| تعداد نشریات | 44 |
| تعداد شمارهها | 1,877 |
| تعداد مقالات | 15,278 |
| تعداد مشاهده مقاله | 43,731,371 |
| تعداد دریافت فایل اصل مقاله | 17,563,514 |
تحلیل کارکرد رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی (مطالعه موردی حکایت پادشاه جهود دیگر... و تفسیر قول حکیم...) | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| پژوهشهای ادب عرفانی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| دوره 19، شماره 2، اسفند 1404، صفحه 167-194 اصل مقاله (1.12 M) | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| نوع مقاله: مقاله پژوهشی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22108/jpll.2025.145199.1920 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| نویسندگان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| فرشته قاسمیان1؛ ابراهیم کنعانی* 2؛ فاطمه زمانی3 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| 1دانشجوی کارشناسی ارشد، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کوثر بجنورد، بجنورد، ایران | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| 2دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کوثر بجنورد، بجنورد، ایران | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| 3استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کوثر بجنورد، بجنورد، ایران | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| چکیده | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| نشانهشناسی تنشی، برآیند چرخش رویکرد از تقابلهای گسسته به تفاوتهای تنشی و نوسانی است. مطالعۀ گفتمانهای ادبی از منظر نشانهشناسی تنشی، افقهای تازهای را دربارة معنا و فرایند تولید آن میگشاید. این الگو، بازنمودی از ساختار و فرایند تنشی گفتمان ارائه میدهد که بر تعامل دوسویۀ نیروهای فشارهای (عاطفی) و گسترهای (شناختی) استوار است و وجهی سیال دارد. مقولۀ ایمان در مثنوی مولوی یکی از چالشیترین مضمونهایی است که وضعیتی تنشی برای گفتمان رقم زده است و «رخدادی ـ تنشی» نامیده میشود. برایناساس، در پژوهش حاضر با بهرهگیری از رویکرد نشانهشناسی تنشی، فرایندهای گفتمانی «ایمان« تحلیل میشود. این تحلیل در بستر سه سطح گفتمانی (نشانهشناسی گفتمان)، تجربه ـ عاطفی (بیان ـ عاطفی و نظریۀ احساس) و معنایی ـ عرفانی انجام میگیرد و از این منظر به تحلیل دو روایت برجسته از دفتر اول مثنوی با عنوان: «حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی مینمود» و «تفسیر قول حکیم...» میپردازد. پرسش اصلی پژوهش این است که الگوی رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی چه سازوکارهایی دارد و در بستر کدام عملیات و کارکردهای گفتمانی شکل میگیرد؟ هدف از پژوهش نیز بررسی چگونگی شکلگیری معنای سیال ایمان در بستر گفتمانهای تنشی، نحوۀ تعامل ساختارهای زبانی، عاطفی و شناختی در این دو روایت و تأثیر آن بر فرایند تولید و گسست معنا است. تحلیل انجامشده بر پایۀ طرحوارههای تنشی (اوج/ افت فشاره و گستره)، نظریۀ گسست ـ پیوست گریماسی و تعامل دوسویۀ وجوه گفتمانی و عاطفی ـ احساسی سامان یافته است. این روش تلاش دارد تا نحوۀ شکلگیری وضعیت رخدادی ایمان را در بستر تنشهای درونی روایت و تعامل آن با ساختارهای ادراکی ـ حسی مخاطب نشان دهد. یافتهها حاکی از آن است که در هر دو روایت، رخداد ایمانی در فرایندی دینامیک و فشارهای و با جهتگیری نیروهای تنشی شکل میگیرد. این تحلیل، همچنین ظرفیتهای غنی متون عرفانی فارسی را برای پذیرش خوانشهای نوین نشانهشناختی آشکار میسازد. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| کلیدواژهها | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| نشانهشناسی تنشی؛ مثنوی؛ رخدادی ـ تنشی؛ ایمان؛ فشاره و گستره | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| اصل مقاله | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
1. مقدمه نشانهشناسی تنشی با گذر از خوانشهای تقابلی صرف، معنا را در بستری پویا و فرایندی مطالعه میکند. در این الگو، هر کنش زبانی، حاصل تعامل دو نیروی عمده است: نیروی فشارهای که ریشه در جریان ادراکی ـ حسی دارد و نیروی گسترهای که متکی بر دادههای شناختی و برونههای ادراکی است. این دو نیرو در قالب طرحوارههای اوج/ افت عاطفه و شناخت، به ساختارهای معنایی متن شکل میدهند. در این الگو، کنشهای گفتمانی موضعگیری، گسست و پیوست گفتمانی، در فرایند معناپردازی نقش اصلی دارند. در متون ادبی ـ عرفانی و بهویژه آثار مولوی، زبان نقشهای متعددی را برعهده دارد و بهمنزلة مرکز عملیات گفتمان، به میدانی برای شکلگیری وضعیتهای رخدادی ـ تنشی تبدیل میشود. ازاینرو، این الگو میتواند با شناسایی زنجیرههای مختلف معنایی و کنشها و تنشهای گفتمانی، شناختی عمیقتر از چگونگی تحول معنایی در این متون ارائه کند. ادبیات عرفانی فارسی، بهویژه آثار مولوی، بهدلیل برخورداری از مازادی ساختاری و معنایی، ظرفیتهای بیشماری برای معناپردازی در اختیار خواننده قرار میدهند. در این متون، معنا در وضعیت رخدادی شکل میگیرد و بدینترتیب، بستری مناسب برای تبلور وضعیتهای رخدادی و تنشهای معنایی و گفتمانی فراهم میآورد. در این میان، مثنوی مولوی بهدلیل برخورداری از این ظرفیتها، نظامهای مختلف معنایی و گفتمانی را معرفی میکند که در بستر سبکهای مختلف حضور تنشی، کنشی، شوشی و در وضعیتهای ادراکی ـ حسی و عاطفی، شکل گرفته است. از این منظر، این اثر به یکی از متون تأثیرگذار در حوزۀ مضمونسازی ایمان و سبکهای مختلف حضور و تبیین وضعیت رخدادی ـ تنشی تبدیل شده است. نوع مواجهۀ شخصیتها با مقولۀ ایمان و رابطۀ نوسانی میان مقولههای خوف و رجا، عشق و ایمان، اضطراب و یقین، و شک و ایمان، این رخداد را در گفتمان مثنوی توصیف و تبیین میکند. برایناساس، در پژوهشِ حاضر بخشهایی از دفتر اول مثنوی: «حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی مینمود» (مولوی، 1390، ص. 36ـ39، 739ـ811) و «تفسیر قول حکیم به هرچه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا» (مولوی، 1390، ص. 83ـ81، 1763ـ1813)، با رویکرد نشانهشناسی تنشی بررسی و فرایندهای گفتمانی آن تحلیل شده است. پیکرۀ انتخابی از مثنوی، بهخوبی توانسته تعامل تنشزای فشاره و گسترۀ گفتمانی را نشان دهد و الگویی نو و متفاوت از چگونگی سیر شخصیت در تجربۀ رخدادی ـ تنشی ایمانی و نحوۀ گذار ادراکی ـ حسی و عاطفی او ارائه نماید. پرسشهای پژوهش این است که الگوی رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی چگونه عمل میکند و دارای کدام کارکردهای گفتمانی است؟ همچنین، نیروهای فشارهای و گسترهای چگونه در مسیر تنشیشدن رخداد ایمانی و شکلگیری ساختارهای تنشی تعامل دارند؟ نیز گفتمانهای موجود در این روایتها چه الگویی از عملیات گفتمانی را نشان میدهند؟ روش پژوهش مبتنیبر تحلیل گفتمان نشانهشناختی باتکیهبر ساختارهای تنشی و در بستر تحلیل بیان عاطفی و نظریۀ احساس است تا از این طریق، بتوان ابعاد عاطفی و تجربههای بدنی ـ احساسی سوژه را در پیوند با کارکردهای گفتمانی، بررسی و تحلیل کرد. قالب انتخابی تحلیل نیز منطبق بر مدل برداری فشاره (محور عمودی) و گستره (محور افقی)، طرحوارههای معنایی، نظریۀ میدان عملیات گفتمان و تعامل دوسویۀ گفتمان و احساس است. این پژوهش با هدف تبیین مناطق مختلف تنشی و چگونگی شکلگیری و بروز معنای آن در فرایند گسست ـ پیوست انجام گرفته است تا ظرفیت متن برای شکلدادن به تجربۀ رخدادی ـ تنشی ایمان بررسی و تحلیل شود. این جستار نشان میدهد چگونه این چینشهای گفتمانی، موجهای عاطفی و تجربههای بدنی ـ احساسی سوژه را بازتولید میکنند. نیز در قالب این پژوهش، میتوان الگویی از کارکرد رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی را ارائه داد.
بررسی سوابق پژوهشی مرتبط با این موضوع، پژوهشهایی را به این شرح نشان میدهد: در «اخلاق ایمانمدار، مطالعۀ تطبیقی فلسفۀ اخلاقی ازنظر مولانا و کیرکگور» (اکبری بیرق، 1378)، ضمن تبیین اقوال مولوی از منظر کلام اشعری، اندیشۀ مولوی در تطبیق با اندیشههای فلسفی کیرکگور بررسی شده است. در «بررسی تطبیقی برخی از مسائل مرتبط با ایمان از دیدگاه مولانا و کیرکگور» (رحیمیان و جباره ناصرو، 1388)، مشترکات فکری این دو متفکر دربارۀ ایمان واکاوی شده است. در بوطیقای روایت در مثنوی (توکلی، 1389)، ایمان از منظر کیرکگور و مولوی تحلیل شده است. در «مفهومشناسی ایمان و پیوند آن با تجربۀ دینی در اندیشۀ مولوی در مثنوی» (حاجیاسماعیلی و همکاران، 1392)، ارتباط ایمان با تجربۀ دینی در حوزۀ معرفتی، عاطفی و عملی از نگاه مولوی بررسی شده و این نتیجه رسیدهاند که ایمان، تجربهای شهودی است. در «تحلیل فرایندهای گفتمانی در سورۀ قارعه باتکیهبر نشانهشناسی تنشی» (پاکتچی و همکاران، ۱۳۹4)، ساختار منعطف سوره در فرایند تولید و در فضایی تعاملی تحلیل شده است. در «ایمان عارفانه ازنظر مولانا» (بدخشان، 1397)، ایمان مولوی با ایمان متکلمان و فیلسوفان تطبیق داده شده است. در «نشانهمعناشناسی فرایند تنش در ایمان آوردن ملکۀ سبا» (پراندوجی و نصیحت، 1397)، نقش حضور عاطفی ـ شناختی در چگونگی ایمانآوردن ملکۀ صبا بررسی شده است. در حوزۀ مبانی الگوی تنشی نیز در «مطالعۀ فرایند تنشی گفتمان ادبی» (شعیری، 1384)، مبانی نظری فرایند تنشی گفتمان ادبی ارائه و نمونههایی از شعر سپهری تحلیل شده است. در نشانهمعناشناسی ادبیات: نظریه و روش تحلیل گفتمان ادبی (شعیری، 1395)، نظام گفتمانی تنشی تبیین شده و نمونههایی از متون روایی فارسی تحلیل شده است. برایناساس، پژوهشِ حاضر ــ که بخشی از یک پژوهش گسترده در این حوزه است ــ میکوشد با شناسایی و استخراج فرایندها و الگوهای رخدادی ـ تنشی، تجربۀ ایمانی مولوی در بخشهایی از دفتر اول مثنوی و الگویی از این تجربه را ارائه دهد. درنهایت، با تکمیل این الگو در پژوهشهای بعدی، بر توسعۀ یک مدل مفهومی در حوزۀ تجربۀ ایمانی از منظر فرایندهای رخدادی ـ تنشی تأکید میکند.
