانی کهنترین طومار نقالی» (1392) دربارۀ نُه یادداشت از توضیحاتِ آیدنلو مطالبی را خیلی کوتاه و مختصر در دو صفحه نوشته است. محمّد جعفری (قنواتی) در بخش نخست از مقالۀ «نقد و بررسی دو طومار نقالی» (1397)، ضمن معرّفی طومار سیاهپوش، به بیان نکاتی دربارۀ این اثر پرداخته است. همچنین کامران ارژنگی در مقالۀ «نگاهی انتقادی به شیوۀ تصحیح طومارهای نقّالی شاهنامه» (1397) بخشهایی از مقالۀ خود را به نقدِ طومار سیاهپوش اختصاص داده است. این یادداشتها مطالبی را پیرامون منابع، پاورقیها، سرنویسها، یکدستنبودن متن، پیشنهادهایی برای تصحیح متن، اغلاط چاپی و املاییِ طومار در بر میگیرد. گفتنی است که در هیچکدام از مقالاتِ نامبرده، تعلیقاتِ آیدنلو بهصورت مفصّل و جامع بررسی و نقد نشده است. از طرف دیگر، نگارنده در مقالۀ حاضر به بررسی توضیحاتی پرداخته است که نویسندگان بالا بدان اشارهای نکردهاند.
نگارنده در مقالۀ حاضر در 34 یادداشت، تعلیقات آیدنلو را بررسی و نقد کرده است. روش کار نگارنده بدین صورت بوده است که در آغاز هر بند، متن طومار را آورده و سپس در ادامۀ آن، مطالبی را که آیدنلو دربارۀ قسمت مبهم و دشوار متن نوشته، با ذکر کلید واژۀ «توضیحات» مرقوم کرده است. نگارنده پس از آن با ذکر دلایل و استدلالهایِ خود، و آوردن شواهد – غالباً از متون عامیانه و طومارهای نقّالی – به رد یا اصلاح نظر آیدنلو پرداخته است. در مواردی نیز از متنِ طومار مورد بحث برای ذکر شاهد مثال استفاده شده است. همچنین در نمونههایی که مصحّح در خواندن متنِ طومار مرتکب بدخوانی شده، تصویر نسخه در مقاله قرار داده شده است تا خوانندگان در این موارد بهتر بتوانند تصمیم بگیرند. گفتنی است که نگارنده، یادداشتهای خود را در مقالۀ حاضر براساس شماره صفحۀ متنِ طومار تنظیم کرده و در بعضی موارد هم برای تمیزِ سخن خود از آیدنلو، کلید واژۀ «نقد و نظر» را پس از توضیحاتِ آیدنلو ذکر کرده است.
توضیحات: «چون تشبیه «رخسار» به «سرابوستان» تاحدودی غریب است، احتمال دارد به قرینه «آنجا» پس از این جمله و اشاره به نیایشگاه پدر ضحّاک در دنبالۀ روایت، بهجای «رخسار» ضبط اصلی واژۀ دیگری در معنای «خانه و ایوان» باشد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 912). نقد و نظر: در همین طومار در جایی دیگر جمال و چهرۀ شهریار به «گلشن» مانند شده است: «چون نامه را بخواند طاووس از گلشن جمال شهریار پرواز میکرد و لرزه بر اعضایش افتاد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 544)؛ بنابراین با توجّه به شاهد اخیر این تشبیه غریب نبوده و منظور راوی این است که چهرۀ پدرِ ضحّاک زیبا و پُرنقش و نگار بود.
توضیحات: «احتمالاً «تاب» کوتاهشدۀ «تابان / تابنده» است. در این صورت ترکیب را باید «آفتابِ تاب» خواند» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 913). نقد و نظر: باید دقّت داشت که در اینجا احتمالاً واژۀ «عالم» یا «جهان» از کلام افتاده است: چون آفتابِ [عالم/ جهان]تاب سر از مشرق برآورد. در همین طومار در داستان سیاووش آمده است: «القصّه دختر را گلشهره آرایش کرده و زیب [و] جمال او مانند آفتاب جهانتاب شده» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 508)؛ «تا آفتاب عالمتاب سر به چاه مغرب کشید» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 556). «امّا در آن درآمدن و برآمدن آفتابِ عالمتاب به امر ملک وهّاب با صد آب و تاب، سرو خرامان امر کرد که طبل جنگ را به نوازش درآوردند» (طرسوسی، 1404، ص. 191)؛ «تا روزانیۀ دیگر که نیّرۀ اعظم و عطیّهبخش عالم، آفتاب جهانتاب سر زده و عالم را به نور جمال خود منوّر و مزیّن گردانید» (طرسوسی، 1404، ص. 240).
توضیحات: ««لکّه» در اینجا معنای کاملاً روشنی ندارد. شاید به معنی «قطعه و پاره» باشد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 917). نقد و نظر: منظور «لکّه ابرِ سپر» است که واژۀ «ابر» احتمالاً از قلم کاتب افتاده است: «لَکّه: [...] جا. گله. نقطه: یک لکه جا؛ یک گله جا. یک نقطه. یک لکه ابر» (دهخدا، 1377، ج. 13/19763). این ترکیب معمولاً در متون به صورت «ابرِ سپر» (اضافۀ تشبیهی) مشاهده میشود: «امیرارسلان رومی تو هستی؟ خوب به چنگم گرفتار شدی [...] دست و شمشیر بلند کرد. امیرارسلان سپر فراخدامن بر سر کشید و در زیر ابر سپر پنهان شد» (نقیبالممالک، 1340، ص. 319)؛ «قهرمان دلاور سپر فراخدامن به جهت حفظ بدن بر سر کشیده و در زیر ابرِ سپر پنهان گردید» (طرسوسی، 1404، ص. 192).
توضیحات: «به عنوان صفت تیرِ پرتاب شده و در کنار «نالان» واژۀ مبهمی است. آیا در معنای لرزان به کار رفته است؟» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 920). صحیح: ترسان و نالان نالان.
تصویر 1- نسخۀ خطّی طومار نقّالی شاهنامه
ظاهراً حالتِ پیچوتاب خوردنِ تیر را به شخصی ترسان و نالان مانند کرده است. راوی با اغراق سعی دارد بگوید که تیر نیز از پرتاب شدن به سویِ عوج بن عنق میترسد و گمان دارد که او را آسیبی نخواهد رسانید؛ امّا سام با شجاعتِ هرچه تمامتر از مبارزه با عوج ترسی به دل راه نمیدهد و تیر را به سویِ او پرتاب میکند. راوی در جایی دیگر از طومار، پرتاب تیر را با توضیحی ادبی به پروازکردن پرندهای تیزبال مانند کرده است: «و تیر دوم را به جانب رومستان انداخت و آن تیرِ تیز پرواز کرده در نزدیک مسقوقلی افتاد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 210).
توضیحات: «این ترکیب در فرهنگها نیست امّا از سیاق جمله چنین برمیآید که به معنای جلوگیری از خونریزی (بندآوردن خون) و خشککردن خون در جای زخم است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 920). نقد و نظر: برخلاف ادّعای آیدنلو این ترکیب در فرهنگها ضبط شده است: «خشکبند: نوعی از علاج زخم که زخم را بدون بستن دوای تر علاج کنند. (غیاث اللغات). مقابل تربند. (آنندراج). [...] خشکبند کردن: بستن جراحت یا قرحه با دارویی خشک یا جامۀ خشک. (یادداشت بخط مؤلف): [...] و همه جراحتهای تازه را خشکبند کنند و دو روز یا سه روز بسته باید داشت تا چون بگشایند بسته شده باشد. (ذخیرۀ خوارزمشاهی). خاکستر اسفنج زخمی را که در ساعت زده باشند بپاشند خشکبند کنند زود نیکو سازد. (برهان قاطع)» (دهخدا، 1377، ج. 7/9816). این ترکیب در قهرماننامه نیز آمده است: «برخواست و به منزل آمد و لباس از بدن بیرون کرده و شسته و سر و روی خود را از خون پاک کرده، از یلمان خنجر آتش گرفته و در سنگی آب گرم کرده و زخمهای خود را پاکیزه کرد و خشک بند زده» (طرسوسی، 1404، ص. 116). «و درساعت فرمود تا جرّاحان را حاضر ساختند و درلحظه زخم خانمحمّد را بخیه کردند و خشکبند زدند و مرهم گذاردند» (قصّۀ نوشآفرینِ گوهرتاج، 1392، ص. 151).