3ـ1. نشانهشناسی تنشی نشانهشناسی بهمثابۀ دانشی میانرشتهای، از نیمۀ نخست قرن بیستم جایگاهی بنیادین در تحلیل متون ادبی و فرهنگی یافته است. در میان الگوهای نوپدید این حوزه، نشانهشناسی تنشی جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا بر شکلگیری معنا در وضعیتی سیال تأکید میکند. الگوی نشانهشناسی تنشی برای نخستینبار در اثر مشترک ژاک فونتنی[1] و کلود زیلبربرگ[2] با عنوان تنش و دلالت[3] معرفی شد (Hebert, 2011, p. 58-70). ایدۀ مرکزی این الگو آن است که هرگاه میزانی از نیرو به عنصری وارد شود، آن عنصر از وضعیت تعادل خارج شده و دچار تنش میشود (شعیری، ۱۳۹۵، ص. ۳۸). این نکته یادآور نقش پویای کنش در زبان است. نشانهشناسی تنشی بر محور طرحوارههای تنشی شکل میگیرد که براساس آن، بین اجزای نشانهمعنایی رابطهای برقرار میشود که در آن معنا از وضعیتی کمرنگ تا شدید در نوسان است (اسماعیلی و همکاران، 1391، ص. 85). از این منظر، ظرفیت متن برای معناسازی در دو جنبه افزایش مییابد: «اولین نوع، عاطفی است و طیفی را از ضعیفترین تا قویترین شدت عواطف شامل میشود؛ نوع دوم، شناختی است و بسط و گستره را از ضعیفترین/ کوچکترین تا فراگیرترین/ بزرگترین شامل میشود. ارتباط میان درجات هرکدام از این دو نوع، ارزشها را به وجود میآورد» (شعیری و همکاران، 1402، ص. 164). فرایند تنشی در گفتمان به بازیابی معنا کمک میکند؛ زیرا در این فرایند نه معنا تثبیت میشود و نه روابط صرفاً بر مبنای تقابل شکل میگیرند. درک عمیقتری از این نظام، ما را به ویژگیهایی میرساند که آن را از سایر مدلهای تحلیلی متمایز میکند: ایجاد ارتباط بین جریانهای معنادار گفتمانی؛ عبور از محدودیتهای تقابل صرف در زبان؛ خلق فضای تنشی با ابعاد کمّی و کیفی؛ پیوند میان فرایندهای ادراکی ـ حسی که یکی به حوزۀ کیفیت و دیگری به کمّیت تعلق دارد (شعیری، 1395، ص. 38). این موارد نشان میدهند که در گفتمان، معنا در بستر تجربۀ احساسی و شناختی، پیوسته در حال تغییر است. نظام تنشی در تحلیل نشانهمعناشناختی بنا به نظر هبرت چند مفهوم اساسی دارد. هبرت این مفاهیم را به نقل از فونتنی (2003) و زیلبربرگ (2002) شرح میدهد: 1) فشاره و گستره بهترتیب از سطح محتوا و سطح بیان تشکیل میشود و گفتمان در روابط گستره و فشاره شکل میگیرد؛ 2) فشاره به احساسات، امور ذهنی و درونی، و گستره به شناخت، منطق و امور بیرونی مرتبط است؛ 3) فشاره، گستره را کنترل میکند؛ 4) فشاره با ضربآهنگ[4] و لحن[5]، و گستره با زمانمندی[6] و مکانمندی[7] مرتبط است؛ 5) فشاره دو سطح افزایش و کاهش دارد و گستره دارای عملکرد مرتبسازی[8] (افزایش تنوع و تکرار) و ترکیب[9] (کاهش تنوع و تکرار) است (Hebert, 2011, p. 58-59). مقیاسهای تنشی به بخشهای گوناگونی تقسیم میشود و یکی از مهمترین آنها، الگوی تفکیکی دوتایی[10] است. در این الگو، مقیاسهای تنشی و محورهای فشاره و گستره به دو بخش تقسیم میشوند: بخش پایینی، بخش غیر فعال[11] و بخش بالایی، بخش فعال[12] است. در این شرایط، چهار ترکیب ممکن از ظرفیتها وجود دارد که چهار منطقه را شکل میدهند: منطقۀ 1) فشارۀ پایین و گسترۀ پایین؛ منطقۀ 2) فشارۀ بالا و گسترۀ پایین؛ منطقۀ 3) فشارۀ پایین و گسترۀ بالا؛ منطقۀ 4) فشارۀ بالا و گسترۀ بالا (Herbert, 2011, p. 60-61). از دیدگاه شعیری، تنش بهمثابۀ میزان انرژی و قدرتی است که در گفتمان حضور دارد و این انرژی براساس دو ویژگی فشارهای و گسترهای شناخته میشود (شعیری، 1۳۹۵، ص. ۳۷). در این مدل، برای درک بهتر چگونگی تعامل فشاره و گستره، آنها را بهصورت دو بردار در یک دستگاه مختصات در نظر میگیرند: فشاره بهصورت بردار عمودی (x) و گستره بهصورت بردار افقی (y) نمایش داده میشود. فشاره در بیشینۀ خود شدید و در کمینهاش ضعیف است؛ گستره نیز در بیشینهاش گسترده و در کمینهاش متمرکز است (پاکتچی و همکاران، 1394، ص. 44). این تصویرسازی ریاضیگونه از ساختار زبان، امکان تحلیل دقیقتر و مدلسازی گفتمان را میدهد؛ زبان دیگر فقط واژه نیست، بلکه دارای بُعد است. از تعامل میان این دو بُعد، طرحوارههای فرایندی به این شرح شکل میگیرند: الف) افت فشارۀ عاطفی و اوج گسترۀ شناختی: در این حالت، فرد از یک وضعیت عاطفی شدید بهسمت گشایش و درک شناختی حرکت میکند؛ نوعی گذار از بحران احساسی به تعقل؛ ب) اوج فشارۀ عاطفی و افت گسترۀ شناختی: در این وضعیت، فشارۀ احساسی به اوج میرسد ولی ظرفیت درک شناختی کاهش مییابد. میتوان آن را لحظۀ انفجار احساسی یا شوک نهایی دانست؛ ج) اوج همزمان فشارهها و گسترهها: در اینجا هم عاطفه به اوج خود میرسد و هم شناخت. این طرحواره معمولاً در لحظات اوج معنایی رخ میدهد که در آن، هم درک و هم احساس بهشدت حضور دارند؛ د) افت همزمان فشارهها و گسترهها: در این وضعیت، هم نیروهای عاطفی کاهش یافتهاند و هم نیروهای شناختی. این وضعیت اغلب در پایان یا فرسایش گفتمان رخ میدهد (شعیری، 1385، ص. 35؛ Hebert, 2011, p. 63-64). این طرحوارهها، لحظات مختلف معنایی در هر متن را تبیین میکنند. در گفتمان تنشی، منطقۀ فشارهای و منطقۀ گسترهای، دو قطب اصلی میدان معنایی هستند؛ منطقۀ فشارهای بر درونههای عاطفی و حضور فعال سوژه و منطقۀ گسترهای بر وضعیتی بیرونی و شناختی متمرکز است. اگر در منطقۀ گسترهای، فضا محدود و فشرده باشد، گستره متمرکز است؛ اما اگر فضا باز و چندلایه باشد، در وضعیت منتشر است. به همین ترتیب، در منطقۀ فشارهای نیز اگر فضای تنشی بسیار قوی باشد، تنش بر شدت درونههای عاطفی استوار است؛ اما اگر این انرژی کاهش یافته باشد، به وضعیتی کمتنش منجر میشود (شعیری، 1395، ص. 42). برایناساس، گفتمان برآیند تعامل و یا تقابلی است که مبتنیبر نوع پیوند میان وضعیتهای عاطفی و شناختی شکل میگیرد و نوع سیر گفتمانی میان این وضعیتها، تحول معنایی ایجاد میکند. 3ـ2. میدان عملیات گفتمان الگوی میدان عملیات، شکل مدوّن دوگان گسست ـ پیوست گریماس[13] در قالب یک مدل تحلیلی است که بر زمینۀ نظریۀ تنشی سامانی یافته است. میدان عملیات، نشاندهندۀ مجموعهای از کنشها، عاملها و شاخصهایی است که گفتمان را کنترل میکند. نخستین کنش در این میدان، موضعگیری سوژه است. موضع جسم ـ شناسا، پیش از آنکه شروع به مفصلبندی و تولید نشانهای کند، موضعِ «خودِ (حاضر) در اینجا و اکنون» را اتخاذ میکند که بهعنوان منبع معنا و ظرفیت معناسازی کاملاً اشباع شده است (بهنقل از: پاکتچی و همکاران، 1394، ص. 50). به عقیدۀ فونتنی، سخن عملیاتی است که نمیتوان در آن، گفتمان را از محصول آن، یعنی گفته جدا کرد؛ درنتیجه، موضعگیری میتواند تعامل بین صورتهای زبانی و محتوا را رقم بزند. در حقیقت، با سخن گفتن است که گفتهپرداز به اعلام موضع میپردازد (شعیری، 1385، ص. 29). دومین کنش، گسست ـ پیوست است. کنش گسست، گذر از میدان گفتهپردازی و حرکت بهسوی جهان گفتههاست که به نشانهها و گفتهها شکل میدهد؛ یعنی جایگزینی «او، آنجا، آنزمان» با «من، اینجا، اکنون». کنش پیوست بازگشت به وضعیت گفتهپرداز و پیوند مجدد با «من» و تجربۀ عاطفی اوست (ر.ک. شعیری، 1385، ص. 25). برایناساس، در هر کنش زبانی، گفتمان برخی از نشانههای درونی خود را به بیرون از خود میافکند. این کنش، گذر از گفتمان به گفته را ممکن میسازد؛ بهعبارتی، تولید گفته تنها با نفی عناصر درونی گفتمان یعنی «من، اینجا، اکنون» میسر میشود. تنها با گسست گفتمانی است که این نفی رخ میدهد؛ درنتیجه، جایگاه فاعل (من)، زمان و مکان در گفتمان دگرگون میشود. در مقابل، پیوست گفتمانی قرار دارد که گذر از گفته به گفتمان و بازگشت به بنیانهای گفتمان یعنی من، اینجا و اکنون را فراهم میآورد (ر.ک. شعیری، 1385، ص. 25ـ27). درواقع، در موقعیتهای گفتمانی نوع ارتباط تقابلی و یا تعاملی میان دو کنش گسست ـ پیوست، گفتمان را در وضعیتی سیال و پویا قرار میدهد.