توضیحات: «بیت نخست را نگارنده در منبعی نیافته است. ابیات دوم تا چهارم را شادروان دکتر صفا به نقل از مجمعالفصحا از شاهنامۀ هاتفی خرجردی دانستهاند؛ ولی در متن مصحّح این اثر چنین بیتهایی دیده نمیشود و مصحّح آنها را از همان تذکرۀ مجمعالفصحا در حاشیه آوردهاند [...]» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 920-921). نقد و نظر: ابیات دوم و سوم از اثر دیگر هاتفیِ خرگردی جامی، یعنی تیمورنامه است (هاتفی خرگردی، 1397، ص. 188، 198؛ نیز نک. طرسوسی، 1404، ص. 280). بیت نخست هم که آیدنلو منبع آن را نیافته، از مثتوی شاهاسماعیلنامه سرودۀ قاسمی گنابادی است (قاسمی حسینی گنابادی، 1387، ص. 268). همچنین بیت پنجم از گرشاسبنامۀ اسدی طوسی است (اسدی طوسی، 1354، ص. 48).
توضیحات: «ظاهراً صفت اسب شدّاد است. اسبی که گرگصفت و به چالاکی و سهمناکی در میدان جولان میکند» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 921). نقد و نظر: به احتمال زیاد «کرگجولان» صحیح است. معمولاً در متون عامیانه دیوان و جادوگران و همچنین پهلوانانِ دلیر و تنومند سوار بر کرگدن در میدان نبرد حاضر میشوند: «ارزق حرامزاده آلات حرب را بر خود مرتّب کرده و کرگدن علانی و جولانیِ بزرگاستخوان را تخت مرصّع زده، سوار گردید و روی به میدان نهاده» (طرسوسی، 1404، ص. 129)؛ «از میان گرد و دل گرد، هشتاد علم نشانۀ هشتادهزار کرگدنسوار نمودار شد و در پیشاپیش ایشان، جوانی با سی و شش ارش قد و قامت در بالای کرگدنِ بزرگاستخوانی سوار شده که زمین و زمان به مردی و دلاوری او گواهی میدادند (طرسوسی، 1404، ص. 156). در روایت شاهنامۀ نقّالان طورک، جدّ گرشاسبِ یل «کرگ بحریِ یکّهشاخِ ششپای» را به چنگ میآورد (زریری، 1396، ج. 1/347). در ادامۀ همین روایت، این مرکب بحری به دست گرشاسبِ یل افتاده (زریری، 1396، ج. 1/653) و سرانجام در زیر یک کُهتُر کشته میشود (زریری، 1396، ج. 1/722). همچنین در بعضی از تصاویر چاپهای سنگیِ قهرماننامه، مرکبِ قهرمان به صورت کرگدنی خالدار دیده میشود (نک. طرسوسی، 1404، ص. 654). در احتمالی دیگر «جولان» را میتوان در معنایِ «جولانی» در نظر گرفت و ترکیب مدنظر را به صورت «کرگِ جولان» خواند. «جولانی» اسبی که در میدان نبرد به تاخت و تاز است. کجا رسد خر باری به اسب جولانی؟ (به نقل از دهخدا)؛ کنایه از هر مرکب تاخت و تاز کننده.
توضیحات: «معنای درست و دقیق این واژه در این جمله برای نگارنده مبهم است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 921). نقد و نظر: گزارۀ مزبور را به دو صورت میتوان تفسیر کرد: 1- «واقع» در معنای «واقعه» بهکار رفته که منظور از آن عالمِ خواب و رؤیا است. باغ آنقدر زیبا بود که سام تصوّر کرد آن را در خواب میبیند و حقیقت ندارد. «قصّۀ سام بشنو که در واقعه سام را تعریفِ زال کردند» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 370). 2- منظور از «واقع» میان و وسّط چیزی است. درست و عَدْل باغ را در وسّط بیابان ساخته بودند. صورت دیگری از این تعبیر «در میان عدل» یا «در میان حقیقی» است. «چون به دران رفتند، در میان عدل آن حجره، چاه عمیقی به نظر ایشان درآمده» (طرسوسی، 1404، ص. 325)؛ «و در میان حقیقی آن صحرا گنبدی مشاهده کرد که دور آن گنبد را با خشت طلا فرش کرده بودند» (طرسوسی، 1404، ص. 319)؛ و در میان حقیقی آن درخت خانۀ بسیار عظیمی به نظر ایشان درآمد که گویا قلعۀ گلستان ارم است (طرسوسی، 1404، ص. 356).
توضیحات: «چنین ترکیبی در فرهنگها نیست. شاید در معنای «دستۀ دارِ شمشاد» است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 921). نقد و نظر: این ترکیب چند بار در قهرماننامۀ طرسوسی آمده است: «[...] و سر چندین کس را با سر کهیال بریده و به گردن شکارگر آویخته و ضربگه ضربی از میان لشکر به در رفته و به لشکر هوشنگشاه رفتند» (طرسوسی، 1404، ص. 172)؛ «بهرام دست انداخته، گلوگاه نیزۀ او را گرفت و ضربگه ضربی درآورده، بر سینهاش زده که از پشتش به در رفت» (طرسوسی، 1404، ص. 186)؛ «سرو خرامان با همان خنجر کشیده رو به ایشان گذاشته و چند نفر را به قتل رسانیده، ضربگه ضربی از میان ایشان به در رفته» (طرسوسی، 1404، ص. 210). پارساطلب، مصحّح کتاب، دربارۀ آن نوشته است: «از شواهد در متن حاضر دریافت میشود که «ضربگه ضربی» در اینجا نقش قیدی دارد و در معنای «به فاصلۀ زدن یک ضربه بر ضرب، به یک طرفةالعینی» به کار رفته است» (طرسوسی، 1404، ص. 435؛ نیز نک. پارساطلب، 1403، ص. 235).
توضیحات: «تکِ زمین: سطح زمین» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 922). نقد و نظر: «تک» در فرهنگهای لغت به معنای «بُن، تَه، قعر، عمق و ژرفای چیزی» است. (نک. دهخدا، 1377، ج. 5/6896). «دید که چاهی پیدا شد و در تک چاه نگه کرد، آواز حزین شنید که یکی میگفت ای قادر بر کمال و ای خداوند لایزال، قدرتی بنما که مرا ازین بلا بازرهانی» (بیغمی، 1397، ص. 124). با توجّه به قرینۀ «آسمان» و همچنین گزارۀ «گریبان فرهنگ را به نوعی گرفت»، به نظر میرسد که راوی قصد مبالغه داشته و میخواهد بگوید که دیو، فرهنگ را بسیار بالا برد؛ بهگونهای که زمین از فضا و مکانی که دیو قرار داشت، همچون عمق و تکی دیده میشد. همچنین میتوان قائل به این فرض شد که دیو در یک رفتار آیینی، چنانکه در داستان اکوان و رستم نیز ملاحظه میشود، فرهنگ را با مقداری از خاکِ زمین بلند کرد؛ بهگونهای که در زمین گودالی عمیق به وجود آمد.
توضیحات: «از رنج راه رسیدن: پرسیدن از خستگی و دشواری راه» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 922). نقد و نظر: ضبط نسخه با آنچه مصحّح ضبط کرده، تفاوت دارد: «شاه منوچهر سام از راه رنج رسید». ظاهراً در اصل نسخه کلام اینگونه بوده است: شاه منوچهر سام را از راهرنج پرسید. در همین طومار آمده است: «رستم بر روی تخت نشست و حضرت سلیمان رستم را از راهْرنج پرسید» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 827)؛ «پادشاه دانست که او رستم است برخاست استقبال کرد از پیش دروازه به رستم دعا و ثنا کرد از رنج راه پرسید» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 457).
توضیحات: «ترتیب کردن: اگر ضبط نسخه درست باشد و احتمالاً «تربیت» نباشد، یعنی: مقدمات پروردن او را فراهمکردن» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 928). نقد و نظر: «ترتیبکردن» در همین معنایی که آیدنلو پیشنهاد داده، در داستان زادهشدنِ زال شاهد دارد و ویژگی سبکی راوی یا کاتبِ طومار است: «و مرا فرمود که امر حق تعالی چنین است که فرزند خود را از آشیان سیمرغ بیاوری که او را سیمرغ به امر اللّه ترتیب کرده است و فرزند تو عاقل و کامل است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 373-374)؛ این ترکیب در چند جای دیگر از طومارِ حاضر نیز آمده که مصحّح واژۀ «ترتیب» را به حاشیه برده و بهجای آن «تربیت» ضبط کرده است: «و گفت ای دختر رای هند امر حق تعالی چنین است که فریدون را به من سپاری تا من او را ترتیب کنم» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 198)؛ «غم مخور و اندیشه در دل راه مده که پادشاه هفت کشور فریدون فرّخ خواهد بود تا مدّت پانزده سال من ترتیب کنم» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 199)؛ «پس فرمود او را به دایۀ خوب سپردند و دایه ترتیب میکرد تا بزرگ شد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 212).
توضیحات: «دو معنا را برمیتابد: الف) تورانیان در برابر او (کیانوش) صف آراستند. ب) دیگر از صف تورانیان هماوردی به مقابل او نیامد (گویا صف، بسته شد)» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 929). نقد و نظر: باید دقّت داشت که گزارۀ مورد نظر تنها در یک معنا به کار رفته است. با شواهدی که در ادامه از طومار شاهنامۀ نقّالان آورده میشود، دریافت میشود که اصطلاح «بستهشدن صف» یا «بندآمدنِ صف» زمانی به کار میرود که تمامی دلاوران یک لشکر در نبردهای تن به تن اسیر یا کشته شده و از آن لشکر، دلاور صاحبنامی دیگر نمانده است که به میدان نبرد بیاید و با حریفان تن به تن به زورآزمایی و نبرد بپردازد. بدیهی است که جنگ پس از این، به صورت مغلوبه و گروهی ادامه مییابد. شواهد از این قرار است: «شندیز چند روز میدانداری کرد تا این که صف سپاه ایرانیان بند آمد» (زریری، 1396، ج. 3/1715)؛ «تا رفتهرفته صف سپاه ایرانیان بند آمد» (زریری، 1396، ج. 4/2736)؛ «چون کسی نبود که حریف او باشد صف سپاه بند آمد» (زریری، 1396، ج. 4/2839)؛ «تا روزی که صف سپاه ایران بند آمده بود و او میخواست جنگ را مغلوبه کند» (زریری، 1396، ج. 4/2933؛ نیز بنگرید زریری، 1396، ج. 5/3055، 5/3090، 5/3532، 5/3667، 5/3779).
توضیحات: «شبرنگ چهر دیو کردار: شب» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 930). صحیح: چون شبِ زنگیچهرِ دیوکردار. تصویر 2- نسخۀ خطّی طومار نقّالی شاهنامه «سعدان به حرم خود رفت و سام صبر کرد تا سه پاس از شبِ دیوچهرِ زنگیکردار گذشت، به هوای مطلوب برخاست، به پای قصر پریدخت آمد» (هفتلشکر، 1377، ص. 71).
توضیحات: «ظاهراً منظور انباشتگی و سنگینی غذا در معده است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 930). نقد و نظر: باید دقّت داشت که در جملۀ آخر احتمالاً واژۀ «دست» از قلم کاتب افتاده است. واژۀ «دست» در جملۀ مورد بحث و نیز در شواهدی که در ادامه آورده میشود، مفید دو معناست: 1- همراهشدن این واژه با مصدرهایی چون «شستن، برداشتن، کشیدن» عبارتِ کنایی «دست از چیزی شستن/ برداشتن/ کشیدن» را ساخته که میان اجزای آن فاصله افتاده است. این عبارت کنایی به معنای «از چیزی صرف نظر کردن» است. 2- «دست» در معنایِ واقعی خود، یعنی جزوی از اندام بدن بهکار رفته است و نقشِ مفعولی دارد. «آلایشِ طعام» هم در اینجا در معنایِ آلودهشدن دستها و انگشتان بر اثر خوردن طعام است؛ آلایشِ حاصل از خوردنِ طعام. در قهرماننامۀ طرسوسی آمده است: «چون دست از آلایش طعام شستند، هوشنگشاه امر به ساقیان سیمینساق کرد که می لالهرنگ به مجلس درآورند» (طرسوسی، 1404، ص. 150)؛ «چون شیلان کشیده شد و دلاوران دست از آلایش طعام کشیده، می به گردش درآورده و به میکشیدن مشغول شدند» (طرسوسی، 1404، ص. 166). همچنین در داستان امیرارسلان نامدار میخوانیم: «امیرارسلان با دست خود لقمه به دهان ملکۀ آفاق مینهاد تا سیر شد و دست از آلایش طعام شستند» (نقیبالممالک، 1340، ص. 421). میرزا برخوردار بن محمودِ ترکمان در محبوبالقلوب خود در آداب غذاخوردن مینویسد: «بعد از مزاغ (کذا) غذا شستن و پاکیزهکردن دستها و انگشتان ضرور است؛ زیرا هر که دست از آلایش طعام پاکیزه نسازد شیاطین انگشتانش را بمکند و آن باعث این شود که جراحتهای ناسور در بن ناخن و انگشتان بهم رسد و چرب و نرمی دستش برطرف شود» (فراهی، بیتا، ص. 47)؛ بنابراین عبارت مزبور در اصل بدینصورت بوده است: [دست] از آلایش طعام برداشتند.
توضیحات: «بانگ نیایش خداوند را سر داد. «سرآواز» به معنای «بانگ و نوا» به کار رفته است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 931). نقد و نظر: مصحّح در پاورقی صفحۀ 581 نیز دربارۀ جملۀ آخر نوشته است: «کذا. ظاهراً جمله افتادگی دارد». باید دقّت داشت جملاتی که در اینجا دلاور بر زبان رانده، مسجّع بوده است و در همین طومار و دیگر متون نیز شاهد دارد: «که در این دم سام بغرّید و به تندی بگفت یا احد و یا صمد یا فرد واجبالتعظیم یا بزرگ اللّه، پس سام قدّ و قامت تمرتاش را از زمین برکند و در بالای سر خود بلند گردانید» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 283)؛ «که قهرمان دلاور خدا را به هزار و یک نام یاد کرده و گفت: احد و قدیم، صمد و فرد، واجبالتّعظیم! و گرز گران را بر سر چنگ درآورده» (طرسوسی، 1404، ص. 229)؛ «و بعد از آن خود را مانند شاهین گرسنه بر روی سینۀ فرهادخان گرفت و به یک دست زیر ذقن و به دست دیگر سر او را گرفته و به قوّت درآمده و گفت: احد و صمد و قدیم، فردِ واجبالتّعظیم! و سر فرهادخان را مانند سر سگ از قلعۀ بدن جدا کرده و به جانب لشکر رای برین انداخت» (طرسوسی، 1404، ص. 242). از طرف دیگر، فعل «برداشت» مربوط به «سر آواز» نیست بلکه مقدّم بر «در بالای سر» شده است؛ بنابراین علائم ویرایشی در جملات مزبور، باید بدینصورت اصلاح شود: یا احدِ قدیمْ، صمدِ فردِ واجبالتّعظیمْ، سر آواز حمدِ خدای کریم؛ برداشت در بالای سر چنانچه هر دو سپاه دیدند.