4ـ1. وضعیت تنشی ایمان در حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی میکرد 4ـ1ـ1. خلاصۀ داستان یکی از شاهان جهود به قصد نابودکردن مسیحیان، آتشی عظیم فراهم ساخت و در کنار آن، بتی برنهاد و فرمان داد تا همگان بر آن بت سجده آرند. هرکس فرمان او را اطاعت نمیکرد، در آتش میخست. مأموران شاه، زنی عیسوی را آوردند. زن از سجده بر آن بت سر باز زد و آنها برای تسلیمکردن مادر، طفل را به کام آتش فرستادند. نزدیک بود که مادر بر بت سجده آرد که طفل در میان آتش بانگ آورد که: مادرا! دل قوی دار که آتش بر من اثری ندارد. دیگر پیروان عیسی با شنیدن این سخن، پروانهوار خود را در درون آتش انداختند؛ اما هیچکدام از آتش گزندی ندیدند. درنهایت، زبانههای آتش بهسوی شاه، دامن گشود و شاه و مأمورانش را درون خود سوزاند (ر.ک. زمانی، 1398، ص. 271). 4ـ1ـ2. وجه تعاملی ایمان و نیاز مطابق سبک داستانپردازی مولوی، پیش از آغاز هر داستان، ابیاتی ذکر میشود که بهمنزلۀ مدخل ورودی به آن است. این بخش، بر وجه تعاملی ایمان و نیاز مبتنی است:
(مولوی، 1390، ص. 36ـ37، 748ـ751) در این گونۀ ایمانی بر نیاز طالبان تأکید شده و این نیاز به شعلۀ آتشی مانند شده که از گوهر پیامبر مشتعل شده است. همچنین، همراهی خورشید و نور روزن نیز براساس همین فرایند تبیین میشود. از دیدگاه تنشی، فرایند گفتمان بر اصل نور گوهر پیامبری متمرکز است. مکث و درنگ در مرکز عملیات گفتمان، از تداوم حضور در فضای گفتهپردازی حکایت دارد که محل حداکثر فشاره و انرژی است و گستره نیز همچنان بر همین اصل نوری متمرکز است. این فرایند در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 1. وجه تعاملی ایمان و نیاز در این الگو، شعلهای که نماد نیاز طالبان است در یک لحظه از منبع متمرکز نوری وجود پیامبر نشئت میگیرد و همزمان با شدتگرفتن این آتش، بر شعلۀ نیاز در وجود طالبان افزوده میشود. به همین دلیل، الگوی تنشی در این بخش، صعودی با شیب بسیار تند و بهصورت راستخط است و دربالاترین سطح فشاره، به مرتبۀ قوی میرسد. در این بخش، گفتمان مولوی در وجه تعاملی ایمان و نیاز بر اصل نوری گوهر پیامبری متمرکز میشود. این وجه تعاملی بر پایۀ تمثیل شعله، گوهر، خور و پرتو آن سامان یافته که نشانگر ساختار تنشی ایمان است. نیازی که از دل سوژۀ مؤمن زبانه میکشد، همان شعلهای است که از گوهر نورانی پیامبر فروغ میگیرد. بدینسان، در میدان عملیات گفتمان، گوهر پیامبری بهمنزلۀ مرکز تراکم فشاره و منبع اصلی معنا عمل میکند و تمامی شعلهها بهمثابة نشانههای نیاز، در وضعیت پیوست به این مرکز قرار دارند. رابطۀ میان نیاز سوژه و مرکز نوری، الگوی تنشی صعودی با شیب تند ایجاد میکند که در آن فشارۀ عاطفی بهصورت افزایشی پیش میرود؛ هرچه فاصله میان شعله و گوهر کاهش مییابد، فشاره افزایش یافته و دلالت گفتمان از افق به مرکز حرکت میکند. در سطح گفتمانی، تمثیل آتش و خورشید، شبکهای واژگانی ـ معنایی میآفریند که مفهوم ایمان را در قالب پیوست عاطفی و شناختی به گوهر پیامبر تعریف میکند و نیاز طالبان به این اصل نوری، بهصورت رمزگان مرکزی گفتمان در میآید؛ بهگونهای که سوژه در کنش گفتاری خود، با تکرار حضور در مدار نور، فشارۀ درونی را به نهایت میرساند و از گسترۀ پراکندگی معنا بهسوی پیوست مطلق حرکت میکند. از دیدگاه نظام عاطفی، این نیاز شدیدترین حالت فشاره را دارد: سوژه در مقام طلب، از وضعیت گسترۀ شناختی خارج میشود و حرکت صعودی بهسمت مرکز را تجربه میکند. در سطح معنایی ـ عرفانی، این فرایند، پیوندی میان انسان و پیامبر را نشان میدهد و نیاز بهمثابة عاملی انگیزشی، زمینۀ اتصال به این منبع ایمانی را فراهم میکند. برایناساس، ذات نوری گوهر پیامبر، اصل هستیبخش گفتمان است و نیاز طالبان، انعکاس فشارهای این نور است که شدت فشاره را به اوج عاطفی و معنایی خود میرساند. درنهایت، این مسیر صعودی از شعله تا گوهر، در قالب وحدت نوری میان سوژه و اصل پیامبر تحقق مییابد و ساختار گفتمان را در وضعیت قوی، صعودی و معنوی تثبیت میکند. در این بخش، گفتمان مد نظر مولوی حول یک قطببندی محوری شکل میگیرد که در آن، رابطۀ میان ایمان (بهمثابۀ نیروی گرانشی مرکز) و نیاز (بهمثابۀ موقعیت افق) تعریف میشود. این رابطه، براساس پیوند میان «نیاز طالبان» (که چون شعله و پرتو روزن است) و «گوهر پیغمبری» (که چون خورشید و اصل آتش است)، بر مبنای مدل مرکز ـ فاصله ـ افق سازماندهی شده و در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 2. نظام وحدت؛ وجه پیوندی مرکز/ افق در این الگو، گوهر نوری و اصل پیامبری بهمنزلة منبع و مرکز انرژی عمل میکند. نیاز و کشش طالبان بهمثابة سوژه به این اصل و گردیدن شعلهها بهسمت این گوهر، نوعی پیوست به مرکز را نشان میدهد. گستره نیز بر یک نقطۀ کانونی (گوهر پیامبری) متمرکز است. این نیاز سوژه در شدیدترین حالت، وضعیت فشارهای قوی را برای گفتمان رقم میزند. پس مسیر حرکت از افق به مرکز است. در این بخش، نیاز طالبان به گوهر پیغمبری، یک فشارۀ بالا بر مرکز گفتمان اعمال میکند که این فاصله، تنش اصلی را میسازد؛ درنتیجه، شعلهها که نمود تجلییافته در فاصله از مرکز هستند، مجبور به پیوست به آن شده و یک گسترۀ متمرکز را حول محور مرکز تعریف میکنند. نتیجۀ این فرایند، تحقق وضعیت رخدادی ـ تنشی و پیوست کامل به مرکز و این منبع نوری است که همان تحقق غایتِ نیاز ازطریق اتصال به اصل نوری و وحدت با آن است. 4ـ1ـ3. سیالشدن مراتب ایمانی؛ از شک تا یقین پیرفت اول داستان (مولوی، 1390، ص. 37ـ38، 769ـ782)، پادشاهی یهودی را معرفی میکند که قصد نابودی دین عیسی را دارد. این پادشاه، آتشی را برپا میکند و در کنار آن بتی را میگذارد؛ هرکس بر آن بت سجده نکند باید در آتش بسوزد. در این میان، مادری را میآورند که به بت سجده نمیکند و پادشاه طفل را به یکباره درون آتش میاندازد. پیرفت دوم داستان (مولوی، 1390، ص. 38ـ39، 783ـ795)، از به سخن درآمدن کودک آغاز میشود که به مادرش میگوید که به میان آتش بیا چون این آتش مثل آبی است که به من گزندی نمیرساند. گفتههای کودک، اینگونه توصیف شده است: الف) کأِنّی لَم آَمُت: بهراستی که من نمردهام؛ ب) در میان آتش خوشم؛ پ) آتش، رحمت خدا است؛ ت) وسیلهای برای رسیدن به جایگاه خاصان حق است؛ ث) آتش مثل آب سرد است؛ ج) آتش گل و یاسمن است، مثل آتشی که بر حضرت ابراهیم تبدیل به گلستان شد؛ چ) در میان آتش به آرامش رسیدهام؛ ح) آتشی که مانند نَفَس حضرت عیسی زندگی میبخشد. در ابتدای این بخش، هنگامی که پادشاه کودک را به یکباره درون آتش میاندازد، ترسی در دل مادر ایجاد میشود که نشانهای از وجود شک در ایمان است:
در اینجا سخن از آتشی است که قدرت سوزاندن مؤمنان را ندارد. آتش نشانهای از ایمان است؛ زیرا بهواسطۀ این آتشی که سرد شده است ایمان افراد نسبت به خداوند افزوده میشود. در نخستین بخش داستان، فرایندی از ایمان دیده میشود که کودک از آن برخوردار است. بهمحض اینکه پادشاه جهود، کودک را درون آتش میافکند، در آن لحظه آتش بر او سرد میشود؛ درنتیجه، ایمان او به بالاترین مرتبه میرسد. سردشدن آتش، رخدادی است که مطابق نظر گرمس (گرمس، 1389، ص. 21ـ29)، مانند لحظه ـ بارقه عمل میکند که فشارۀ قوی برای گفتمان رقم میزند. ازنظر شعیری، «لحظه ـ بارقه، به زمانی گفته میشود که سوژه و ابژه در یکدیگر ذوب میشوند و حضور به بالاترین درجۀ معنایی خود که همان وجد و شور هستیشناختی است، نایل میگردد» (شعیری، 1395، ص. 40). در این وضعیت، کودک در بالاترین وضعیت عاطفی، وجد و شوری هستیشناختی را تجربه میکند که آن را «تجربۀ ایمانی» مینامند. این تجربه، در یک لحظۀ بارقهای برای او رخ میدهد و درنتیجه، آتش در بالاترین وضعیت فشارهای، سرد و سلامت میشود. این وضعیت، بهصورت خطی مستقیم و راستخط و رو به بالا نمایش داده میشود و نشان میدهد آتش در وضعیت فشارهای، بهشدت روبهافزایش است و گسترۀ آن در حالت متمرکز قرار دارد. این وضعیت در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 3. تجربۀ رخدادی ایمان در این الگو، آتش در بالاترین فشارۀ عاطفی قرار میگیرد که در قالب سردشدن نمایش داده شده است. سردشدن آتش بر کودک نیز نتیجۀ ایمانی است که کودک آن را تجربه میکند و در قالب فشارۀ عاطفی قوی نشان داده شده است. در ادامه، کودک تجربۀ ایمانی خود را توصیف میکند که مراتب مختلف ایمانی او را نشان میدهد:
در نخستین مرحله، اصطلاح «کأِنّی لَم آَمُت= بهراستی من نمردهام» را به کار میبرد. سپس با واژگان «من خوشم»، «رحمت»، «عشرت خاصان حق»، «آب آتشمثال» و «سرو و یاسمن»، مراتب مختلف ایمانی را تبیین میکند که در قالب نمودار زیر تبیین شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 4. مراتب مختلف ایمانی در وضعیت ابتدایی این الگو، کودک از زندهبودن خود در وضعیت متمرکز سخن میگوید، اما این وضعیت فشارهای، هرلحظه در حال شدتگرفتن است. کودک برای توصیف وضعیت عاطفی خود در ضعیفترین حالت از واژگان «من خوشم» بهره میگیرد که مرتبۀ ایمانی او را در سطحی پایین نشان میدهد. با شدتگرفتن این حالت، سوژه برای نشاندادن مرتبۀ بالاتری از تجربۀ ایمانی خود، واژگان «رحمت» و «عشرت خاصان حق» را به کار میبرد که خاصان حق از آن برخوردارند. در وضعیت فشارهای قوی نیز با کاربرد واژگان «آب آتشمثال» و «سرو و یاسمن»، از گلستانشدن آتش خبر میدهد که بالاترین وضعیت عاطفی و مرتبۀ بالای تجربۀ ایمانی کودک را نشان میدهد. بررسی این فرایندهای سهگانه، از تداوم حضور کودک در مرکز عملیات و وضعیت ایمانی خود حکایت دارد که فشاره بهتدریج افزایش مییابد؛ حالآنکه گستره در وضعیت متمرکز زندگیبخشی قرار دارد. بدینترتیب، الگوی تنشی گفتمان صعودی و با شیب بسیار تند است که بهصورت متمرکز و راستخط ترسیم شده است و مراتب ایمانی را در سه وضعیت فشارهای ضعیف، متوسط و قوی نشان میدهد. در بالاترین مرتبۀ ایمانی، وضعیت دگرگونشدهای از آتش در قالب آتش آبمثال و سپس آتشِ به گلستان تبدیلشده نمایش داده میشود که نمادی از این تجربۀ ایمانی کودک است. این آتش بهتدریج از حالت متمرکز خارج میشود و در وضعیت انتشاری، عالمی را در چشمانداز کودک قرار میدهد که در تمام اجزای آن، دم عیسوی و زندهبخشی وجود دارد. وضعیت منتشر زندگی و حیاتبخشی نیز بهصورت نموداری راستخط و مستقیم ترسیم شده که نتیجۀ حضور او در بالاترین مرتبۀ ایمانی و تبدیلشدن آتش به گلستان است. پیرفت سوم داستان (مولوی، 1390، ص. 39، 796ـ811)، به گفتوگوی کودک و مادر در وجه خطابی اختصاص دارد. کودک پس از توصیف مراتب ایمانی خود و چگونگی تبدیلشدن آتش به گلستان، مادر را بهسوی دنیای خود در درون این آتش فرامیخواند. در این فراخوانی، توصیفاتی دیگر از مراتب ایمانی را برای مادر تبیین میکند که متناظر با وضعیت حضوری پیشین خود است:
در این وضعیت حضوری، آتش، آتشگونگی خود را از دست میدهد. توصیف این حضور بدین قرار است: الف) آتشی که دولت و حشمت (اقبال) معنوی میبخشد؛ ب) آتش قدرت و لطف خدا است؛ ج) در میان آتش به مرحلۀ بیخویشی دست مییابد که نتیجۀ آن، خوشی و شادی (طرب) اوست. مراتب مختلف ایمانی در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 5. مراتب سیال ایمانی در این الگو، کودک همزمان با تبدیلشدن آتش به گلستان، سه وضعیت فشارهای ضعیف، متوسط و قوی را تجربه میکند که مراتب ایمانی او را نشان میدهد. در نخستین مرحله، این مرتبۀ ایمانی در قالب اقبال و دولت و در دومین مرحله در قالب قدرت و لطف خدا نمود یافته است. در بالاترین مرتبه نیز وضعیت بیخویشی را برای کودک رقم میزند که نتیجۀ آن، طرب و شادی است. 4ـ1ـ4. استعلاییشدن تجربۀ ایمانی در این بخش، تجربۀ ایمانی در وضعیتی استعلایی قرار میگیرد که با محتوای پیرفت چهارم (مولوی، 1390، ص. 39، 800ـ811) همخوانی دارد. در این پیرفت، کودک دیگر پیروان عیسی را نیز فرامیخواند که خود را به درون آتش بیفکنند. آنها نیز عاشقانه خود را به درون آتش میافکنند و از ایمان برخوردار میشوند؛ بهگونهای که کارگزاران یهودی اینبار مانع مردم برای افکندن خود به درون آتش میشدند:
در ابتدای این پیرفت، سطح شناختی و گسترهای گفتمان، متمرکز و محدود بر کودک بود که او مادر را نیز به مشارکت در این فرایند فراخوانده بود؛ اما در ادامه، با فراخواندن دیگران به درون آتش، سطح گفتمان را از وضعیت متمرکز به منتشر گسترش میدهد. با مشارکت همگان در سطح شناختی و گستره، کودک توصیف دیگری از وضعیت ایمانی خود ارائه میدهد و اینبار اصطلاح «نهادن خوان شاه» در آتش را به کار میبرد. نهادن سفرۀ حق نشاندهندۀ وضعیت انتشاری رحمت حق برای بهرهبردن همگان است. اما همزمان با این وضعیت انتشاری، در سطح عاطفی نیز همچنان فشاره در حال اوجگرفتن است. در این حالت، مراتب ایمانی کودک در سه مرتبۀ «عذب»، «شکوه» و «عشق» نشان داده میشود که در بالاترین مرتبۀ آن، به کشش عاشقانۀ دوست و حق میرسد. این فرایند بهطور فشرده در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 6. استعلاییشدن تجربۀ ایمانی برایناساس، همزمان با کشش عاشقانه از سوی حق و شدتگرفتن فشاره و شیب تند و راستخط نمودار، گسترۀ خوان حق برای همۀ انسانها باز میشود. گفتمان در این بخش، بر الگوی تنشی صعودی استوار است و جهت نمودار حرکتی مورب را از وضعیت منتشر بهسمت فشارۀ عاطفی و اوجگرفتن شدت فشاره نشان میدهد. فرایند گفتمانی ایمان در این داستان در یک نگاه کلی نشان میدهد که سوژۀ کودک در آستانۀ ورود به آتش، تنها از نمردن خود خبر میدهد که نشاندهندۀ وضعیت متمرکز حضور است؛ اما او در این تجربۀ ایمانی، سیری از مراتب ضعیف ایمانی تا مراتب بالای آن را تجربه میکند که بهترتیب در قالب وضعیت ضعیف و گروه واژگانی «خوشم/ اقبال/ دولت/ عذب»، وضعیت متوسط و گروه واژگانی «رحمت/ عشرت خاصان حق/ قدرت لطف خدا/ شکوه»، و درنهایت، وضعیت قوی و واژگان «آب آتشمثال/ گلستانشدن آتش/ بیخویشی/ طرب/ عشق»، نشان داده شده است. از منظر میدان عملیات گفتمان، سوژۀ کودک (=مرجع)، بهمثابۀ تجلی حق، در مرکز میدان قرار گرفته و کانون تراکم بیشینۀ فشارهها و انرژیهاست؛ این تمرکز، مادر و پیروان مسیحیت را که در فاصلۀ متمرکز از این مرکز قرار دارند بهسمت پیوست سوق میدهد؛ وضعیتی که در آن، فشارۀ ایمانی در قالب وحدت آنها بهشدت تقویت میشود و گسترۀ کنش فردی در وضعیت متمرکز قرار دارد. در مقابل، پادشاه یهود و یارانش در افق تلاش میکنند با عملیات گسست و افزایش گستره (تعمیم ارادۀ باطل)، این مرکز را تضعیف کنند؛ عملی که درنهایت با شکست آنها و فروپاشی در آتش خودنمایی میکند. این فرایند در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 7. نوسانیشدن رابطۀ گسست ـ پیوست حرکت گفتمانی در این بخش، نوسانی پیوسته میان فرایند گسست (تلاش پادشاه برای افزایش گستره و دوری از مرکز) و فرایند پیوست (جذبشدن مادر و پیروان به مرکز) است. این حرکت به نتیجۀ رخدادی ـ تنشی منجر میشود؛ زیرا همزمان دو فرایند متضاد در اوج شدت (تنش) رخ میدهد: تقویت همزمان فشاره (وحدت متمرکز در مرکز) و تلاش برای اعمال گستره (تعمیم افق متخاصم). این تعارض شدید و همزمانی عملیات پیوست (تثبیت وحدت ایمانی) و گسست (تلاش برای نابودی) است که رخدادی شدید را در عرصۀ ایمان و قدرت گفتمانی رقم میزند؛ رخدادی که با پیروزی فشارۀ متمرکز بر گسترۀ پراکنده (شکست پادشاه) پایان مییابد. برایناساس، وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان مشاهده میشود که در پیوند فشاره ـ گستره و منطبق بر فرایندهای گفتمانی گسست ـ پیوست بازنمایی میشود. برآیند داستان، صحنۀ کنش متقابل شدید رخدادی ـ تنشی ایمان را به نمایش میگذارد که در ساختار میدان عملیات گفتمان، میان پیوست متمرکز به این منبع ایمانی و تلاش برای افزایش تسلط گفتمانی در افق وسیعی از جامعه در نوسان است. نتایج رخدادی داستان، که در آن پیروان ایمان (کودک و مادر) از آتش گزندی نمیبینند، بیانگر آن است که گسترۀ حیاتبخشی حق (نورانیبودن آتش بر مؤمنان) باوجود تثبیت در مرکز فشاره، ظرفیت احاطه و تغییر میدان را دارد؛ بهطوریکه این نیروی متمرکز (پیوست) درنهایت از افق بیرونی (شاه متخاصم) بهعنوان یک نیروی ویرانگر بازمیتابد و رخداد نهایی، تثبیت پیروزی میدان پیوست ـ فشارۀ بالا بر میدان گسست ـ گسترهمحور است. رابطۀ فشاره و گستره در این داستان معکوس و متضاد است؛ پیوست به مرکز ایمان، به فشارۀ قوی و گسترۀ متمرکز (وحدت درونی) منجر میشود؛ درحالیکه تلاش برای گسست از مرکز و حرکت بهسمت افقِ باطل، بهدنبال کاهش فشاره و ادعای گسترۀ وسیع (عمومیتبخشیدن به ارادۀ شاه) بود که درنهایت فروپاشید و این تضاد، ماهیت تنشی و رخدادی ایمان را شکل داد. 4ـ2. وضعیت تنشی ایمان در «تفسیر قول حکیم...» 4ـ2ـ1. خلاصۀ بحث در بخش «تفسیر قول حکیم به هرچه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا» از دفتر اول مثنوی (مولوی، 1390، ص. 83ـ81، 1763ـ1813)، فردی بهدلیل ناآگاهی و دوری از حقیقت، سخن حکیمی را که مضمون آن دربارۀ رابطۀ خیر و شر، ایمان و کفر و زشتی و زیبایی است، به اشتباه درک میکند. مولوی در این روایت نشان میدهد که در شرایطی که فرد از «راه» (حقیقت) و «دوست» (حقتعالی) دور میافتد، تمام مفاهیم ارزشی سیال میشوند. در این وضعیت، حتی کفر و ایمان یا زشتی و زیبایی، معنای قطعی خود را از دست میدهند. 