توضیحات: «کورو: ظاهراً همان کلمۀ ترکیِ «کورو» و به معنای «کرّه» است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 931). صحیح: گور و گوز[ن]. تصویر 3- نسخۀ خطّی طومار نقّالی شاهنامه
توضیحات: «انبان: در این جمله معنای چندان دقیق و محصّلی ندارد. شاید به معنای «شکم» است و سیمرغ میگوید پوست گاو را از شکم (مجازاً: تن) آن جدا کنی» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 931). نقد و نظر: برای رسیدن به معنایِ درستِ عبارت لازم است در ابتدا اجزای آن به دقّت بررسی شود؛ در لغتنامۀ دهخدا ذیل «بیرونکردن» آمده است: «بیرونکردن پوست؛ سلخ. کندن پوست. بازکردن پوست. جداکردن پوست از اندام:
آنگاه بهرام بفرمود تا پوست او بیرون کردند و بکاه بیاگندند (فارسنامۀ ابنالبلخی ص65)» (دهخدا، 1377، ج. 4/5196). «از» در معنای «به» بهکار رفته است که در همین طومار چند شاهد مثال دارد: «افراسیاب آواز او را شنید برآشفت گرسیوز را فرمود که برو او را از پرده بیرون کن و چندان از شکم او بزن بچّۀ او ضایع شود که من از بیخ سیاوخش درخت نمیخواهم که در دنیا بماند مبادا صاحب تاج شود» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 520)؛ «در حال فرمود نامه انشا کردند و سخنهای بد و درشت از نامه قید کردند و به دست رافع داد روانۀ قنّوج کرد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 590)؛ «بیجن شیردل مناجات به درگاه قاضیالحاجات کرد و قوّت نمود بند دستش را پاره کرد و حربه از دست جلّاد دیو بود گرفت چنان بر سرش زد که تا کمر بشکافت» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 602). جالب اینجاست که مصحّح در مقدّمۀ کتاب به این ویژگی سبکی طومار اشاره کرده است (نک. طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 107). «انبان» نیز در این عبارت مجاز نبوده و در معنای اصلی خود آورده شده است: «ظرف چرمی که در آن زاد نگه دارند؛ توشهدان؛ کیسهای از پوست گوسفند دباغتکرده که درست از گوسفند برآورند» (دهخدا، 1377، ج. 3/3433-3434). سیمرغ میگوید پوست گاوهای کوهی را طوری بکَنید که از آنها انبان ساخته شود تا با پُر آب کردنِ آنها برای رفعِ تشنگی بهره بجوییم.
توضیحات: «بال رسیدن: ظاهراً به معنای پر بستن و آمادۀ فرود شدن است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 931). نقد و نظر: «وبال رسیدن» در معنای رنج و دشواری و سختی رسیدن منظور است (نک. دهخدا، 1377، ج. 15/23116-23117). سیمرغ بر اثر خستگیِ حاصل از سختی و دشواریِ راه، ناگزیر میشود که بر زمین بنشیند و به پرواز خود ادامه ندهد. در همین طومار «پسر وبال» آمده که مصحّح در توضیحات دربارۀ آن نوشته است: «فرزندی که سبب رنج و گرفتاری است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 934).
توضیحات: «ظاهراً به معنای از سر ناچاری و درماندگی و به اصطلاح امروزی، رودربایستی. مشابه ساختاری و تا حدودی معناییِ این ترکیب در کاربردهای محاورهای معاصر، «جوگیر» است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 932). نقد و نظر: «صفگیر شدن» صورت دیگری از ترکیب «صف بسته شدن» است. رک. یادداشت 2-13- در مقالۀ حاضر. افزون بر این در همین طومار آمده است: «و چهارده پهلوان کیخسرو را مثل گیو و گودرز و توس و گهستم و فرهاد و مانند ایشان گرفته شد و دیگر نامدار نماند» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 668).
توضیحات: «محتملاً یعنی: به آهستگی و تأنی و مدارا گرز را بر او فرود آور» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 932). نقد و نظر: با منّت عمود: به وسیلۀ عمود؛ با استفاده از عمود بر او ضربه وارد کن و نه سلاح دیگر. چنانچه «بیمنّت» در معنایِ «استفادهنکردن و کمکنگرفتن از چیزی» در نقطۀ مقابل آن قرار میگیرد: «[...] و از فرق سر تا پاشنۀ پا در میان لعل و جواهر غرق گشته و گرز را در دوش گرفته، بیمنّت رکاب از این خاکدان دهر جستن کرده و خود را در خانۀ زین گرفت و نهیب به جانور ششپا داده، مانند شعلۀ آتش به جانب اردوی رای برین روانه شد» (طرسوسی، 1404، ص. 228).
توضیحات: «نماز شایست: ترکیب مبهمی است. شاید ضبط درست نماز «شام» یا «شب» باشد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 933). صحیح: تا نماز شا[م] بست (: بیست) هزار کس را. تصویر 4- نسخۀ خطّی طومار نقّالی شاهنامه
توضیحات: «ظاهراً یعنی همزمان با / در حینِ سخن گفتن حمله کرد (بازو گشود)» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 933). نقد و نظر: جملۀ اخیر همان تعبیر مشهور است که مبارزان خطاب به حریف در میدان رزم بهکار میبرند. منظور این است که لاف و گزافهگویی کافی است. اگر واقعاً مردانگی داری، دیگر سخن مگو و زور و قدرتِ خود را نشان بده. در همین طومار آمده است: «رستم گفت زبان ببند و بازو بگشا و بعد از آن ببین» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 406). «خود را در برابر لقمان شیرشکار رسانید و نهیب بر جانب لقمان داد که: ای خیرهسر، چه کردهای که اینهمه تعریف خود را میکنی؟ بگرد تا بگردیم. زبان ببند و بازو بگشا» (طرسوسی، 1404، ص. 181)؛ «زبان ببند و بازو بگشا تا بدانم که از مردان عالم چه نشان داری!» (طرسوسی، 1404، ص. 182)؛ «برزو گفت: ای خیرهسر! زبان ببند و بازو گشا» (هفتلشکر، 1377، ص. 296)؛ بنابراین گزارۀ مورد بحث را در اینجا به دو صورت میتوان اصلاح کرد: 1. زبان را ببند، بازوی خود بگشا. 2. زبان را بست، بازوی خود بگشاد.
توضیحات: «ظاهراً یعنی بر قلعه بتازید و آن را محاصره کنید» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 933). نقد و نظر: منظور اصلیِ افراسیاب در اینجا از متن افتاده است. افراسیاب از ترکان میخواهد که دربارۀ وضعیّت قلعه و استحکامات و نیرویِ نظامیِ آن و نیز میزان آذوقه و دیگر اطّلاعاتی که به فتحِ قلعه کمک شایانی میکند، تحقیق و تفحّص کاملی انجام بدهند تا قبل از آمدن رستم کار یکسره شود و به درازا نینجامد. ازهمینروی ترکان پس از انجام این مأموریت و کسب اطّلاعات کافی از چهار سوی به قلعه حمله میکنند. عبارت «پرسشکردن» در معنایِ «کسبِ خبر کردن و اطّلاعات به دست آوردن دربارۀ کسی یا چیزی» در همین طومار بهصورت «پرسش فرستادن» شاهد دارد که مصحّح در آنجا نیز معنایِ درستِ ترکیب را درنیافته است: «راوی گوید که سپاه فرامرز بیست هزار کس بود. در آن یک شبانهروز از سپاه توران پانزده هزار کس کشته بودند [...] فرامرز برگردید رو به جانب خیمه نهاد و سپاه رو به شهر نهادند شهر را خالی دیدند خراب کردند فرامرز با ده هزار کس پرسش (؟) به رستم فرستاد احوال سرها بر رستم رسید خوشحال شد. سرها که کیانوش آورده بود سفارش کرد که فرامرز را بگو پیش نرود که تا من بیایم» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 524). منظور راوی این است که فرامرز از رستم کسبِ تکلیف کرد یعنی حالا پس از این چه باید بکنیم؟ در ادامه با فرمان رستم مبنی بر پیش نرفتنِ فرامرز، این معنا بهتر دریافت میشود. «وقتی که گلباد از پی خسرو رفت و کس به پرسش پیران فرستاد و احوال را به پیران عرض کرد. پیران سههزار جوان را برداشته از پی گلباد به تعجیل میرفت که ناگاه سپاه گلباد پدید شد. چون پیران رسیدند احوال به وی عرض کردند و پیران قهرناک شد گلباد را دشنام داد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 534).
توضیحات: «نفرین است: سرت در گردنت فرو برود» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 934). نقد و نظر: درست است که نفرین و ناسزا در درونِ این اصطلاح مستتر است؛ امّا باید دقّت داشت که اصطلاح «سر به گردن کردن»، کنایه از کسی را رهاساختن و هیچ تعهّد و مسئولیتی در قبال او نپذیرفتن است. این گزاره در زمانی استفاده میشود که پدر یا شخص حامی پس از دیدن رفتاری نابخرد و ناسنجیده و دور از ادب از فرزند و شخص زیر حمایت خود، او را به حال خود رها میکند و دیگر هیچ مسئولیتی در قبال رفتار و کردار او نمیپذیرد. درواقع پدر یا حامی با گفتن تعبیر «سرت به گردن» شخص رهاشده را عاق میکند. در بیشتر نمونهها، حریفان در میدان رزم و در جواب کسی که آنها را دعوت به تسلیم میکند یا دربارۀ حامی خود بسیار لاف و گزاف میگوید، از این اصطلاح استفاده میکنند. باید دانست که مصحّحان متون به دلیل ناشناختگی اصطلاح، در بعضی نمونهها، این تعبیر را که در چند متن طومار شاهنامه آمده است، تحریف کرده یا در نمونههای دیگر با حفظ تعبیر، دربارۀ آن توضیحی اشتباه نوشتهاند (برای اطّلاع بیشتر از این اصطلاح و شواهدِ آن بنگرید به پارساطلب، 1404، ص. 95-110).
توضیحات: «سر در گردن کردن: محتملاً به معنای چارهاندیشی است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 934). نقد و نظر: همان اصطلاح «سر به گردن کردن» است (رک. یادداشت 2-26- در مقالۀ حاضر). تیمور خطاب به نقابدار میگوید که تو خود بیسروپا هستی و نام و نشان نداری. درواقع اگر قرار به نصحیت و اندرز باشد تو بیشتر لایق آن هستی؛ زیرا اگر تو در دست من گرفتار شوی، کسی را نداری که از تو حمایت کرده و موجبات رهایی تو را فراهم کند.
توضیحات: «ظاهراً در اینجا یعنی: کاملاً» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 934). نقد و نظر: «مجرّد» در اینجا قیدِ زمان بوده و به معنایِ «بلافاصله و بیدرنگ» بهکار رفته است. این قید در این معنا معمولاً پس از حرف اضافۀ «به» آورده میشود: «بمجردِ ...؛ بمحضِ ... (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پدر گفت ای پسر بمجرد این خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن. (گلستان). بمجرد آنکه قدم در منزل نهاد حضرت خواجه او را گفتند ... (انیس الطالبین ص138). بمجرد آنکه حضرت خواجه این چنین فرمودند دیگر هیچ یکی از ما آن آوازها نشنودیم. (انیس الطالبین ص141). بمجرد آنکه من این سخن بگفتم ... (تاریخ قم ص188). – بمجرد نظر؛ به محض نگاه. (ناظم الاطباء). – بمجرد گمان؛ بمحض گمان. (ناظم الاطباء).» (دهخدا، 1377، ج. 13/20307). «میجست تا آنکه بوتۀ زهر هلاهل به نظرش درآمد و او را از بیخ برکند مانند زنجبیل. ارمیا با یاران اشارت کرد، هرکدام مقداری برکندند و به دوالپایان دادند. اینها به گمان میوه پنداشتند و بخوردند و مجرّد خوردن پاهای ایشان سست شد و هلاک شدند» (قصۀ مهر و ماه، 1388، ص. 56-57). آیدنلو در همین طومار در جایی دیگر متوجّه معنای مجرّد نشده و «مجمر» را بهجای آن در متن ضبط کرده است: «چون به خانۀ گرشاسب آمد پر سیمرغ را برداشته سوار شد بالای کوه رفت روی خود را به طرف کوه البرز کرد و مجمر آتش افروخت پر را بر آتش گذاشت» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 732). در قهرماننامۀ طرسوسی این قید در همین معنا و بدون حرف اضافۀ «به» آمده است: «و در آن اثنا نرّهدیوی غرّشکنان و عربدهجویان بیاید و بر تو حمله کند. تو همین آدم نقره را مجرّد از زمین کنده به جانب او انداز که او رو به گریز میگذارد» (طرسوسی، 1404، ص. 321)؛ «که شمشیر قهرمان بر بندِ دست او آمده، مجرّد قلم شد» (طرسوسی، 1404، ص. 346)؛ «تا عطّار خبردار شد که تیر بر سینهاش آمد که مجرّد از پشت سرش به در رفت و بر دلِ [زمـ]ین آمد» (طرسوسی، 1404، ص. 395).
توضیحات: «ترازوشدن تیر: محتملاً یعنی: راست و درست اصابت کردنِ تیر» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 935). نقد و نظر: در لغتنامۀ دهخدا در مدخل «ترازوشدن» آمده است: «یک سر تیر و نیزه از چیزی گذشتن و ماندن نصفی از آن بطرف کماندار. (غیاث االغات). صاحب آنندراج در ذیل «ترازوشدن تیر از چیزی» آرد: بیرونرفتن و گذشتن یک نصف تیر از نشانه، و بر این قیاس ترازوشدن شاخ و مژگان و مانند آن:
در طومار هفتلشکر نیز این تعبیر آمده است: «جهانبخش عمود را برداشت، خواست بر سرِ او زند که تمور تیر دیگر بر بازویِ راستِ او زد که ترازو شد و خون فروریخت و عمود از دستش بر زمین افتاد» (هفتلشکر، 1377، ص. 365). همچنین در اسکندرنامۀ نقّالی منسوب به منوچهرخان حکیم میخوانیم: «الماس در قفای [او] مرکب را برانگیخت که آن ناپاک تیری را بر کمان نهاده برگشت به طرف الماس انداخت تیر بر بازوی او آمده ترازو شد» (منوچهرخان حکیم، 1388، ص. 128)؛ «آن ساحر ملعون بهصورت گردبادی از زیر تیغ بهدر رفت نقابدار دلاور به چابکی تیری به جانب او گشاد داد که بر بازوی او خورده ترازو شد» (منوچهرخان حکیم، 1388، ص. 292). مصحّحِ اسکندرنامه معنایِ این تعبیر را در تعلیقات بهدرستی آورده است: «ترازو شدن تیر: تا نیمه در بدن فرو رفتن» (منوچهرخان حکیم، 1388، ص. 678). این تعبیر در قصّۀ حسین کرد شبستری بهصورت «ترازوشدن مضراب» مشاهده میشود: «حسین مضراب را انداخته و روی شانۀ او آمد که از آن طرف ترازو شده» (قصّۀ حسین کرد شبستری، 1395، ص. 213)؛ «بهقدر پنج ساعت در کار جنگ مشغول بودند که آن ولدالزّنا در عقب رفته در اثنای برگشتن بیخبر مضراب را پرتاب کرده بر بازوی [شاه وردی]خان آمده که از آن طرف ترازو شده [شاه وردی]خان ناله کشید» (قصّۀ حسین کرد شبستری، 1395، ص. 287).