4ـ2ـ2. فرایندیشدن ایمان در کنش گفتمانی پیوست ـ گسست عنوان این بخش از مثنوی با بیت «به هرچه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا» از سنایی غزنوی نامگذاری شده است. در این گزاره، رخدادی تنشی مشاهده میشود که در آن، میدان گفتمان در وضعیت گسست حداکثری از مرکز قرار گرفته است. در این گفتمان، دوست (خداوند= حقیقت مطلق) در جایگاه مرکز عملیات گفتمان و یک مرکز ارجاع نقش ایفا میکند. نوع رابطه با این مرکز و کنشهای گفتمانی، شبکۀ واژگانی ـ معنایی، ایمان/ کفر و زشتی/ زیبایی را شکل میدهد. این گزاره، بر کنش گسست از این مرکز متمرکز است که در قالب عبارت «از راه وامانی»، «دور افتی»، نمود متنی پیدا کرده است. این کنش، سبب تغییر در ابعاد فشاره و گستره میشود. با فاصلهگیری از مرکز و افزایش گسست، فشاره کاهش یافته و گستره افزایش مییابد. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 8. فرایندیشدن ایمان در این الگو، کاهش فشاره، دایرۀ ارزشی را محدود میکند و معنا سیال میشود. در این حالت، تفکیک معنایی و ارزشی دو قطب از بین میرود؛ درنتیجه، ایمان/ کفر و زشتی/ زیبایی دیگر ارزش مطلق ندارند و در یک طیف قرار میگیرند. سیالشدن مرز معنایی و ارزشی، گسترۀ شناختی را وسعت میدهد؛ هر دو وضعیت (ایمان/ کفر، زشت/ زیبا) به یک اندازه ارزش و ناارزش تلقی میشوند؛ زیرا از منظر افق گفتمان و دوری از مرکز، بههم پیوستهاند. این وضعیت رخدادی ـ تنشی، نظم نشانهای را به هم میریزد و معنا را تعلیق میکند. رخداد در این چهارچوب، تغییری ساختاری در نظام دلالت است. وقتی گسست از مرکز آنقدر شدید میشود که مرزهای دلالتی (ایمان/ کفر)، کارکرد خود را از دست میدهند، نظم نشانهای فرو میپاشد. این بینظمی نشانهای نتیجۀ مستقیمِ تبدیلشدن وضعیت تنشی از «فشارۀ بالا و گسترۀ متمرکز» (وصال) به «فشارۀ ضعیف و گسترۀ انباشته» (واماندگی/ دورافتادگی= دوری) است. بنابراین، این بیت نهتنها وجود میدان عملیات (با مرکزیت دوست) را تأیید میکند، نشان میدهد که گسست شدید از این مرکز، سطح فشارۀ مرتبط با دلالت را تضعیف میکند و گسترۀ سیالیت معنایی را تا سرحد فروپاشی نظم اولیه بالا میبرد. این بخش بهطور محوری کنش گسست حداکثری از مرکز ارجاع (دوست) را در میدان عملیات گفتمان نشان میدهد. این گسست بهطور مستقیم بر ابعاد تنشی اثر میگذارد؛ بهگونهای که فشارۀ معنایی بر تفکیک قطبهای ایمان/ کفر و زشت/ زیبا کاسته شده و به تعلیق و سیالیت معنایی (آشفتگی نشانهای) منجر میشود؛ درحالیکه گسترۀ دلالت بهدلیل رهاشدن از قید مرکز، بهشکلی نامحدود در افق حرکت میکند. این همزمانی فشارۀ ضعیف و گسترۀ انباشته در حوزۀ دوری از حقیقت، الگوی رخدادی ـ تنشی را در سطح معنایی رقم میزند. 4ـ2ـ3. تجربۀ ایمانی ناشی از کنش غیورانۀ حق فرایند تنشی ناشی از پیوند گسست ـ پیوستی، به تمام گفتمان تسری میکند. در پیرفت اول (مولوی، 1390، ص. 81، 1763ـ1772)، مفهوم غیرت الهی در مقایسه با غیرت انسان تبیین میشود. مولوی حق را به جان و جهان را به کالبد تشبیه میکند. سپس، نشان میدهد که غیرت الهی برتر از غیرت انسانی است:
(مولوی، 1390، ص. 81، 1763ـ1764) تشبیه جهان به کالبد و حق به جان، تداعیکنندۀ تقابل میان جسم و جان و نمونهای از تقابلهای تنشی است که در محور فشاره و گستره موضوع اصلی در این بخش، تبیین غیرت الهی است. نسبت میان غیرت حق و غیرت انسان، معادل جان و جهان است. غیرت حق، معادل جان است که بهمثابة مرکز ارجاع مطرح میشود و با فشارۀ عاطفی قوی توصیف شده است؛ زیرا اصالت و مبنای هستی (اصل غیرت) بر پایۀ این اصل است. ازنظر گستره، وسعتی بهاندازۀ تمام هستی دارد، اما همین گستره از یک مرکز و منبعی نشئت میگیرد که همان اصل غیرت است. در مقابل، غیرت انسان معادل جهان است که شدت پایینتر، اما گسترۀ وسیعتری دارد. پس جهان (ظاهر)، دارای فشارۀ عاطفی کم، اما گسترۀ وسیع است و جان (حقیقت معنوی و معنویت عمیق)، دارای فشارۀ عاطفی بالا و گسترۀ زیاد و در حالت منتشر است؛ زیرا حق در غیرت بر کل عالم سبق برده است. این نسبت میان جان و جهان نیز مشاهده میشود؛ رابطۀ بین جان و جهان رابطهای معکوس است. جان دارای فشارۀ بالا و گسترۀ زیاد است. گسترۀ جهان نیز بیشتر، اما شدت آن کمتر است. غیرت حق (جان)، گسترۀ وسیعی دارد و فراتر از جهان است و حتی بر آن تسلط دارد؛ زیرا روح عالم است و جهان (کالبد) از جان نیک و بد را میپذیرد. ازطرفی، چون حق در غیرت بر دیگران پیشی گرفته و ازنظر ارزشی، غیرت حق اصیل است، فشارۀ عاطفی آن قوی است. برایناساس، ساختار جان، منطبق بر الگوی صعودی است. درواقع، غیرت حق چه در سطح فشاره و چه در گستره، هر لحظه در حال شدتگرفتن است و آنچه که مربوط به این جهان و غیرت انسانی است، در سطح گسترۀ این جهان پراکنده شده است و از غیرت حق تأثیر میپذیرد و فرع آن است. ازاینرو، ساختار جهان مبتنیبر الگوی نزولی است. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 8. تجربۀ ایمانی در بستر کنش غیورانۀ حق براساس این نمودار و مبتنیبر دیدگاه تنشی، ساختار جهان که کالبد جان و نماد غیرت انسان است، در کلیت آن، مطابق الگوی نزولی و در جهت گسست گفتمانی پیش رفته است. در مقابل، الگوی ساختاری جان، صعودی و در جهت پیوست گفتمانی است. جان که متعلق به جهان گفتهپردازی است از یک قدرت متمرکز برخوردار است و جهان گفته یعنی جهان و کالبد آن را به حاشیه میراند. این مفهوم در قالب تمثیل گندم و کاه خرمن نشان داده شده است:
(مولوی، 1390، ص. 81، 1770ـ1772) پس غیرت حق، بهمثابۀ میدان عملیات گفتمان عمل میکند و به جهانگفتهپردازی ارجاع میدهد. تقابل اصل و فرع و گندم و کاه، از این وجه مرکزی قدرت خبر میدهد. در مقابل، غیرت خلقان قرار دارد که به جهان گفته پیوند دارد و با حضور قدرت مرکزی به حاشیه رانده شده است. تقابل واژگانی کاه و گندم و اصل و فرع، و تمثیل گزیدن بوی پس از دیدن روی، به چنین ویژگیای اشاره دارد. این تمثیل در سطح معنایی، تقابل میان حقیقت اصیل (وحدت/ اله) در جایگاه میدان عملیات و ظواهر فرعی (کثرت) را در بستر تجربۀ ایمانی نشان میدهد. درواقع، فضای گفتمان بهسوی برجستهکردن فضای تعاملی گفتهپردازی (جان/ وحدت= مرکز) و بهحاشیهراندن جهان گفته (جهان= کثرت) جهت یافته است. برایناساس، افزایش فشاره در حوزۀ جان بر حوزۀ جهان غلبه کرده و جهان گفتهپردازی را در محور ارزشی و عاطفی، در مرتبۀ فرعی قرار داده است. جان در دو حوزۀ شناختی و عاطفی در حال افزایش است. در مقابل، جهان، که بخشی از جان و روح است، در سطح فشاره در وضعیت ضعیفی قرار دارد؛ اما گسترهاش وسیع است. پس الگوی جان صعودی و الگوی جهان نزولی است. در این بخش، نوع ارتباط میان سه وجه نشانهای مرکز، عمق و افق میدان است که مراتب ایمانی سوژه را بازنمایی میکند. درواقع، هر سوژهای در پیوند با این مرکز گفتمانی، ارزشگذاری میشود. برایناساس، کنش غیورانۀ حق بهمثابۀ یک نور بارق عمل میکند که انرژی عاطفی را با شدت و سرعت بالا (هیجان) از مرکز به میدان منتقل میکند. این کنش، موجهای عاطفی را به یک وضعیت هستیشناختی ارتقا میدهد؛ درنتیجه، فراخواندن سوژه به اصل و عمق هستی مشاهده میشود. این تجربه سبب تسلط ارزشی و هستیشناختی میشود که ازطریق گفتمان تأکید میشود. برایناساس، فرایند تنشی ناشی از کنش غیورانۀ حق، که بر محور گسست ـ پیوست شکل میگیرد، تمام سطوح تحلیل را به میدان عملیات گفتمان واحد پیوند میدهد که در آن، غیرت الهی بر غیرت انسانی برتری دارد. در سطح نشانهشناسی گفتمانی، این تقابل با تشبیه حق به جان و جهان به کالبد تبیین شده است که در آن غیرت حق (جان) نقش مرکز ارجاع را ایفا میکند و غیرت انسان (جهان) در موقعیت فاصله/ افق قرار میگیرد. این ساختار، هستۀ تقابل بنیادین اصل و فرع (گندم و کاه) را شکل میدهد که ارجاع غیرت حق به «اله» بهمثابۀ اصل است و غیرت خلق به «فرع» بودن اشاره دارد؛ اما این تبیین در سطح نظام عاطفی و تجربه ـ احساسی با ابعاد فشاره و گستره تعیین تکلیف میشود: غیرت حق (جان)، بهعنوان روح عالم، دارای فشارۀ عاطفی بالایی است که نشان از شدت تجربۀ ایمانی و پیوست ذاتی به حقیقت دارد؛ این شدت بالا نشاندهندۀ الگوی صعودی در محور فشاره است. در مقابل، غیرت انسان (جهان)، باوجود گسترۀ وسیع و پراکندگیاش در کالبد عالم، از فشارۀ عاطفی کمتری برخوردار است که نمود آن در الگوی نزولی و حالت گسست از منبع انرژی است. این وضعیت نشان میدهد که جهان (کالبد) در حالتی از تأثیرپذیری فرعی و گسترده است؛ درحالیکه جان (روح عالم) با فشارۀ شدید و گسترۀ بسیار زیاد، نماد پیوست بنیادین است. از منظر تجربۀ ایمانی، این تفاوت در ابعاد تنشی، تقابل جان و جهان را فعال میکند؛ قدرت متمرکز جان، جهانِ مُتکثر (کالبد) را به حاشیه میراند که این موضوع مؤید آن است که مرکزیت ارزشی و اوج فشاره در جانب حق است که الگوی صعودی و پیوسته را در سلوک ایمانی تعیین میکند، حال آنکه حرکت در جهان (غیرت انسانی) معادل گسست گفتمانی و الگوی نزولی در محور فشاره است. 4ـ2ـ4. وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان در کنش عاشقانۀ بنده و حق در پیرفت دوم (مولوی، 1390، ص. 82ـ81، 1773ـ1788)، پس از نشاندادن برتری غیرت حق بر غیرت انسان و به همین مناسبت برتری جان بر جهان، لحن و زبان راوی تغییر میکند تا ارتباط عاشقانۀ بنده و حق تبیین شود. این وجه عاشقانه، تداعیگر نوع پیوند جان با جهان است. این بخش با شکایت عاشقانهای از معشوق الهی آغاز میشود و به بیان اتحاد عاشق و معشوق ختم میشود. در اولین گزاره، عاشق در وضعیت رنج، گریه و وصالطلبی توصیف شده است. ناله و شِکوه در تعامل با یکدیگر قرار دارند؛ هر اندازه عشق بیشتر شود و به اوج برسد، ناله و شِکوۀ عاشق نیز بیشتر است. ناله و شِکوۀ عاشق، فشارۀ عاطفی را به اوج میرساند؛ اما همین ناله و غم انسان یا معادل آن، جهان که وضعیتی عاطفی برای عاشق رقم میزند، سبب خشنودی حق است. پس خشنودی حق، معیار خوشی عاشق است؛ یعنی پیوند انسان و حق، فشارۀ عاطفی گفتمان را به اوج خود میرساند، اما انسان برای رسیدن به خشنودی حق، سیری را در سبک زندگی خود نشان میدهد. از این منظر، عاشق سه وضعیت فشارهای را در پیوند با حق تجربه میکند. در ابتدا، با ناخوشیای از جانب حق مواجه هستیم که نثار عاشق میشود. ازنظر عاشق، این ناخوشی بهمثابة خوشی تلقی میشود؛ زیرا او برای پیوند و وصال با معشوق، حتی حاضر است جان خود را فدای وی کند. این ناخوشی، وضعیت تنشی را در حالتی ضعیف نشان میدهد که آن را تنش ملایم مینامند و وضعیت فشارهای ضعیف برای آن در نظر گرفته شده است:
در اینجا، مولوی با شکلدهی به تقابلی آشکار میان «ناخوشی» و «خوشی»، تنشی عاطفی ایجاد میکند. برایناساس، خوش دانستن ناخوش معشوق و دل رنجاندن او، وضعیت تنشی گفتمان را در حالت ضعیف آن نشان میدهد؛ زیرا عاشق با رضایت کامل این ناخوشی را با جانش میپذیرد و جان خود را تسلیم و فدای یاری میکند که ناخوشی و رنجش برای او رقم زده است. درواقع، با این تلقی عاشق، مفاهیمی مانند ناخوشی و خوشی، سیال میشوند؛ بهگونهای که در اوج بیقراری و عشق، حاضر است جان خود را پیشکش معشوق خود کند. بهتدریج بر شدت وضعیت تنشی گفتمان افزوده میشود تا اینکه به وضعیت متوسط آن میرسد:
(مولوی، 1390، ص. 82ـ81، 1773ـ1776) نالیدن عاشق از روی تلخی و فراق، فشارۀ عاطفی را در سطح متوسط نشان میدهد؛ در این حالت، عاشق در حلقۀ مستان دوست قرار ندارد. قرارگرفتن در حلقۀ مستان دوست، بالاترین حالت عاطفی را بیان میکند که عاشق در شدیدترین حالت آن، رفتاری مستانه و سُکرآمیز از خود نشان میدهد و به حلقۀ وصل دوست راه مییابد. معادل دیگر از این وضعیت متوسط، تقابلی است که میان وضعیت شب و روز وجود دارد. مولوی برای توصیف وصال و فراق از الگوی تنشی زمانی بهره میگیرد و با تشبیه آن به شب و روز، دو وضعیت متقابل را تبیین میکند: حضور معشوق (وصال) که معادل آرامش و تعادل است و فراق معشوق که معادل آشفتگی و شدت عاطفی است. همانگونه که ژیل دولوز نیز معتقد است، زمان مانند یک مار حلقة خود را باز میکند. زمان به «زمان در خود» و برای خود تبدیل میشود؛ زمان، محض و تهی میشود (دلوز، 1396، ص. 40). درواقع، الگوی زمانی بهگونهای عاطفی از حضور تبدیل میشود که نشانگر سلطۀ عاطفی سوژه بر خودش است و از عمیقترین و صمیمیترین پیوند با خود حکایت دارد. شب نماد گرفتاری در فراق دوست است که تاریکی و درنتیجه، نالیدن سوژه را رقم زده است. در اینجا با زمانی عاطفی مواجه میشود که محتوایی جز حسرت ازدستدادن معشوق و نالیدن سوژه برای خود ندارد. در ادامه، شدت وضعیت عاطفی بهاندازهای افزایش مییابد که اوج فشارۀ عاطفی مشاهده میشود:
(مولوی، 1390، ص. 82، 1777ـ1778) افزایش فشارۀ عاطفی از ناخوشی عاشق به وضعیت متوسط آن که نالیدن است و از وضعیت متوسط ناله به درد و رنج که اوج وضعیت تنشی است، درنهایت به خشنودی شاه منجر میشود. آنچه در این پیرفت برجسته بود، تغییر فضای گفتمان به یک وضعیت رخدادی ـ تنشی بود. ناخوشی، نالیدن و درد و رنج، برآیند این رخداد است. درنهایت، مولوی نقطۀ اوج تنش را که رنج و بیقراری است، به نقطۀ آرامش معنوی تبدیل میکند که اینجا از آن به تعبیر «خشنودی شاه فرد» یاد میشود. گویا سوژه در جریان یک لحظهبارقه، وارد فضای خلسه میشود. در این فضای خلسه، سوژه با جفای معشوق مواجه میشود. این مواجهه سبب ناخوشی او میشود؛ ناخوشیای که از منظر وی خوشی تلقی میشود. این ناخوشی بروز تنی مییابد و باعث استحالۀ بدنی او میشود. در مرتبۀ بالاتر، این حالت به نالیدن و سپس به درد و رنج سوژه تبدیل میشود (ر.ک. محمدزاده و همکاران، 1402، ص. 478). نتیجۀ این وضعیت رخدادی نیز خشنودی شاه فرد خویش (معشوق) است. درواقع، تغییر وضعیت فشارهای گفتمان از ناخوشی به ناله و شکایت و از ناله و شکایت به درد، به رفتار عاشقانۀ عاشق تبدیل میشود و مطابق تعبیر مولوی، او را در حلقۀ مستان دوست قرار میدهد. این عشق درنهایت، به خشنودی شاه یعنی حق منتهی میشود که همان مقام وحدت است و این حالت، عاشق را در بالاترین وضعیت عاطفی به خشنودی میرساند. در این بخش، مقام وحدت و خشنودی شاه، نشانگر نقطۀ اوج ایمان و آرامش معنوی است. در اینجا، وضعیت تنشی در قالب الگوی تنشی راستخط و مستقیم رو به بالا و بهصورت صعودی ترسیم میشود تا اینکه مراتب مختلف سیر سوژه از مرتبۀ فشارۀ ضعیف به فشارۀ متوسط و از فشارۀ متوسط به فشارۀ بالا و مرتبۀ قوی آن با شدت عاطفی بالا نشان داده میشود. در ادامه، راوی برای توصیف این حالت، از اصطلاح صدر و آستانه بهره میگیرد:
(مولوی، 1390، ص. 82، 1783ـ1788) مولوی با بهکارگیری دوگانۀ «صدر و آستان»، مفهوم وحدت در کثرت را مینمایاند. در این ساختار، صدر نماد مقام وحدت و مرکز گفتمان و آستانه نشانۀ کثرت و فاصله از آن است. با دورشدن از این مرکز، چندگانگی «من» و «ما» نزدیکتر میشود و گسترۀ گفتمان گسترش مییابد؛ اما با کاهش این چندگانگی، پیوند با «جان» و مقام حق برقرار میشود. در این نقطه، فشارۀ عاطفی به اوج میرسد و حرکت از گسست به پیوست معنا مییابد. بهاینترتیب، مولوی نظامی تنشی میان مرکز وحدت و افق کثرت ترسیم میکند که با نزدیکشدن به مرکز، شدت و خودارجاعی گفتمان افزایش مییابد و با فاصلهگرفتن، گسترۀ شناختی آن تثبیت میشود. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 9. وضعیت رخدادی ـ تنشی تجربۀ ایمانی بر ایناساس، روایت مولوی در این بخش، لحن عاشقانهای به خود میگیرد که پیوند جان و جهان را در گفتمان ایمان بهصورت یک حرکت تنشی صعودی نشان میدهد؛ آغاز این سیر با شِکوه و نالۀ عاشق از فراق و تمنای وصال، در وضعیت فشارۀ ضعیف شکل میگیرد، جاییکه ناخوشیِ نثارشده از سوی حق، خوشی تلقی میشود و عاشق با رضایت کامل جان را فدای یار میکند؛ درنتیجه، مفاهیم خوشی/ ناخوشی سیال شده و تنش ملایم در سطحی محدود آغاز میشود. سپس، با ورود به فضای فراق، شب و روز و عدم حضور در حلقۀ مستان دوست، فشارۀ متوسط فعال میشود؛ نالهها و شبِ فراق تنش زمانی ـ عاطفی را برمیسازند که حضور (روز وصال) و فقدان (شب فراق) را در تقابل هم قرار میدهد و سلطۀ عاطفی سوژه بر خود را نشان میدهد. اوج این سیر در مرتبۀ فشارۀ قویتر با گزارۀ «عاشقم بر رنج خویش و درد خویش» رخ میدهد، که موج عاطفی را به شدیدترین وضعیت تنشی میرساند و آمادگی کامل برای استغراق در حق را پدید میآورد؛ این درد، بستری برای خشنودی شاه و مقام وحدت است که تنش را به آرامش معنوی بدل میکند. دستیابی به مقام استغراق، نشانگر حضوری پدیداری سوژه است که بنا به گفتۀ شعیری (شعیری، 1395، ص. 101)، سوژه با «خودِ چیزها» یا اصل آنها پیوند مییابد. در همین راستا، مولوی با استعارۀ «صدر و آستانه» تقابل وحدت (صدر/ جان/ حق) و کثرت (آستانه/ من و ما) را بیان کرده و نشان میدهد که هرچه از گسترۀ پراکندگی من و ما کاسته شود و پیوست به مرکز تقویت شود، فشارة عاطفی به اوج میرسد و سوژه به مقام وحدت و یکجانشدن با حق دست مییابد. این حرکت، الگوی تنشی راستخط و صعودی را نشان میدهد: از فشارۀ ضعیفِ ناخوشی خوش، به فشارۀ متوسطِ ناله و فراق و سپس به فشارۀ قویِ درد و رنج، که نتیجۀ رخدادی آن مقام استغراق است؛ نقطهای که گسترۀ کثرت به حداقل میرسد، مرکزیت حق تثبیت میشود و سوژه با «خودِ چیزها» یا اصل معنا پیوند یافته، به وحدت پدیداری و آرامش ایمانی دست مییابد. 4ـ2ـ5. وجه رخدادی ـ تنشی مراتب/ تجربۀ ایمانی در سیر از کثرت به وحدت در پیرفت سوم (مولوی، 1390، ص. 83ـ82، 1789ـ1813)، مولوی ازطریق تقابل دو وضعیت جسم و جان، مقام وحدت و کثرت را تبیین میکند:
(مولوی، 1390، ص. 82، 1790ـ1792) از منظر تنشی، سوژه در مرتبۀ جسمانهای، دچار کثرت شده است. غم و خندیدن، نشانگر افزایش گسترۀ شناختی سوژه در جهان عاریتی مادی و در وضعیت جسمانهای است. درنتیجۀ کاستن از این گستره، بر فشارۀ عاطفی افزوده میشود و درنتیجه مقام عاشقی غلبه پیدا میکند که در گفتمان با عبارت «باغ سبز عشق»، توصیف شده است:
(مولوی، 1390، ص. 82، 1793ـ1796) دستیابی به مقام عاشقی، سه وضعیت فشارهای را رقم میزند. در وضعیت فشارهای ضعیف، جان شرحهشرحه میشود. در مرتبۀ متوسط فشارهای و درنتیجۀ جلوۀ یار حقیقی، داغی تازه بر دل انسان نهاده میشود و در مرتبۀ فشارهای قوی، خونش ریخته میشود:
در ادامه، تعبیر دیگری از این وضعیتهای سهگانۀ فشارهای طرح میشود:
(مولوی، 1390، ص. 83ـ82، 1799ـ1811) سوژه در مرتبۀ ضعیف فشارهای، در مرتبۀ عقل کل، در وضعیت متوسط، در مرتبۀ جان و در وضعیت فشارهای قوی، در مرتبۀ جانِ جان قرار دارد. این وضعیتهای سهگانه، رخدادی را توصیف میکند که میتوان آن را «جانشدگی» نامید. شعیری در «نظریۀ نشانهمعناشناختی تن و جان برگرفته از اندیشۀ مولانا»، «جانشدگی» را بهعنوان یکی از ویژگیهای گفتمان مولوی معرفی میکند. ازنظر او در فرایند جانشدگی، «تمام وضعیتهای کنشی حضور به وضعیت شیدایی یا شَوِشی تبدیل میشود» (شعیری، 1403، ص. 195). در این فرایند، سوژه در اوج فشارۀ عاطفی به شیدایی و مستی دست مییابد که به مفهوم پیوند با اصل وجود است. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 10. تجربۀ ایمانی در مقام وحدت
در این الگو، بر وحدت نوری حق تأکید میشود؛ نوری که جانِ جان است و از مرکز خود به جهانهای متکثر گسترش مییابد. همانگونه که شعیری (شعیری، 1403، ص. 200) نیز به آن باور دارد: «جان نوعی شفافیت حضور است که سبب میگردد تا سوژه بتواند بدون هیچ مرزی بیزمانی و بیمکانی را تجربه کند. جان که گشایش و گستردگی دامنۀ حضور سوژه در جهانهای متکثر است، میتواند با ایجاد وحدت و تجربۀ ناب حضور خود را به جوهر هستی برساند». سوژههای گفتمان، جلوههایی از همان نور واحدند و در مسیر عشقبازی با آن مرکز نوری، مراحل گوناگون فشارهای و عاطفی را تجربه میکنند؛ از عقل کل تا جانِ جان، از درد و شرحهشرحهشدگی تا شیدایی و وحدت عاشقانه. این سیر، گذار از جسمانیت و غم به جان و روحانیت و از تکثر نوری به تمرکز نوری را رقم میزند. درنهایت، رسیدن به مقام وحدت، به معنای پیوند هستیشناختی سوژه با عمق وجود است. ازنظر تنشی، یک نور مرکزی و بارقهای وجود دارد که اصل هستی است. دیگر نورها نیز از این نور واحد سرچشمه میگیرند؛ اما همواره در مقام پیوست ـ گسست با این منبع نوری قرار دارند. این گسست ـ پیوست هر لحظه و در دل هم رقم میخورد و جلوههای متکثر نوری را در پیوند همیشگی با نور واحد حق قرار میدهد. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:
طرحوارۀ شمارۀ 11. وجه رخدادی ـ تنشی مراتب ایمانی براساس این نمودار، در مرکز عملیات گفتمان، نور بارقهای مشاهده میشود که بهصورت متمرکز از یک منبع نوری، جوشیدن گرفته است. «نور بارق، نوری است که بهصورت انفجاری و در یک پیوستار درخشش پیدا میکند و با ضربآهنگی تند و با سرعت بالا انتشار مییابد. این نور بهمحض حضور، فضای بسیاری را در یک لحظه پُر میکند و تمام سطوح نشانهای را در بر میگیرد. در این حالت، نور حق با هیجان، یعنی شدت و سرعت بالای عاطفی شکل میگیرد و سپس به حضوری سودایی تبدیل میشود» (کنعانی، 1393، ص. 294). نور حق که بهصورت نور بارقهای توصیف شده، در مرکز میدان گفتمان قرار دارد که منشأ تمام انرژی و فشارۀ عاطفی است؛ این منبع نور با سرعتی انفجاری و ضربآهنگی تند، فشارۀ عاطفی را به اوج میرساند و سوژه را به شیدایی و مستی هستیشناختی فرا میخواند. فاصله در اینجا نه یک مکان فیزیکی، بلکه حالت پیوست سوژه به این مرکز است که در آن، با ذوبشدن در نور، به قدرت تصرف در هستی دست مییابد و اثرات این نور بهصورت سرایتی منتشر میشود. افق در این ساختار، بازتابی از همان نور واحد در مقام گسست است. پدیدههای متکثر هستی هر لحظه در پیوند و گسست از منبع واحد نوری قرار دارند و این نوسان دائمی میان پیوست و گسست، میدان گفتمان را پُر میکند. سوژه نیز در چنین فرایندی است که ابتدا حضوری عاطفی و سودایی را تجربه میکند و درنهایت، ازطریق پیوند به نور بارقی حق، از حضوری هستیشناختی برخوردار میشود. همانگونه که مرلوپونتی نیز معتقد است: «تنها در خود ماست که میتوانیم به ژرفای هستی دست یابیم؛ زیرا تنها آنجاست که به وجودی برمیخوریم که درون دارد و حتی چیزی جز درون نیست» (مرلوپونتی، 1375، ص. 81). درواقع، سوژه در جریان این حضور، به ظرفیت تازهای دست مییابد که نتیجۀ آن، پیوند با ژرفای هستی و ذوبشدگی و آمیختگی با آن است:
در این حالت، سوژه بهدلیل استغراق در حق و وجه هستیشناختی حضور، به مرتبهای از استعلا دست مییابد که حضور دیگر پدیدههای هستی در پیوند با او مفهوم پیدا میکند. در این بخش، مولوی با عبور از دایرۀ غم و شادی، مرزهای احساسات جسمانهای را درمینوردد و به افق وحدت الهی و ادراک روحانی میرسد؛ در این مرحله، ساختار گفتمان در وضعیت تنشی صعودی بازنمایی میشود که در آن رابطۀ میان فشاره و گستره، با نسبت گسست و پیوست و در نسبت مرکز، فاصله و افق عمل میکند. در سطح نشانهشناسی گفتمانی، تقابلِ جسم و جان و تنش میان کثرت و وحدت ازطریق واژگان کلیدی همچون «غم»، «خندیدن» و «باغ سبز عشق» صورتبندی میشود. سوژهای که در مرتبۀ جسمانهای و در میدان گسستۀ کثرت بهسر میبرد، در حصار شناخت مادی گرفتار است و از مشاهدۀ حق بازمیماند؛ اما با کاستن از گسترۀ شناختی غم و شادی و افزایش فشارۀ عاطفی در مسیر پیوست به مرکز الهی، به مقام عاشقی دست مییابد که همان نقطۀ اوج فشارۀ صعودی گفتمان است. در این مسیر، سه وضعیت فشارهای پدید میآید: در وضعیت فشارهای ضعیف، جان شرحهشرحه میشود و این گسست جسمانی، آغاز تمرکز بر تجربۀ روحانی است؛ در وضعیت متوسط، داغی تازه از جلوۀ حق بر دل عاشق مینشیند و با هر «غمزۀ غمازۀ یار»، فشارۀ درونی تجدید و معنایی نو تولید میشود؛ و در وضعیت فشارهای قوی، عاشق در اوج شور، بهدست معشوق کشته میشود و خونش ریخته میشود؛ این رخداد، نشانۀ اتحاد کامل با مرکز است که در قالب فشارۀ نهایی بروز مییابد. این سه مرتبۀ فشارۀ تنشی در سطح معنایی با عقل کل، جان و جانِ جان متناظرند و سیر تدریجی «جانشدگی» را میسازند که در آن سوژه با گذر از حالت جسمانهای و گسست مادی، به مقام شیدایی و مستی دست مییابد؛ مستیای که چون موجی سرایتی، به دیگر پدیدههای هستی انتقال مییابد و پیوندی همهجانبه میان سوژه و اصل وجود برقرار میکند. در ادامه، در میدان عملیات گفتمان، مرکزیت نور بارقهای حق بهمثابة سرچشمۀ جوشان معنا با تمثیلهایی مانند «چشمۀ مشرق» و «نور تو» و «نور صبح» تبیین میشود؛ نور اصلی که ضربآهنگ گفتمان را شدت میدهد، فشارۀ عاطفی را همزمان فعال میکند و در پیوست مداوم با گسترۀ متکثرِ جهان، جلوههای نوری متفاوتی میآفریند. این رابطۀ پیوستۀ گسست ـ پیوست سبب میشود که کثرتهای نوری در پیوند دائمی با وحدت نوری حق باقی بمانند و همۀ سوژهها، خود را در مقام عشقبازی با جلوۀ واحد نوری بیابند. در سیر صعودی از عقل کل تا جان و از جان تا جانِ جان، گفتمان از مرتبۀ جسمانۀ غم و خنده به مرتبۀ روحانی و وحدت وجود ارتقا مییابد. همچنین، سیری را از گسترۀ پراکندگی به فشارۀ فشردۀ وحدت، از معرفت بیرونی به حضور درونی، و از تجربۀ زیستۀ عاطفی تا شهود عرفانی طی میکنند و با اصل هستی پیوند مییابند. این روند هستیشناختی درنهایت با گزارۀ «باده از ما مست شد نَی ما ازو / قالب از ما هست شد نَی ما ازو» نمود مییابد که در آن، سوژه به مرتبهای از استعلا و استغراق دست مییابد که حضور دیگر پدیدهها ازطریق وجود او معنا پیدا میکند؛ لحظهای که فشارۀ عاطفی در مرکز معنا به کمال میرسد و وحدت در قالب رخدادی نهایی، بروز مییابد.