توضیحات: «ظاهراً یعنی: او را به جادو نظر کرده نمود» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 935). صحیح: و در سحر به نظر (: قرینه و مانند) نداشت. تصویر 5- نسخۀ خطّی طومار نقّالی شاهنامه «به نظر» در معنایِ «قرینه و مانند» در جایی دیگر از این طومار آمده است: «و رستم گفت بر این دو مرکب ستم است که به نظر هیچ کدام ندارد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 770).
توضیحات: «دو سه غرقه: محتملاً منظور اندازۀ فرورفتگی / عمق زخم است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 936). نقد و نظر: ظاهراً «غرقه» همان واژۀ ترکیِ «غَبْرُقه» در معنایِ پهلو و دنده است که کاتب در نوشتار حرف «ب» را از قلم انداخته است. این واژه در طومار هفتلشکر در همین معنا آمده است: «برخاسته، ترنجی از طلا در دست داشت به وزن یکصد من، بر پهلوی اسفندیار زد که دو غبرقۀ او را شکست» (هفتلشکر، 1377، ص. 472). تصویر 6- نسخۀ خطّی طومار هفتلشکر صورتهای املاییِ دیگر این واژه «قبرغه، قبرقه» است (نک. دهخدا، 1377، ج. 11/17434). «بعد از آن بابا گفت که این سیاهِ شش قبرغه دیدۀ بینا دارد و غیب هم میگوید» (قصّۀ حسین کرد شبستری، 1395، ص. 256)؛ بنابراین، منظور این است که تیمور با افکندن شمشیر به جانب بارمان، پهلوان تورانی، دو سه دندۀ او را شکست.
توضیحات: «سر گوش کردن: ظاهراً به معنای تعظیم و احترام و اطاعت است» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 936). نقد و نظر: در لغتنامۀ دهخدا آمده است: «سَرگوشی: در گوش کسی آهسته سخن گفتن. (آنندراج) (غیاث). [...] سرگوشی کردن؛ نجوی کردن. به خفی رازی گفتن» (دهخدا، 1377، ج. 9/13619). از متنِ طومار هم دریافت میشود که در اینجا منظور از «سر گوش کردن»، محرمانه و بهصورت آهسته با یکدیگر سخن گفتن است؛ بهگونهای که دو نفر، سر و گوش خود را آنقدر به نزدیک هم آوردهاند که شخصی دیگر صحبتِ آنها را نمیشنود. مطلبی که در صفحۀ بعدی طومار آمده است، نظر نگارنده را تأیید میکند: «در این وقت جاسوس خبر آورد که نمیدانم چه قصّه است که این روز رستم یکدست لشکر برداشته و به جانبی به در رفت» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 805)؛ زیرا رستم یکدست و افراسیاب محرمانه با یکدیگر سخن میگفتند و به آواز بلند صحبت نمیکردند که جاسوس از مفادِ سخن آنان باخبر شود. ظاهراً چند عامل سبب شده است که مصحّح در دریافت معنیِ گزارۀ مورد بحث ره به خطا ببرد: 1- در لغتنامۀ دهخدا در مدخل «سرِ گوش گرفتن» آمده است: «(مص مرکب) مطیع و منقاد شدن. (آنندراج) (غیاث):
موسی استرآبادی (از آنندراج)» (دهخدا، 1377، ج. 9/13619). 2- گزارۀ «انگشت بر چشم خود گذاشت» که کنایهای مشهور است و در معنای بیچونوچرا حرف کسی را پذیرفتن بهکار میرود. 3- جایگاه و مقام افراسیاب و رستم یکدست که یکی پادشاه و دیگری سرباز تحتِ امر اوست. این تعبیر در همین طومار شاهد دیگری نیز دارد: «پس شدّاد فرمود که طبل جنگ به نوازش درآوردند. سام نیز بفرمود تا طبل جنگ به نوازش درآوردند؛ امّا سام دید سرداران با یکدیگر سرگوش میزند دغدغۀ نام دارند. سام نعره بزد که ای سرداران باید که مرا به خدا سُپارید که من خود را به خدا سپردهام» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 337). مصحّح در اینجا بهدرستی این تعبیر را دریافته و در توضیحات دربارۀ آن نوشته است: «سرگوش زدن: ظاهراً یعنی درِ گوشی و به نجوا سخن گفتن» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 920). شاهد مثالِ اخیر در طومار هفتلشکر هم آمده است (نک. هفتلشکر، 1377، ص. 126-127). در قصّههای هزارویکشب نیز، ترجمۀ عبداللطیف طسوجی، این تعبیر آمده است: «پس از یک سال روزی نورالدین با یاران نشسته بود که وکیل نزد وی آمده به سر گوشی گفت: یا سیدی، از آنچه برحذر بودم پیش آمد، اکنون مساوی یک درم نقد و جنس ندارم. چون نورالدین این سخن بشنید سر به زیر افکند و به حزن و ملالت اندر شد. یاران این معنی دریافتند» (هزارویکشب، 1398، ج. 1/261). البتّه ناگفته نماند که در شاهد اخیر، باوجود تلاشی که گوینده برای پنهان نگهداشتن مطلب میکند، یاران از مفادِ صحبتِ او باخبر میشوند.
توضیحات: «اگر ضبط درست باشد، ظاهراً یعنی کسی که از دور ناظر نبرد بود» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 938). نقد و نظر: منظور از «دوربین»، «چشمِ دوربینِ فلک» است. این گزاره در مواقعی آورده میشود که نویسنده سعی دارد با اغراقی شاعرانه، زیبایی و هنر و ویژگیهای یک شخص را فراتر از حدّ خود نشان بدهد؛ تا آنجا که روزگار با عمرِ درازش و فلک با چشم تیزبینش که هیچچیز از نظرش پوشیده و پنهان نیست، مانندش را به یاد نداشته و ندیدهاند: «[...] و یک سرهنگی در پیشاپیش ایشان میخرامید که چشم دوربین فلک چنین عیّاری ندیده و نشنیده» (طرسوسی، 1404، ص. 156)؛ «و چون شب شد، عمودی از روی غضب بر سر او زدم که بند نقابش گسست و گیسوهای عمبرافشانش، چینچین حلقهحلقه گشته، به دور او فروریخت و جمالی مشاهده کردم که چشم دوربینِ فلک چنین صورتی ندیده بود» (طرسوسی، 1404، ص. 197)؛ «خوش جوانی بهقوّت و قدرتی شد که چشم بینندۀ روزگار اون چنان جوانی ندیده بود» (هفتلشکر، 1377، ص. 197)؛ «دید که از اندرون خیمه یک نازنین قدم بیرون گذاشت، مثل و قرینه نداشت و چشم بینندۀ روزگار چنان مهوش گلعذاری ندیده بود» (هفتلشکر، 1377، ص. 272).