این پژوهش تلاش کرده تا الگویی از وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی به دست بدهد. زیرساخت اصلی این الگو مبتنیبر وجه تقابلی ایمان ـ کفر است که این وجه تقابلی در قالبهای تنشی توأمان گسست ـ پیوست، فشاره ـ گستره و صعودی و نزولی، طرح و تبیین شده است. سوژههای گفتمانی نیز مطابق با این الگو، وضعیتهای عاطفی و شناختی مختلفی را تجربه میکنند که ازطریق مناطق تنشی فشارهای و گسترهای تبیین شده است. این تجربه، سوژههای گفتمانی را در دو گروه تقابلی اصلی ایمان/ کفر قرار میدهد. آنچه در این سیر سوژگانی برجستگی دارد، مواجهشدن سوژه با وضعیت رخدادی ـ تنشی حاصل از فرایندهای ایمانی است. سوژه نیز با تأثیرپذیری از این فرایند، تجربهای ادراکی ـ حسی و عاطفی را از سر میگذراند. در این تجربۀ ایمانی، سوژه وضعیتهای مختلفی را پشت سر میگذارد. گاه در مرتبۀ عقل کل است و گاه در مرتبۀ جان و گاه در مرتبۀ جانِ جان. گاه در وضعیت شرحهشرحهشدگی، گاه بیقراری و رنج و گاه در مرتبۀ داغدیدگی پیوسته. گاه در مقام عاشقی و گاه در مقام یگانگی با حق. گاه سیر جسمانهای و گاه سیری عاشقانه. گاه در مرحلۀ غم و شادی و گاه در مرتبۀ جان. سوژه در جریان این حالتهای چندگانه، درنهایت به مقام وحدت دست مییابد که به مفهوم یگانهشدن با روح هستی است که نشانگر وضعیت استعلایی حضور و استغراق در حق است. از منظر تنشی، ساختار روایت در کلیت آن، مطابق الگوی صعودی و در مسیر پیوست گفتمانی است. این الگو پیوسته وضعیت گفتمان را به فضای گفتهپردازی و مرکز عملیات گفتمان ارجاع میدهد، اما با شکلدادن بهنوعی تقابل، الگویی از وضعیت نزولی ـ گسستی نیز ارائه میدهد که سبب بازگشت به فضای گفته میشود. رابطۀ میان مرکز ـ فاصله ـ افق در این الگو، موجهای تنشی، عاطفی و رخدادی ایمان را سامان میدهد؛ موجهایی که در قالب شبکهها و تقابلهای واژگانی ـ معنایی، شدت و ضعف احساسات و بهمثابۀ پیوند یا فاصلهگیری از مقام وحدت، جلوه میکنند. وضعیت رخدادی ایمان، با شکلدادن به وضعیتی سیال، الگویی منعطف از فضای گسست ـ پیوست ارائه میدهد. از این طریق، وضعیتی رخدادی ـ تنشی ایجاد میکند که فضایی احساسی ـ عاطفی برای گفتمان رقم میزند. در این فضا، ابعاد عاطفی و تجربههای بدنی ـ احساسی سوژه با کارکردهای گفتمانی و نشانهای در پیوند با هم قرار میگیرند و درنتیجه سبب شکلگیری معنا و یا تعلیق معنایی میشود. این فرایند درنهایت پیوند با عمق و منشأ هستی را رقم میزند. فرایندهای شکلگرفته در فضای رخدادی ایمان، برآیند ابعاد تنشی گفتمان و کنشهای گفتمانی گسست ـ پیوست است. در وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان، بیشترین حجم و سهم از آنِ بُعد عاطفی است که با بازگشتهای ناگهانی به فضای گفتهپردازی، هر لحظه رخداد نویی را رقم میزند که نتیجۀ آن، کنش گفتمانی پیوست است. سوژه از این طریق، در سیطرۀ وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان قرار میگیرد که نتیجۀ آن عشق و طرب است و سبب استعلای حضوری سوژه و دستیابی او به مقام وحدت و استغراق در حق میشود. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| مراجع | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اسماعیلی، عصمت، شعیری، حمیدرضا، و کنعانی، ابراهیم (1391). رویکرد نشانهمعناشناختی فرایند مربع معنایی به مربع تنشی در حکایت دقوقی مثنوی. پژوهشهای ادب عرفانی، 6(3)، 69ـ94. https://jpll.ui.ac.ir/article_16427.html اکبری بیرق، حسن (1387). اخلاق ایمانمدار (مطالعۀ تطبیقی فلسفه اخلاق ازنظر مولانا و کیرکگور). پژوهشهای ادب عرفانی، 2(3)، 75ـ90. https://jpll.ui.ac.ir/article_16379.html بدخشان، نعمتالله (1397). ایمان عارفانه ازنظر مولانا. فصلنامۀ اندیشۀ دینی دانشگاه شیراز، 18(68)، 27ـ48.https://jrt.shirazu.ac.ir/article_5042.html پاکتچی، احمد، شعیری، حمیدرضا، و رهنما، هادی (۱۳۹۴). تحلیل فرایندهای گفتمانی در سورۀ «قارعه» باتکیهبر نشانهشناسی تنشی. جستارهای زبانی، 6(4)، 39ـ68. https://lrr.modares.ac.ir/article_6389.html پراندوجی، نعیمه، و نصیحت، ناهید (1397). نشانهمعناشناسی فرایند تنش در ایمان آوردن ملکۀ سبا. جستارهای زبانی، 9(3)، 35ـ61. https://lrr.modares.ac.ir/article_6647.html توکلی، حمیدرضا (1389). از اشارتهای دریا: بوطیقای روایت در مثنوی. مروارید. حاجیاسماعیلی، محمدرضا، مطیع، مهدی، و کمالوند، پیمان (1392). مفهومشناسی ایمان و پیوند آن با تجربۀ دینی در اندیشۀ مولوی در مثنوی. پژوهشهای ادب عرفانی، 7(1)، 53ـ76.https://jpll.ui.ac.ir/article_16434.html دلوز، ژیل (1396). انسان و زمانآگاهی مدرن (اصغر واعظی، مترجم). هرمس. رحیمیان، سعید، و جباره ناصرو، محبوبه (1388). بررسی تطبیقی برخی از مسایل مرتبط با ایمان از دیدگاه مولانا و کیرکگور. فلسفۀ دین، 6(2)، 59ـ83. https://journal.ut.ac.ir/article_20592.html زمانی، کریم (1398). شرح جامع مثنوی معنوی (دفتر اول). نشر اطلاعات. شعیری، حمیدرضا (1384). مطالعۀ فرایند تنشی گفتمان ادبی. پژوهش زبانهای خارجی، 10(25)، 187ـ204. https://jor.ut.ac.ir/article_12177.html شعیری، حمیدرضا (1385). تجزیه و تحلیل نشانهمعناشناختی گفتمان. سمت. شعیری، حمیدرضا (1395). نشانهمعناشناسی ادبیات: نظریه و روش تحلیل گفتمان ادبی. دانشگاه تربیت مدرس. شعیری، حمیدرضا (1403). نظریۀ نشانهمعناشناختی تن و جان برگرفته از اندیشۀ مولانا. نقد و نظریۀ ادبی، 9(1)، 179ـ201.https://doi.org/10.22124/naqd.2024.28364.2611 شعیری، حمیدرضا، محمودی بختیاری، بهروز، و سبزواری، مهدی (1402). فرهنگ توضیحی جهانِ نشانه و معنا. لوگوس. کنعانی، ابراهیم (1393). تحلیل کارکرد گفتمانی نور، صدا و رنگ در مثنوی مولوی: رویکرد نشانهمعناشناختی [رسالۀ دکتری، دانشگاه سمنان]. گنج.https://ganj.irandoc.ac.ir/#/articles/0d43372db8fd06c7571ac438b3e6bf5e گرمس، آلژیرداس ژولین (1389). نقصان معنا (حمیدرضا شعیری، مترجم). علم. محمدزاده، مسعود، معین، مرتضیبابک، و شعیری، حمیدرضا (1402). تحلیل گفتمان نشانهمعناشناسی پدیداری تننگاشتۀ عشق در نگارههای دورۀ صفوی. دوفصلنامۀ روایتشناسی، 7(14)، 455ـ488. https://www.narratologyjournal.ir/article_171660.html مرلوپونتی، موریس (1375). در ستایش فلسفه (ستاره هومن، مترجم). نشر مرکز. مولوی، جلالالدین محمدبنمحمد (1390). مثنوی معنوی (رینولد ا. نیکلسون، مصحح). هرمس. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 407 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 258 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||