توضیحات: «عنان ریز: به تاخت و شتابان» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 939). نقد و نظر: اگرچه از اصطلاحِ «عنانریز»، صراحتاً مفهوم «با تندی و شتاب حرکت کردن» دریافت میشود (نک. دهخدا، 1377، ج. 11/16391)؛ امّا این اصطلاح در اینجا میتواند به معنای «دوش به دوشِ هم بهصورت مغلوبه و جمعی حرکت کردن» نیز بهکار رفته باشد. گزارههای «اگر یک یک به میدان رویم» و «مغلوبه شد» مؤیّد نظر نگارندهاند. منظور برزین این است که در جنگِ تن به تن حریف دشمن نمیشویم و تنها احتمال پیروزی در این نبرد، دستهجمعی و گروهی با دشمن جنگیدن است؛ از همین رو است که پس از سفارشِ او، جوانان تحت فرمانش همگی با هم به میدان میروند و از ازدحام و انبوهیِ آنها گویا طوفانِ نوح بهوقوع میپیوندد. علاوه بر موردِ اخیر، در جایی دیگر از طومار نیز، این تعبیر آمده است: «تیمور چون این سخن بشنید از مرکب پیاده شد تنگ مرکب قایم کرد اسلحه بر خود مرتب کرده ده هزار جوان اسلحۀ جنگ پوشیدند و عنانریزِ سپاه کافور شدند. از پیش زال و از پس تیمور. لشکر، تیمور را در میان گرفته جنگ مغلوبه شد» (طومار نقّالی شاهنامه، 1391، ص. 901-902). صورت دیگر این ترکیب «جلوریز نمودن» است که در طومارهای نقّالی فراوان بهکار رفته است: «ناگاه از طرفین طبل یورش فرو کوفتند و جلوریز نموده بر هم ریختند» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 350)؛ «تا آنکه هر دو سپاه طبل و کوس یورش فرو کوفتند و بر یکدیگر جلوریز نمودند» (شاهنامۀ هفتلشکر، 1400، ص. 359).
نگارنده در مقالۀ حاضر با دقّت در تعلیقاتِ آیدنلو بر طومار سیاهپوش و بررسی و ارزیابی آنها متوجه شد که بعضی از توضیحات نوشتهشده در قسمت تعلیقات نیاز به بازنگری و اصلاح دارد. خلاصۀ این موارد از این قرار است: 1. مرتضی رخسارش مثل سرابوستان بود یعنی چهرهاش زیبا و پُرنقش و نگار بود. 2. در گزارۀ «پس آن شب برآمد چون آفتاب تاب سر از مشرق برآورد»، واژۀ «عالم» یا «جهان» از کلام افتاده است: چون آفتابِ [عالم/ جهان]تاب سر از مشرق برآورد. 3. در ترکیب «لکّه سپر» واژۀ «ابر» از قلم کاتب افتاده است و منظور «لکّه ابرِ سپر» است که معمولاً در متون بهصورت «ابرِ سپر» (اضافۀ تشبیهی) مشاهده میشود. 4. راوی یا کاتب حالتِ پیچوتاب خوردنِ تیر را به شخصی ترسان و نالان مانند کرده است. 5. ترکیب «خشکبند» در فرهنگها ضبط شده است و منظور از آن بستن جراحت با دارویی خشک یا جامۀ خشک است. 6. مأخذ ابیاتِ صفحۀ 344 طومار، تیمورنامۀ هاتفی جامی، شاهاسماعیلنامۀ قاسمی گنابادی و گرشاسبنامۀ اسدی طوسی است. 7. «گرگ جولان» اشتباه بوده و «کرگجولان» صحیح است. معمولاً در متون عامیانه دیوان و جادوگران و همچنین پهلوانانِ دلیر و تنومند سوار بر کرگدن در میدان نبرد حاضر میشوند. 8. واژۀ «واقع» را در اینجا به دو صورت میتوان تفسیر کرد: «واقع» در معنای «واقعه» بهکار رفته که منظور از آن عالمِ خواب و رویا است. منظور از «واقع» میان و وسّط چیزی است. 9. «ضربگه ضربی» در اینجا نقش قیدی دارد و در معنای «به فاصلۀ زدن یک ضربه بر ضرب، به یک طرفةالعینی» به کار رفته است. 10. «تک» در فرهنگهای لغت به معنای «بُن، تَه، قعر، عمق و ژرفای چیزی» است. 11. «از رنج راه رسیدن» ظاهراً در اصل نسخه به صورت از «راهرنج پرسیدن» بوده است. 12. «ترتیبکردن» در معنایِ مقدمات پروردن را فراهمکردن، ویژگی سبکی راوی یا کاتبِ طومار است. 13. اصطلاح «بستهشدن صف» یا «بندآمدنِ صف» زمانی به کار میرود که تمامی دلاوران یک لشکر در نبردهای تن به تن اسیر یا کشته شده و از آن لشکر، دلاور صاحبنامی دیگر نمانده است که به میدان نبرد بیاید و با حریفان تن به تن به زورآزمایی و نبرد بپردازد. 14. «شبرنگ چهر دیو کردار» اشتباه بوده و «شبِ زنگیچهرِ دیوکردار» صحیح است. 15. در جملۀ «از آلایش طعام برداشتند»، واژۀ «دست» از قلم کاتب افتاده است: [دست] از آلایش طعام برداشتند. 16. گزارۀ «یا احد قدیم صمد فرد واجبالتعظیم سر آواز حمد خدای کریم» مسجّع است و با علائم ویرایشی باید اصلاح شود. 17. «کوروی گوزن» اشتباه بوده و «گور و گوز[ن]» صحیح است. 18. منظور سیمرغ از گزارۀ «باید که سه گاو کوهی بزنی و پوست او را از انبان بیرون کنی و پر آب سازی» این است که پوست گاوهای کوهی را طوری بکَنید که از آنها انبان ساخته شود تا با پُر آب کردنِ آنها برای رفعِ تشنگی بهره بجوییم. 19. «بال رسیدن» اشتباه بوده و «وبال رسیدن» در معنای رنج و دشواری و سختی رسیدن منظور است. 20. «صفگیر شدن» صورت دیگری از ترکیب «صف بسته شدن» است. 21. «با منّت عمود» یعنی با استفاده از عمود بر او ضربه وارد کن و نه سلاح دیگر. 22. از اصطلاح «طرحکردن» معنایِ تحقیر چندان دریافت نمیشود؛ بلکه بیشتر همان معنای خشم و عصبانیّت همراه با آزردگی منظور است. 23. «نماز شایست» اشتباه بوده و «نماز شا[م] بست (: بیست) هزار کس را» صحیح است. 24. گزارۀ «و زبان را بازوی خود بگشاد» همان تعبیر مشهور است که مبارزان خطاب به حریف در میدان رزم بهکار میبرند. منظور این است که لاف و گزافهگویی کافی است. اگر واقعاً مردانگی داری، دیگر سخن مگو و زور و قدرتِ خود را نشان بده. 25. عبارت «پرسشکردن» در معنایِ کسبِ خبر کردن و اطّلاعات به دست آوردن دربارۀ کسی یا چیزی بهکار رفته است. 26. اصطلاح «سر به گردن کردن»، کنایه از کسی را رها ساختن و هیچ تعهّد و مسئولیتی در قبال او نپذیرفتن است. 27. همان اصطلاح «سر به گردن کردن» است و معنای چارهاندیشی ندارد. 28. «مجرّد» در اینجا قیدِ زمان بوده و به معنایِ «بلافاصله و بیدرنگ» بهکار رفته است. 29. «ترازوشدن تیر» به معنای بیرونرفتن و گذشتن یک نصف تیر از نشانه است. 30. «به نظر انداخت» اشتباه بوده و «به نظر نداشت» صحیح است. «به نظر» در این طومار در معنای قرینه و مانند بهکار رفته است. 31. «غرقه» همان واژۀ ترکیِ «غَبْرُقه» در معنایِ پهلو و دنده است که کاتب در نوشتار حرف «ب» را از قلم انداخته است. 32. منظور از «سر گوش کردن»، محرمانه و بهصورت آهسته با یکدیگر سخن گفتن است. 33. منظور از «دوربین»، «چشمِ دوربینِ فلک» است. 34. از اصطلاحِ «عنانریز»، علاوه بر مفهوم «با تندی و شتاب حرکت کردن» در اینجا معنای «دوش به دوشِ هم بهصورت مغلوبه و جمعی حرکت کردن» نیز دریافت میشود. پینوشتها [1]. از توضیحاتِ جمشید صداقتنژاد، فراهمآورنده و مؤلّف طومار کهن شاهنامۀ فردوسی، دریافت میشود که قدیمترین طومار تاریخدار مربوط به سال 1122ق. است: «استاد حسین عارفی به نقل از علیاصغر صفائی در طوماری که به سال 1122هجری قمری در عهد سلاطین صفویه نوشته شده، ادامه این داستان شیرین را چنین به رشته تحریر درآورده است» (صداقتنژاد، 1397، ص. 66). براساس این مطلب، قدمتِ طومارهای تاریخدار به 13 سال قبل از کتابت طومارِ بدرالدین سیاهپوش برمیگردد. ناگفته نماند اگر تاریخدار بودنِ طومار را ملاک قرار ندهیم، طومار بحرالتّواریخ که وارس بخارایی آن را در نیمۀ دوم قرن 11 هجری و حدوداً نیم قرن قبل از طومار نقّالی شاهنامه در فرارود تنظیم کرده است، کهنترین طومار جامع محسوب میشود. | ||||||||||||||||
| مراجع | ||||||||||||||||
|
ارژنگی، کامران (1397). نگاهی انتقادی به شیوۀ تصحیح طومارهای نقّالی شاهنامه. ایران نامگ، 3(4)، 147-107. https://www.irannamag.com/article اسدی طوسی، علی بن احمد (1354). گرشاسبنامه (حبیب یغمائی، مصحح). کتابخانۀ طهوری. بیغمی، محمد (1397). حماسۀ بهمنشاهنامه (ادامۀ روایت دارابنامه، مجلّد چهارم) (میلاد جعفرپور و حسین اسماعیلی، مصححان). علمی و فرهنگی. پارساطلب، عبّاس (1403). درنگی بر نوادرِ لغات و اصطلاحات قهرماننامۀ ابوطاهر طرسوسی. کهننامۀ ادب پارسی، 15(2)، 221-250. https://doi.org/10.30465/cpl.2024.9481 جعفری (قنواتی)، محمّد (1397). نقد و بررسی دو طومار نقالی (بخش نخست). جهان کتاب، 23(9 و10)، 16-13. http://noo.rs/HLec1 دبیرسیاقی، محمّد (1392). چند پیشنهاد درباره مقاله «طرح چند نکته و دشواری واژگانی کهنترین طومار نقالی». نامۀ فرهنگستان، (5 و 6)، 366-367. http://noo.rs/kUdT1 دهخدا، علیاکبر (1377). لغتنامه (16ج). انتشارات دانشگاه تهران. زریری، مرشد عبّاس (1396). شاهنامۀ نقّالان (5ج) (جلیل دوستخواه، مصحح). ققنوس. شاهنامۀ هفتلشکر (1400). (محمّد جعفری قنواتی و زهرا محمدحسنی صغیری، مصححان). خاموش. طرسوسی، ابوطاهر (1404). قهرماننامه (داستان قهرمان قاتل) (عبّاس پارساطلب، مصحح). بنیاد موقوفات افشار. صداقتنژاد، جمشید (1397). طومار کهن شاهنامۀ فردوسی. دنیای کتاب. طومار نقّالی شاهنامه (1391). (سجّاد آیدنلو، مصحح). بهنگار. فراهی، برخوردار بن محمود ترکمان (بیتا). محبوبالقلوب یا شمسه و قهقهه. انتشارات کتابفروشی بارانی. قاآنی، میرزا حبیباللّه (1336). دیوان حکیم قاآنی شیرازی (محمدجعفر محجوب، مصحح). امیرکبیر. قاسمی حسینی گنابادی، محمّدقاسم (1387). شاهاسماعیلنامه (جعفرشجاع کیهانی، مصحح). فرهنگستان زبان و ادب فارسی. قصّۀ حسین کرد شبستری (1395). (ایرج افشار و مهران افشاری، مصححان). چشمه. قصۀ مهر و ماه (1388). (محمدحسین اسلامپناه، مصحح). چشمه. قصّۀ نوشآفرینِ گوهرتاج (1392). (دکتر اولریش مارزلف، مصحح). بهنگار. منوچهرخان حکیم (1388). اسکندرنامه (از فرنگ تا هندوستان) (علیرضا ذکاوتی قراگزلو، مصحح). سخن. نقیبالممالک، محمدعلی (1340). امیر ارسلان (محمدجعفر محجوب، مصحح). سازمان کتابهای جیبی. هاتفی خرگردی، عبداللّه بن محمّد (1397). تیمورنامه (دکتر حسن بساک و محمّدرضا قاسمزاده شاندیز، مصححان). طنین قلم.
Arzhangi, K. (2018). A Critical look at the method of correcting shahnameh naghali scrolls. Iran Namag, 3(4), 107-147. https://www.irannamag.com/article ]In Persian] Asadi Tusi, A. (1975). Garshasb-Nameh (H. Yaghma'I, Ed.). Tahouri Library. ]In Persian] Beyghami, M. (2018). Epic of Bahman Shahnameh (M. Jafarpour and H. Esmaili, Eds.). Scientific and cultural. [In Persian] Dabirsiāqi, M. (2013). Some suggestions about the article “The plan of some points and lexical difficulties of the oldest naghali scroll”. Nameh-ye Farhangestan, (5-6), 366-367. http://noo.rs/kUdT1 [In Persian] Dehkhoda, A. (1998). Dictionary (16 vols). Tehran University Publications. [In Persian] Farāhi, B. (n.d). Mahboob-al Gholoob. Barani Bookstore Publications. [In Persian] Ghasemi Gonabadi, M. (2008). Shah Ismail Nameh (J. Keyhani, Ed.). Persian Language and Literature Academy. [In Persian] Haft Lashkar (1998). (M. Afshari and M. Madayeni, Eds.). Research Institute of Humanities and Cultural Studies. [In Persian] Hātefi, A. (2018). Timur-nāma (H. Bassak and M. Ghasemzade shandiz, Eds.). Tanin-e Ghalam. [In Persian] Jafari Ghanavati, M. (2018). Review of two naghali scrolls (Part One). Jahan-e Ketab, 23(9-10), 13-16. http://noo.rs/HLec1 [In Persian] Manouchehr Khan Hakim. (2009). Eskandarnameh (A. Zakavati Gharagozlou, Ed.). Sokhan. [In Persian] Naqqali Scroll of Shahnameh (2012). (S. Aidenlu, Ed.). Behnegar. [In Persian] Naqīb-al-mamālek, M. (1961). Amir Arsalān (M. J. Maḥǰūb, Ed.). Pocket Books Organization. [In Persian] One Thousand and one nights (2019). (A. Tasoji, Trans.). Negah. [In Persian] Parsatalab, A. (2024). A Debate on the words and expressions of the Tarsusi's Qahramān-nāmah. Classical Persian Literature, 15(2), 221-250. https://doi.org/10.30465/cpl.2024.9481 [In Persian]Parsatalab, A. (2025). Investigating the unknown term “Sarat b-e Gardan” in Shahnameh scrolls. Textual Criticism of Persian Literature, 17(68), 95-110. https://doi.org/10.22108/rpll.2025.144582.2437 [In Persian] Qāʾāni Širāzi. (1957). Divān-e Ḥakim Qāʾāni Širāzi (M. J. Maḥjub, Ed.). Amirkabir. [In Persian] Shahnameh Haft Lashkar (2021). (M. Jafari Ghanavati & Z. Mohammad Hassani Saghiri, Eds.). Khamoosh. [In Persian] | ||||||||||||||||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 375 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 54 |
||||||||||||||||